(Knife Dead)
(Knife Dead)
Part 51
امشب در مهمانی بزرگی استخدام برای گارسون شده بود با فکر اینکه امشب رو خوب تمومه کنه بود اگر باز هم بخاطر نبودن هواس اش ظرف ها رو میکشت دیگه واقعا هیچ کس بهش کار نمیداد با صدا رئیس اش ریشه افکارش پاره و سمته او برگشت....
رئیس: گانگ ات یه لحظه بیا
دخترک با قدم های دویدن سمتش رفت و جلوش قرار گرفت چی میشد که این بخاطر کار اضافه بهش ترفیع میداد یا حقوق اش را بیشتر میکرد حداقل تو این همه مدت یه یک خبر خوبی بود پس با انتظار ها خوب منتظر بود ...
رئیس: خب میخواستم بهت چه چیزی بگم
ات: خب رئیس با گوشم
رئیس : گانگ ات کارت تا امروز خوب بود و راضی بودم ولی دختر یکی از رفیق هام به این کار نیاز داره منم نتونستم دست رد به سینش بزنم
دخترک ناامیدی لبخندی زد
ات: اوکی.. فهمیدم
رئیس: اینم حقوق این چند مدت
ات: ممنون
سر از احترام خم کرد. و رئیس اش از جلو چشم هایش رد شد فقد همینش کم بود با خستگی سمته اتاق لباس ها رفت و بعد از عوض کردنش از رستوران خارج شد هوا به ظهر سلامی میداد پس با قدم های آروم کنار خیابان قدم میزد هواس اش اصلا به چراغ سبز نبود اولین قدمی رو وست جاده گذاشت این بار شانس باهاش یار بود پس رد هیچ ماشینی یا موتری نبود
ماشین مشکی رنگی جلو اش با هجوم رد شد و الان چشم هایش را باز کرد و با دیدن اطراف و چراغ سبز زود سمته کناره جاده رفت نگاهی به ماشین انداخت و مشتی حواله سرش کرد و عصبی گفت ... ( خدا بگم چیکارم کنه .... )
نگاهی به آسمان کرد و لبخند غمگینی حواله آسمان کرد بغض بدی گلوش را گرفت ( یعنی تو هم به همین آسمون نگاه میگی جونکوک دلم برات خیلی تنگ شده )
رو صندلی ایستگاه اتوبوس نشست و به ماشین ها ای که رد میشد خیره شد( “دلتنگتم، مثل یه مسافر گمشده تو یه جاده بیانتها که نمیدونه مقصدش کجاست، فقط میدونه که هر قدمش بدون تو سنگینتر از قبله؛ هر صدا و هر منظرهای که میبینم بهم یادآوری میکنه که تو کنارم نیستی و این حس تنهایی داره روحمو آروم آروم میخوره )
Part 51
امشب در مهمانی بزرگی استخدام برای گارسون شده بود با فکر اینکه امشب رو خوب تمومه کنه بود اگر باز هم بخاطر نبودن هواس اش ظرف ها رو میکشت دیگه واقعا هیچ کس بهش کار نمیداد با صدا رئیس اش ریشه افکارش پاره و سمته او برگشت....
رئیس: گانگ ات یه لحظه بیا
دخترک با قدم های دویدن سمتش رفت و جلوش قرار گرفت چی میشد که این بخاطر کار اضافه بهش ترفیع میداد یا حقوق اش را بیشتر میکرد حداقل تو این همه مدت یه یک خبر خوبی بود پس با انتظار ها خوب منتظر بود ...
رئیس: خب میخواستم بهت چه چیزی بگم
ات: خب رئیس با گوشم
رئیس : گانگ ات کارت تا امروز خوب بود و راضی بودم ولی دختر یکی از رفیق هام به این کار نیاز داره منم نتونستم دست رد به سینش بزنم
دخترک ناامیدی لبخندی زد
ات: اوکی.. فهمیدم
رئیس: اینم حقوق این چند مدت
ات: ممنون
سر از احترام خم کرد. و رئیس اش از جلو چشم هایش رد شد فقد همینش کم بود با خستگی سمته اتاق لباس ها رفت و بعد از عوض کردنش از رستوران خارج شد هوا به ظهر سلامی میداد پس با قدم های آروم کنار خیابان قدم میزد هواس اش اصلا به چراغ سبز نبود اولین قدمی رو وست جاده گذاشت این بار شانس باهاش یار بود پس رد هیچ ماشینی یا موتری نبود
ماشین مشکی رنگی جلو اش با هجوم رد شد و الان چشم هایش را باز کرد و با دیدن اطراف و چراغ سبز زود سمته کناره جاده رفت نگاهی به ماشین انداخت و مشتی حواله سرش کرد و عصبی گفت ... ( خدا بگم چیکارم کنه .... )
نگاهی به آسمان کرد و لبخند غمگینی حواله آسمان کرد بغض بدی گلوش را گرفت ( یعنی تو هم به همین آسمون نگاه میگی جونکوک دلم برات خیلی تنگ شده )
رو صندلی ایستگاه اتوبوس نشست و به ماشین ها ای که رد میشد خیره شد( “دلتنگتم، مثل یه مسافر گمشده تو یه جاده بیانتها که نمیدونه مقصدش کجاست، فقط میدونه که هر قدمش بدون تو سنگینتر از قبله؛ هر صدا و هر منظرهای که میبینم بهم یادآوری میکنه که تو کنارم نیستی و این حس تنهایی داره روحمو آروم آروم میخوره )
- ۲۱.۰k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط