Part ⁵¹
Part ⁵¹
ا.ت ویو:
اون لباس رو با صندل پاشنه تختی پوشیدم..از توی اینه قدی که توی کلوزت زوم بود خودمو برانداز کردم..واقعا زیبا شده بودم و لباس کاملا اندازم بود..رفتم سمت کشو جواهرات و یه ساعت گردنبند گوشواره دستبند انداختم و رفتم سمت در..قبل از خارج شدن از اتاق نگاه ساعت کردم..نزدیک ساعت هشت بود..در رو باز کردم که بلا فاصله تهیونگ هم همراه با من از اتاقش اومد بیرون..نگاهی از بالا تا پایین بهش انداختم یه پیرهن سورمه ای با شلوار مشکی پوشیده بود..نگاهمو دادم به صورتش..موهاشو بالا داده بود
نگاهی به چشاش کردم..دیگه اون حس بد رو ازش نمیگرفتم انگار چیزی داخل چشماش بود..رو برگردونم و رفتم سمت پله ها..صدای قدم هاشو درست پشت سرم میشنیدم و احساس میکردم..از پله ها پایین رفتم و مستقیم رفتم سمت مبل ها و روی یکیشون که دونفره بود نشستم..سرم رو بالا اوردم و دیدم تهیونگ هم داره از پله ها پایین میاد..قبل از اینکه نگاهم کنه سرم رو سمت دیگه ای چرخوندم..روی تگاه کردن بهش رو نداشتم..بلافاصله بعد از پایین اومدن تهیونگ زنگ در زده شد..تهیونگ سمت در ورودی رفت و بازش کرد و اجازه ورود داد..در باز شد و لارا و پشت بندش جونگ کوک هم وارد شد..جونگ کوک نگاهشو توی خونه چرخوند که روی من متوقف شد..با دیدن من لبخندی زد و اومد سمتم..از جام بلند شدم و چند قدم رفتم سمتش
ا.ت:خوش اومدین
جونگ کوک دستشو کرد توی جیبش و نگاهی از بالا تا پایین نگاهم کرد و سمتم خم شد در گوشم گفت
کوک:جدا از شوخی واقعا زیبا شدی
اولش از حرفش تعجب کردم ولی بعد خنده ارومی کردم که ادامه داد
کوک:البته زبیا بودی
داشتم به حرفاش میخندیدم که لحظه ای نگاهم افتاد به تهیونگ..تا دیدمش لبخندم روی لبام ماسید..باز با همون نگاه سرد و تو خالیش داشت سوراخم میکرد..جونگ کوک که فهمید حواسم بهش نیست رد نگاهمو گرفت و تهیونگ رو دید..جونگ کوک سمتم چرخید و اروم گفت
کوک:فکر کنم شوهرت غیرتی شده
خنده ای کردم و نگاهمو از تهیونگ گرفتم و دادم به رالا..دیدار اولمون خوب پیش نرفت ولی بعد از اون متوجه شدم دختر خوبیه سمتش رفتم و بهش خوش آمد گفتم
اونشب شب خوبی رو باهم گذروندیم و تا آخر شب که جونگ کوک و رالا رفتن و دوباره منو تهیونگ تنها شدیم
ادامه دارد🍷
ا.ت ویو:
اون لباس رو با صندل پاشنه تختی پوشیدم..از توی اینه قدی که توی کلوزت زوم بود خودمو برانداز کردم..واقعا زیبا شده بودم و لباس کاملا اندازم بود..رفتم سمت کشو جواهرات و یه ساعت گردنبند گوشواره دستبند انداختم و رفتم سمت در..قبل از خارج شدن از اتاق نگاه ساعت کردم..نزدیک ساعت هشت بود..در رو باز کردم که بلا فاصله تهیونگ هم همراه با من از اتاقش اومد بیرون..نگاهی از بالا تا پایین بهش انداختم یه پیرهن سورمه ای با شلوار مشکی پوشیده بود..نگاهمو دادم به صورتش..موهاشو بالا داده بود
نگاهی به چشاش کردم..دیگه اون حس بد رو ازش نمیگرفتم انگار چیزی داخل چشماش بود..رو برگردونم و رفتم سمت پله ها..صدای قدم هاشو درست پشت سرم میشنیدم و احساس میکردم..از پله ها پایین رفتم و مستقیم رفتم سمت مبل ها و روی یکیشون که دونفره بود نشستم..سرم رو بالا اوردم و دیدم تهیونگ هم داره از پله ها پایین میاد..قبل از اینکه نگاهم کنه سرم رو سمت دیگه ای چرخوندم..روی تگاه کردن بهش رو نداشتم..بلافاصله بعد از پایین اومدن تهیونگ زنگ در زده شد..تهیونگ سمت در ورودی رفت و بازش کرد و اجازه ورود داد..در باز شد و لارا و پشت بندش جونگ کوک هم وارد شد..جونگ کوک نگاهشو توی خونه چرخوند که روی من متوقف شد..با دیدن من لبخندی زد و اومد سمتم..از جام بلند شدم و چند قدم رفتم سمتش
ا.ت:خوش اومدین
جونگ کوک دستشو کرد توی جیبش و نگاهی از بالا تا پایین نگاهم کرد و سمتم خم شد در گوشم گفت
کوک:جدا از شوخی واقعا زیبا شدی
اولش از حرفش تعجب کردم ولی بعد خنده ارومی کردم که ادامه داد
کوک:البته زبیا بودی
داشتم به حرفاش میخندیدم که لحظه ای نگاهم افتاد به تهیونگ..تا دیدمش لبخندم روی لبام ماسید..باز با همون نگاه سرد و تو خالیش داشت سوراخم میکرد..جونگ کوک که فهمید حواسم بهش نیست رد نگاهمو گرفت و تهیونگ رو دید..جونگ کوک سمتم چرخید و اروم گفت
کوک:فکر کنم شوهرت غیرتی شده
خنده ای کردم و نگاهمو از تهیونگ گرفتم و دادم به رالا..دیدار اولمون خوب پیش نرفت ولی بعد از اون متوجه شدم دختر خوبیه سمتش رفتم و بهش خوش آمد گفتم
اونشب شب خوبی رو باهم گذروندیم و تا آخر شب که جونگ کوک و رالا رفتن و دوباره منو تهیونگ تنها شدیم
ادامه دارد🍷
- ۱۰.۲k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط