آفرین بر تو که مستانه غزل می خوانی

آفرین بر تو که مستانه غزل می خوانی
به خدا خوب و صمیمانه غزل می خوانی

زلف تو دفتر شعر است خدا می داند
آفرین بر تو که با شانه غزل می خوانی

شهر در خواب قشنگی ست تماشا دارد
بی هوا ناز و غریبانه غزل می خوانی

آشنا با نفست نغمه مستانه شهر
و تو مغروری و بیگانه غزل می خوانی

دل یک شهر از آن خال به هم می ریزد
دام افکنده و با دانه غزل می خوانی...

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

وای بر من كه به هر لحظه تو را می‌ بینمای غم حسرت رویای شب شی...

آرزویی که بنا نیست محقّق بشودمیتواند که همان حسرتِ مطلق بشود...

کاش می شد قفل دلتنگی شکستکاش می شد درب تاریکی گسستکاش می شد ...

ظاهرم قصر است اما از درون ویرانه اممن صدای خسته ی پروانه ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط