پارت
#پارت_104
آقای مافیا♟🎲
مامانش لبخندی بهم زد و نشست
رفتم تو اشپز خونه تا چایی درست کنم
دستام خیس عرق بود این همه استرس نعلوم نبود از کجا میاد
چایی و ریختم و با سینی به سمت حال حرکت کردم
به همه که چایی دادم روی نبل نشستم و منتظر بودم کسی حرفی بزنه
که بابای سامیار بحث و باز کرد
+ حاج آقا تشریف ندارن؟
با بیاد اوردن بابام یه لحظه غم وجودمو گرفت چقدر دلم براش تنگ شده بود
مامان با لبخند ملیحی نگاهش کرد و گفت:
_ یه چند سالی میشه فوت کردن
+ خدابیامرزتشون....
_ خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
مامان سامیار بذای عوض کردن جو سریع رفت سر اصل مطلب
+ خب عزیزم اگ جای حرفی نیست و شما و داداش عروس گلم اجازه میده
این دوتا کفتر عاشق برن سنگاشون و وا بکنن
با تایید مامان سامیار و تا اتاقم همراهی کردم کل مدت قیافش خیلی جدی بود
یعنییی..ضددد حاااالل اه اه
همین که وارد اتاق شد با بسته شدن در منو به دیوار چسبوند
هینی کشیدم
+ چـ... چیکار میکنی ترسیدم
پوزخند زد و گفت:
_ چقدر طول کشید تا قبول کنن بیای تو اتاق
اندازه یه عمر گذشت
با حرفش سرخ شدم
آقای مافیا♟🎲
مامانش لبخندی بهم زد و نشست
رفتم تو اشپز خونه تا چایی درست کنم
دستام خیس عرق بود این همه استرس نعلوم نبود از کجا میاد
چایی و ریختم و با سینی به سمت حال حرکت کردم
به همه که چایی دادم روی نبل نشستم و منتظر بودم کسی حرفی بزنه
که بابای سامیار بحث و باز کرد
+ حاج آقا تشریف ندارن؟
با بیاد اوردن بابام یه لحظه غم وجودمو گرفت چقدر دلم براش تنگ شده بود
مامان با لبخند ملیحی نگاهش کرد و گفت:
_ یه چند سالی میشه فوت کردن
+ خدابیامرزتشون....
_ خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
مامان سامیار بذای عوض کردن جو سریع رفت سر اصل مطلب
+ خب عزیزم اگ جای حرفی نیست و شما و داداش عروس گلم اجازه میده
این دوتا کفتر عاشق برن سنگاشون و وا بکنن
با تایید مامان سامیار و تا اتاقم همراهی کردم کل مدت قیافش خیلی جدی بود
یعنییی..ضددد حاااالل اه اه
همین که وارد اتاق شد با بسته شدن در منو به دیوار چسبوند
هینی کشیدم
+ چـ... چیکار میکنی ترسیدم
پوزخند زد و گفت:
_ چقدر طول کشید تا قبول کنن بیای تو اتاق
اندازه یه عمر گذشت
با حرفش سرخ شدم
- ۱.۵k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط