(Knife Dead)
(Knife Dead)
Part 49
* یک ماه بعد *
گذشت زمان ..... با گذشت زمان کلمه مهم نیست چی میگن بازید فکر کنم " با گذشت زمان فقد شب سرد ها بودن عشق اش میگذره " نبود عشقش نه فقد دلتنگ شدن گرفتن دست هم حسرت بوسیدن لب ها دوری آن بوی عطر مردونه نبودنش هر دقیقه تیغی رو قلبش کشیده میشد تیغی که لبه هاش به هیچ تیزی نباشه خوردن هوا رو صورت آیا این هوا میتونه درون قلبش راهی پیدا کنه چون در هد چندیدن مدت بودن اون هوا حتما به اتمام زندگیش میرسه اتمام این درد کی فراخواهد شد ..... ؟
ات : بفرمایید سفارش شما آماده شد
مشتی متقابل تشکر کرد و دخترک به پست اش برگشت و بهد از داد سفارش ها تشکر ها سمته اشپرخونه میرفت
ات: سفارش بعدی سه تا ساندویج و سه تا هم نوشابه با دو کیسه سیبزمینی سرخ کرده
... : باشه الان آماده میشه....
و همچنان مشغول کار هایش بود روز ها مثل قدمی شده بود به دو شیفت کار میکرد و همچنان به دارو های سوهی هم اهمیت میداد .. دیگه فقد ات نبود که کار میکرد بیونگ سو و سوهی هم مشغول کار کردن تو رستوران ها بودن تا خرج زندگی رو با آرامش در بیارن همه چی مثل گذشته بود ولی چه چیزی فرق داشت.. دلتنگی بیش از حدی که داشت او را دیونه میکرد حتی شب. ها مثل سابق نبود که از خستگی به خواب هفت پادشاه بره بلکه ساعت ها ریختن اشک نبود کسی کنارش رو تخت گاهی وقتا هشت میکرد تو آغوش گرم معشوق اش خوابه ... وقت های هم که پلک هایش رو هم گذاشته میشد تنها چهره زیبا او میاد .. وقت های که هم بیدار میشد با خودش تکرار میکرد " اشتباه بود " درد میکرد ان مشت قرمز پر از خون درون سینه اش ... وقت استراحت اش بود با کلی خسته گی رو یکی از صندلی ها نشست باز هم به یادش افتاد کم کم بغضش سنگینش باز هم به بیرون رفتن هدایت میشد ...
دستش رو کم کم سمته قلب زخمیش برد ... درد میکرد آن هم درد عجیب و وحشتناک درد ای که درمانش آن پسر بود ... ( کاش .... فقد ... از دو ... میدیم ترو .... کاش.... ) سفت تیکه ای سمته قلب لباسش را میان دست و ناخن هایش گرفت .... ( درد داره .... جونکوک... خیلی ... ) با دست لرزاند گوشیرا از جیب تنگ دامنش بیرون کشید به آرامی بعد از باز کردن رمز اش که تاریخ روزی بود که با جونکوک آشنا شده بود ... لبخند غمگینی زد و سمته پیام های که درست یک ماه و چندیدن روز قبل از جدایی با جونکوک رفت..... دیگه حساب کردن اینکه چندیدن بار این را میخونه رو از دستش داده بود آن حرف های قشنگ راجب فراری اش باز هم گریه های تخترک رو بیرون آورد... ( لعنتی چرا نمیتونم خودم .... رو کنترل کنم .... چرا ... به جهنمت منو آوردی .... چرا ) کم کم بخاطر لرزشه دستش گوشی از دستش به سمته زمین افتاد.....
Part 49
* یک ماه بعد *
گذشت زمان ..... با گذشت زمان کلمه مهم نیست چی میگن بازید فکر کنم " با گذشت زمان فقد شب سرد ها بودن عشق اش میگذره " نبود عشقش نه فقد دلتنگ شدن گرفتن دست هم حسرت بوسیدن لب ها دوری آن بوی عطر مردونه نبودنش هر دقیقه تیغی رو قلبش کشیده میشد تیغی که لبه هاش به هیچ تیزی نباشه خوردن هوا رو صورت آیا این هوا میتونه درون قلبش راهی پیدا کنه چون در هد چندیدن مدت بودن اون هوا حتما به اتمام زندگیش میرسه اتمام این درد کی فراخواهد شد ..... ؟
ات : بفرمایید سفارش شما آماده شد
مشتی متقابل تشکر کرد و دخترک به پست اش برگشت و بهد از داد سفارش ها تشکر ها سمته اشپرخونه میرفت
ات: سفارش بعدی سه تا ساندویج و سه تا هم نوشابه با دو کیسه سیبزمینی سرخ کرده
... : باشه الان آماده میشه....
و همچنان مشغول کار هایش بود روز ها مثل قدمی شده بود به دو شیفت کار میکرد و همچنان به دارو های سوهی هم اهمیت میداد .. دیگه فقد ات نبود که کار میکرد بیونگ سو و سوهی هم مشغول کار کردن تو رستوران ها بودن تا خرج زندگی رو با آرامش در بیارن همه چی مثل گذشته بود ولی چه چیزی فرق داشت.. دلتنگی بیش از حدی که داشت او را دیونه میکرد حتی شب. ها مثل سابق نبود که از خستگی به خواب هفت پادشاه بره بلکه ساعت ها ریختن اشک نبود کسی کنارش رو تخت گاهی وقتا هشت میکرد تو آغوش گرم معشوق اش خوابه ... وقت های هم که پلک هایش رو هم گذاشته میشد تنها چهره زیبا او میاد .. وقت های که هم بیدار میشد با خودش تکرار میکرد " اشتباه بود " درد میکرد ان مشت قرمز پر از خون درون سینه اش ... وقت استراحت اش بود با کلی خسته گی رو یکی از صندلی ها نشست باز هم به یادش افتاد کم کم بغضش سنگینش باز هم به بیرون رفتن هدایت میشد ...
دستش رو کم کم سمته قلب زخمیش برد ... درد میکرد آن هم درد عجیب و وحشتناک درد ای که درمانش آن پسر بود ... ( کاش .... فقد ... از دو ... میدیم ترو .... کاش.... ) سفت تیکه ای سمته قلب لباسش را میان دست و ناخن هایش گرفت .... ( درد داره .... جونکوک... خیلی ... ) با دست لرزاند گوشیرا از جیب تنگ دامنش بیرون کشید به آرامی بعد از باز کردن رمز اش که تاریخ روزی بود که با جونکوک آشنا شده بود ... لبخند غمگینی زد و سمته پیام های که درست یک ماه و چندیدن روز قبل از جدایی با جونکوک رفت..... دیگه حساب کردن اینکه چندیدن بار این را میخونه رو از دستش داده بود آن حرف های قشنگ راجب فراری اش باز هم گریه های تخترک رو بیرون آورد... ( لعنتی چرا نمیتونم خودم .... رو کنترل کنم .... چرا ... به جهنمت منو آوردی .... چرا ) کم کم بخاطر لرزشه دستش گوشی از دستش به سمته زمین افتاد.....
- ۲۳.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط