𝓛𝓮𝓰𝓮𝓷𝓭 ²⁰¹⁵
𝓛𝓮𝓰𝓮𝓷𝓭 ²⁰¹⁵
.
.
هنگامی که عزیزی را از دست میدهم تا مدت ها در سکوت به سر میبرم، گَه گاهی این امر به خواست خودم است و هر از گاهی خیر؛
اما فرقی ندارد، در هر صورت من عزیزم را به دست باد سپرده و رها کردهام.. یا شاید رها شدهام، اهمیت در آن است که من فردی که جانم مینامیدم را از دست دادهام؛
بعد از آنکه وصال را به فراق میکشانم مدتها به فکر فرو میروم و به سوگواری مینشینم؛ چرا که هیچگاه استغنایی در کار نبوده، بلکه به ناچار جدایی را بر خود تحمیل کردهام. اما اگر به گذشته بازگردم باز نیز جدایی را برمیگزینم.
چرا که نمیخواهم با سر رسیدن عجل این مرگ باشد که انفصال را بر جانمان تحمیل کند؛ شاید جدایی با دستان خودم تصمیم معقولانهتری باشد، هرچند که این جریان توان هر اندازه استیصال را بر عزیزم دارد اما حداقل آن است که بر خواست من بوده و نه اجبار تقدیر. میدانم که خودخواهی محض است.. اما هیچگاه بر این حقیقت زبان باز نخواهم کرد.
به هنگامی که با کلمات تصنعی و لبخندی مصنوع تر به گفتگو مینشینم، گویی که در ورطهی تلبیس مجمعی رها میشوم و بر خلاف میل باطنی به ناچار به همراهی میپردازم. چمیدانم، شاید این کاریست که دیگران به انجام آن میپردازند، اما هر چه هست از برای من بسیار طاقت فرساست، اینکه مدام در حال تظاهر بر چیزی باشم که هیچگاه نبودهام مرا از پا میاندازد.
آنچه میخواهم بگویَم آن است که رها کردن محبوب من نیست، اما چیزیست که حتی اگر بر اثر تصمیمات فاخرنما به انجام رسیده باشد عاقلانه بر جان مینشیند.
مفارقت من از عزیزانم از فرط فرسودگی ثقیلیست که سالهاست بر جانم افتاده و رهایم نمیکند، من نیز با تنی نحیف و جانی که با خستگی در هم آمیخته دیگر توان ایستادگی ندارم؛ چشم انتظاری برای آمدن مرگی که حق است مرا درماندهتر نیز کرده؛ چندیست که بر این فکرم به استقبال عجل روم و خود را در خاطرش زنده کنم، از این رو در تلاشم تا آنها را از خود برانم و خود را در خاطر عزیزانم پاک کنم تا راحت تر مرا از یاد برند.
این همان علتی بود که از آغاز بر آن پنداشتم، رها کردن کسانی که جان خویش مینامیدم بر این سبب بود که فراموشی را برایشان آسوده تر کنم و با بد بودن، حضورم را در زندگانی خاتمه دهم.
امید دارم که تاثیری داشته باشد.
.
.
هنگامی که عزیزی را از دست میدهم تا مدت ها در سکوت به سر میبرم، گَه گاهی این امر به خواست خودم است و هر از گاهی خیر؛
اما فرقی ندارد، در هر صورت من عزیزم را به دست باد سپرده و رها کردهام.. یا شاید رها شدهام، اهمیت در آن است که من فردی که جانم مینامیدم را از دست دادهام؛
بعد از آنکه وصال را به فراق میکشانم مدتها به فکر فرو میروم و به سوگواری مینشینم؛ چرا که هیچگاه استغنایی در کار نبوده، بلکه به ناچار جدایی را بر خود تحمیل کردهام. اما اگر به گذشته بازگردم باز نیز جدایی را برمیگزینم.
چرا که نمیخواهم با سر رسیدن عجل این مرگ باشد که انفصال را بر جانمان تحمیل کند؛ شاید جدایی با دستان خودم تصمیم معقولانهتری باشد، هرچند که این جریان توان هر اندازه استیصال را بر عزیزم دارد اما حداقل آن است که بر خواست من بوده و نه اجبار تقدیر. میدانم که خودخواهی محض است.. اما هیچگاه بر این حقیقت زبان باز نخواهم کرد.
به هنگامی که با کلمات تصنعی و لبخندی مصنوع تر به گفتگو مینشینم، گویی که در ورطهی تلبیس مجمعی رها میشوم و بر خلاف میل باطنی به ناچار به همراهی میپردازم. چمیدانم، شاید این کاریست که دیگران به انجام آن میپردازند، اما هر چه هست از برای من بسیار طاقت فرساست، اینکه مدام در حال تظاهر بر چیزی باشم که هیچگاه نبودهام مرا از پا میاندازد.
آنچه میخواهم بگویَم آن است که رها کردن محبوب من نیست، اما چیزیست که حتی اگر بر اثر تصمیمات فاخرنما به انجام رسیده باشد عاقلانه بر جان مینشیند.
مفارقت من از عزیزانم از فرط فرسودگی ثقیلیست که سالهاست بر جانم افتاده و رهایم نمیکند، من نیز با تنی نحیف و جانی که با خستگی در هم آمیخته دیگر توان ایستادگی ندارم؛ چشم انتظاری برای آمدن مرگی که حق است مرا درماندهتر نیز کرده؛ چندیست که بر این فکرم به استقبال عجل روم و خود را در خاطرش زنده کنم، از این رو در تلاشم تا آنها را از خود برانم و خود را در خاطر عزیزانم پاک کنم تا راحت تر مرا از یاد برند.
این همان علتی بود که از آغاز بر آن پنداشتم، رها کردن کسانی که جان خویش مینامیدم بر این سبب بود که فراموشی را برایشان آسوده تر کنم و با بد بودن، حضورم را در زندگانی خاتمه دهم.
امید دارم که تاثیری داشته باشد.
- ۶۴۲
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط