𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟺
دختر با قدمهای محکم و با اطمینان وارد لابی شرکت شد.
سکوت سنگینی رو همراه با خودش آورد.
ساکورا برای لحظهای هنگ کرد.
سرش رو از پشت میز آروم بلند کرد.
و با دیدن رئیسش سریع خطاب به دوست تایلندیش گفت:
ـ قطع کن..اومد.
دوستش کلا از وضعیتی که الان ساکورا توش بود هیچی نمیدونست و حتی از اینکه ساکورا نتونست ادامه حرفشو بگه هم سر درنیاورد.
ـ کی اومد؟
ساکورا در حالی که میدید دختر به طرفش میاد و اگه بفهمه براش خوب تموم نمیشه، زمزمه کرد:
ـ رئیس!
بعدش بلافاصله قطع کرد.
و سریع گوشیشو روی میز انداخت.
و نمایشی خودشو مشغول به کار کرد.
کاترینا که هر چه بیشتر به طرف آسانسوری که به طبقه بالا راه داشت، میرفت جواب سلامهای کارمندا رو با تکون دادن سرش یا با زبان خودش میداد.
چشمش به مین جی افتاد.
مین جی تعظیم با سرعت کرد سپس سلام داد.
کاترینا جوابشو با تکون دادن سرش داد.
بعد..
پرمعنا به ساکورا نگاه کرد.
ساکورا از شوک و ترس یهویی نتونست سرشو بلند کنه که هیچ..
سلام هم نداد.
هر چند کاترینا از همهچی خبر داشت.
از کنار میز اون دوتا رد شد ولی ناگهان بدون اینکه برگرده مکث کرد.
صدای قدماش به صورت سنگینی، ساکت شد.
آروم و جدی بدون برگشتن بلند گفت:
ـ خانم هوانگ..؟
ساکورا برای لحظهای خشکش زد و با ترس و لرز سرشو بلند کرد و به کاترینا که پشت بهش کرده بود داد.
ترس روی تکتک سلولهای بدنش میرقصید.
ساکورا با ترس و لبخند ضایع زمزمه کرد:
ـ ب..بله رئ..رئیس.
کاترینا با ابروهای بالا رفته و خندون برگشت.
قیافش برعکس همیشه خیلی صمیمانه نشون میداد.
این قیافه..
خیلی بهندرت نشون داده میشد.
ـ میدونی وقتی یه منشی از مدیرش متنفر باشه چیکار میکنه؟!
رنگ و همچنین لبخندش در کسری از ثانیه از رو صورت ساکورا محو شد.
چشماش یک متر در اثر تعجبی که یهویی بهش وارد شد و حالت چهرش از زمین تا آسمون تغییر کرد گویی الان دختر چند ثانیه پیش نیس که داشت با ضایگی میخندید.
یا عیسی..
فهمیده!
کاترینا به طرف در ورود خروج اشاره کرد و سپس حرفشو ادامه داد:
ـ استعفاء میده.
بعدش بدون اینکه منتظر حرف ساکورا باشه پشت بهش کرد و به راهش ادامه داد تا به آسانسور برسه.
ساکورا بهتر از هر کسی میدونست گند زده و چارهای نداشت جز..
ـ رئیس من همچین منظوری نداشتم.
مردی اونجا که کنار در آسانسور بود در رو برای کاترینا باز کرد و کاترینا بدون توجه به حرفای ساکورا پا به آسانسور گذاشت.
در آسانسور بعد چند ثانیه بسته شد.
ساکورا خودشو زنده بهگور میکرد تا همچین صحنهای رو تجربه نمیکرد.
ساکورا چند ثانیه بدون حرکت چشم از آسانسوری که کاترینا پا بهش گذاشت، برنمیداشت.
دست و پاهاش میلرزید.
چجوری شنید صداشو؟
اونم از اون همه فاصله؟
به هر حال خودش بهتر از خودش میدونست که صداش خیلی بلنده و وقتی یه کلمه از دهنش خارج میشه ۵ کیلومتر اونورتر هم صداشو میشنون.
سرشو چندبار روی فهرستها که روی میز بود کوبید.
مینجی دلش برای همکارش میسوخت که اینجوری خیلی تابلو ری ده.
ساکورا بعد چند بار کوبیدن سرش به میز جیغ زد.
البته همه این جیغ هارو شنیده بودن و الان همچین حرکتی از ساکورا بعید نبود.
ساکورا بعد جیغ زدن یه چند تا سیل حسابی به صورتش زد.
مینجی نشسته بود تمام حرکات ساکورا رو با چشمای گرد شدش میدید.
تعجب شدید تو چشمای مینجی دیده میشد.
ساکورا بعد از اینکه چند سیل به صورت خودش زد سپس تصمیم گرفت موهاشو بکنه تو دهنش.
نه دیگه..
مینجی نمیتونست اینجوری بشینه پفیلا بگیره دستش تماشاش کنه.
از دو دست ساکورا گرفت و یکم تکونش داد تا به خودش بیاد و اینجوری رفتار های غیرعادی انجام نده.
ـ به خودت بیا دختر..چته؟
ساکورا دستاشو سریع از دستای مینجی رها کرد و با نگاههای ضایع به چشمای مینجی زل زد.
ـ گند زدم...الان رئیس اخراجم میکنه.
بعد نمایشی گریه کرد.
مینجی حرص حرص نگاش کرد.
ـ اخراجت نمیکنه!
ساکورا دست از بچهبازیاش برداشت و دوباره به مینجی نگاه کرد.
ـ از کجا میدونی؟!
کلا از صورتش معلوم بود عصبانی شده.
ـ رئیس در اون حد هم احمق نیس اخراجت کنه.
ساکورا چند ثانیه به فکر رفت.
الان که فکر میکرد به نظرش مینجی راست میگفت.
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟺
دختر با قدمهای محکم و با اطمینان وارد لابی شرکت شد.
سکوت سنگینی رو همراه با خودش آورد.
ساکورا برای لحظهای هنگ کرد.
سرش رو از پشت میز آروم بلند کرد.
و با دیدن رئیسش سریع خطاب به دوست تایلندیش گفت:
ـ قطع کن..اومد.
دوستش کلا از وضعیتی که الان ساکورا توش بود هیچی نمیدونست و حتی از اینکه ساکورا نتونست ادامه حرفشو بگه هم سر درنیاورد.
ـ کی اومد؟
ساکورا در حالی که میدید دختر به طرفش میاد و اگه بفهمه براش خوب تموم نمیشه، زمزمه کرد:
ـ رئیس!
بعدش بلافاصله قطع کرد.
و سریع گوشیشو روی میز انداخت.
و نمایشی خودشو مشغول به کار کرد.
کاترینا که هر چه بیشتر به طرف آسانسوری که به طبقه بالا راه داشت، میرفت جواب سلامهای کارمندا رو با تکون دادن سرش یا با زبان خودش میداد.
چشمش به مین جی افتاد.
مین جی تعظیم با سرعت کرد سپس سلام داد.
کاترینا جوابشو با تکون دادن سرش داد.
بعد..
پرمعنا به ساکورا نگاه کرد.
ساکورا از شوک و ترس یهویی نتونست سرشو بلند کنه که هیچ..
سلام هم نداد.
هر چند کاترینا از همهچی خبر داشت.
از کنار میز اون دوتا رد شد ولی ناگهان بدون اینکه برگرده مکث کرد.
صدای قدماش به صورت سنگینی، ساکت شد.
آروم و جدی بدون برگشتن بلند گفت:
ـ خانم هوانگ..؟
ساکورا برای لحظهای خشکش زد و با ترس و لرز سرشو بلند کرد و به کاترینا که پشت بهش کرده بود داد.
ترس روی تکتک سلولهای بدنش میرقصید.
ساکورا با ترس و لبخند ضایع زمزمه کرد:
ـ ب..بله رئ..رئیس.
کاترینا با ابروهای بالا رفته و خندون برگشت.
قیافش برعکس همیشه خیلی صمیمانه نشون میداد.
این قیافه..
خیلی بهندرت نشون داده میشد.
ـ میدونی وقتی یه منشی از مدیرش متنفر باشه چیکار میکنه؟!
رنگ و همچنین لبخندش در کسری از ثانیه از رو صورت ساکورا محو شد.
چشماش یک متر در اثر تعجبی که یهویی بهش وارد شد و حالت چهرش از زمین تا آسمون تغییر کرد گویی الان دختر چند ثانیه پیش نیس که داشت با ضایگی میخندید.
یا عیسی..
فهمیده!
کاترینا به طرف در ورود خروج اشاره کرد و سپس حرفشو ادامه داد:
ـ استعفاء میده.
بعدش بدون اینکه منتظر حرف ساکورا باشه پشت بهش کرد و به راهش ادامه داد تا به آسانسور برسه.
ساکورا بهتر از هر کسی میدونست گند زده و چارهای نداشت جز..
ـ رئیس من همچین منظوری نداشتم.
مردی اونجا که کنار در آسانسور بود در رو برای کاترینا باز کرد و کاترینا بدون توجه به حرفای ساکورا پا به آسانسور گذاشت.
در آسانسور بعد چند ثانیه بسته شد.
ساکورا خودشو زنده بهگور میکرد تا همچین صحنهای رو تجربه نمیکرد.
ساکورا چند ثانیه بدون حرکت چشم از آسانسوری که کاترینا پا بهش گذاشت، برنمیداشت.
دست و پاهاش میلرزید.
چجوری شنید صداشو؟
اونم از اون همه فاصله؟
به هر حال خودش بهتر از خودش میدونست که صداش خیلی بلنده و وقتی یه کلمه از دهنش خارج میشه ۵ کیلومتر اونورتر هم صداشو میشنون.
سرشو چندبار روی فهرستها که روی میز بود کوبید.
مینجی دلش برای همکارش میسوخت که اینجوری خیلی تابلو ری ده.
ساکورا بعد چند بار کوبیدن سرش به میز جیغ زد.
البته همه این جیغ هارو شنیده بودن و الان همچین حرکتی از ساکورا بعید نبود.
ساکورا بعد جیغ زدن یه چند تا سیل حسابی به صورتش زد.
مینجی نشسته بود تمام حرکات ساکورا رو با چشمای گرد شدش میدید.
تعجب شدید تو چشمای مینجی دیده میشد.
ساکورا بعد از اینکه چند سیل به صورت خودش زد سپس تصمیم گرفت موهاشو بکنه تو دهنش.
نه دیگه..
مینجی نمیتونست اینجوری بشینه پفیلا بگیره دستش تماشاش کنه.
از دو دست ساکورا گرفت و یکم تکونش داد تا به خودش بیاد و اینجوری رفتار های غیرعادی انجام نده.
ـ به خودت بیا دختر..چته؟
ساکورا دستاشو سریع از دستای مینجی رها کرد و با نگاههای ضایع به چشمای مینجی زل زد.
ـ گند زدم...الان رئیس اخراجم میکنه.
بعد نمایشی گریه کرد.
مینجی حرص حرص نگاش کرد.
ـ اخراجت نمیکنه!
ساکورا دست از بچهبازیاش برداشت و دوباره به مینجی نگاه کرد.
ـ از کجا میدونی؟!
کلا از صورتش معلوم بود عصبانی شده.
ـ رئیس در اون حد هم احمق نیس اخراجت کنه.
ساکورا چند ثانیه به فکر رفت.
الان که فکر میکرد به نظرش مینجی راست میگفت.
- ۱۳.۹k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط