{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و اگر امروز برایت می نویسم ،

و اگر امروز برایت می نویسم ،

از عریانی ذهنی ست...

که از ایمان گذشته ،

و به عادت رسیده...

که از اصالتِ عشق چیزی نمانده ،

جز شکوه به جا مانده ی خاطره ای دور...

و وجودی سایه وار...

حضوری چنان کم رنگ ،

که مرا به یادِ خوابی می اندازد ،

که هرگز نرفته ام...

به یادِ نبودن...

شاید هم ،

مرگ...

و اگر می نویسم هنوز ،

شب را باور دارم...

و لحظه هایِ تاریکی که من را به تو پیوند می دهد ،

بی آنکه بدانی...

بی آنکه باشی...

بی آنکه به یادم باشی ،

یا حتی دوستم داشته باشی...

و اگر می نویسم ،

دوست دارم...

دانی در خلا دنیایِ بی جاذبه ،

از نبودنت ،

عجیب معلقم...

می چرخم و می چرخم و می چرخم...

و در چشم های ناباورِ یک سرگردانِ دلتنگ ،

کسی رامی بینم ،

شبیهِ خودم...

که هنوز عاشقِ کسی ست ،

شبیهِ تو...

وجودی سایه وار ،

و حضوری کمرنگ...

حضوری بسیار بسیار کمرنگ ،

که نوشتن برایش منصرف می کند مرا از مرگ...

و نبودن ...
دیدگاه ها (۱۰)

تو را به خاطرات نمی سپارم...همواره بوده ای ،همیشه هستی...این...

خرابم...خراب...مثلِ مکثِ نگاهی به سهمگینی یک حادثه...که نه پ...

به اندازه ی یک فنجانِ قهوه...به اندازه ی چند دقیقه ،با من نش...

این روزها بهانه بیشتر میگیرم...قرص زیاد میخورم...( مسکن ... ...

ص ۷۱___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط