🩸 وارث ابدی 🩸
🩸 وارث ابدی 🩸
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐
صبح روز بعد، رستوران خانواده جئون مثل همیشه از همون اول صبح روشن شده بود.
بوی برنج تازه و سوپ داغ، کل مغازه رو پر کرده بود.
پدر دویون مشغول آماده کردن غذا بود و دویون کنار دستش سبزی خرد میکرد.
چند دقیقه بعد، پدرش آروم بهش نگاه کرد.
_ دویون...
_ بله پدر؟
_ تا کی میخوای فقط غذا ببری و ظرف جمع کنی؟
دویون دست از کار کشید.
_ منظورتون چیه؟.
_منظورم؟.... وقتشه آشپزی رو جدیتر یاد بگیری.
چشمای دویون برق زد.
_ یعنی از امروز اجازه میدید کنار دستتون غذا درست کنم؟
پدرش لبخند کمرنگی زد.
_ از امروز، هر غذایی که درست کنی، اول خودم میچشم اگه خوب بود، میذارم برای مشتریا سرو بشه....اگه نه...
دویون با خنده گفت:
_ دوباره از اول درستش میکنم.
پدرش آروم خندید.
_ همین پشتکارته که دوست دارم.
چند ساعت بعد، مواد اولیه رستوران کم شده بود.
پدرش چند سکه داخل دستش گذاشت.
_ برو بازار، برنج و سبزی تازه بخر.
_ چشم.
بازار مثل همیشه شلوغ بود.
فروشندهها با صدای بلند مشتری صدا میزدن.
دویون بعد از خرید، موقع برگشت چشمش به جمعیتی افتاد که دور یه تابلوی بزرگ جمع شده بودن.
با کنجکاوی جلو رفت.
روی تابلو، مُهر سلطنتی چوسان دیده میشد.
همهمهی مردم بیشتر از قبل شده بود.
_ یعنی خود امپراتور دستور داده؟
_ پس واقعیه؟
_ فقط چهل نفر؟!
دویون آروم خودش رو بین جمعیت جا داد و شروع کرد به خوندن آگهی.
_به فرمان مستقیم اعلیحضرت کیم ولن...
به مدت هفت روز، جشنوارهی استعدادهای چوسان داخل محوطهی قصر برگزار خواهد شد.هر روز، فقط چهل نفر اجازهی شرکت در یکی از بخشهای مسابقه را خواهند داشت.
برگزیدگان، فرصت ادامهی فعالیت و آموزش زیر نظر استادان سلطنتی را به دست خواهند آورد و در صورت اثبات شایستگی، امکان ورود به خدمت دربار را خواهند داشت.
پایین آگهی، نام بخشها نوشته شده بود.
روز اول... خوشنویسی.
روز دوم... نقاشی.
روز سوم... تربیت اسب و حیوانات.
روز چهارم... آزمون سربازان.
روز پنجم... آشپزی.
روز ششم... موسیقی.
روز هفتم... استعدادهای ویژه.
دویون چند بار متن آگهی رو خوند.
قلبش تندتر میزد.
_ مسابقه آشپزی...
همون موقع، یکی از مردای بازار گفت:
_ شنیدم بعضی از وزیرها با این تصمیم مخالف بودن.
مرد کناریش پرسید:
_ پس چرا امپراتور قبول کرد؟
مرد لبخند زد.
_ دیگه همه میدونیم که حرف،حرف امپراتوره!..
همه ساکت شدن.
یه مرد جلو اومد و با احترام گفت:
_ استعداد، به خاندان آدم بستگی نداره ممکنه یه نفر بیرون از این قصر، از خیلی از افراد داخلش لایقتر باشه وظیفه من اینه که اون آدم رو پیدا کنم...و زندگی ای که لایقشه رو، با ادامه دادن استعدادش بهش بدم.
چند لحظه سکوت بین مردم افتاد.
_اینو امپراتور گفتن؟.
_درسته...من یکی از افراد قصر هستم.
بعد یکی آروم گفت:
_ برای همینه که با وجود ترس از امپراتور... هنوز به عدالتش اعتماد دارن.
دویون هنوز به آگهی خیره شده بود.
انگار برای اولین بار...
یه راه، جلوی پاش باز شده بود.
بدون اینکه معطل کنه، کیسهی خریدش رو محکم گرفت و با عجله به سمت رستوران دوید.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
*یه پارت تقدیمتون، شرط پارت بعدی:
۱۰تا لایک ۱۰تا کامنت❤
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐
صبح روز بعد، رستوران خانواده جئون مثل همیشه از همون اول صبح روشن شده بود.
بوی برنج تازه و سوپ داغ، کل مغازه رو پر کرده بود.
پدر دویون مشغول آماده کردن غذا بود و دویون کنار دستش سبزی خرد میکرد.
چند دقیقه بعد، پدرش آروم بهش نگاه کرد.
_ دویون...
_ بله پدر؟
_ تا کی میخوای فقط غذا ببری و ظرف جمع کنی؟
دویون دست از کار کشید.
_ منظورتون چیه؟.
_منظورم؟.... وقتشه آشپزی رو جدیتر یاد بگیری.
چشمای دویون برق زد.
_ یعنی از امروز اجازه میدید کنار دستتون غذا درست کنم؟
پدرش لبخند کمرنگی زد.
_ از امروز، هر غذایی که درست کنی، اول خودم میچشم اگه خوب بود، میذارم برای مشتریا سرو بشه....اگه نه...
دویون با خنده گفت:
_ دوباره از اول درستش میکنم.
پدرش آروم خندید.
_ همین پشتکارته که دوست دارم.
چند ساعت بعد، مواد اولیه رستوران کم شده بود.
پدرش چند سکه داخل دستش گذاشت.
_ برو بازار، برنج و سبزی تازه بخر.
_ چشم.
بازار مثل همیشه شلوغ بود.
فروشندهها با صدای بلند مشتری صدا میزدن.
دویون بعد از خرید، موقع برگشت چشمش به جمعیتی افتاد که دور یه تابلوی بزرگ جمع شده بودن.
با کنجکاوی جلو رفت.
روی تابلو، مُهر سلطنتی چوسان دیده میشد.
همهمهی مردم بیشتر از قبل شده بود.
_ یعنی خود امپراتور دستور داده؟
_ پس واقعیه؟
_ فقط چهل نفر؟!
دویون آروم خودش رو بین جمعیت جا داد و شروع کرد به خوندن آگهی.
_به فرمان مستقیم اعلیحضرت کیم ولن...
به مدت هفت روز، جشنوارهی استعدادهای چوسان داخل محوطهی قصر برگزار خواهد شد.هر روز، فقط چهل نفر اجازهی شرکت در یکی از بخشهای مسابقه را خواهند داشت.
برگزیدگان، فرصت ادامهی فعالیت و آموزش زیر نظر استادان سلطنتی را به دست خواهند آورد و در صورت اثبات شایستگی، امکان ورود به خدمت دربار را خواهند داشت.
پایین آگهی، نام بخشها نوشته شده بود.
روز اول... خوشنویسی.
روز دوم... نقاشی.
روز سوم... تربیت اسب و حیوانات.
روز چهارم... آزمون سربازان.
روز پنجم... آشپزی.
روز ششم... موسیقی.
روز هفتم... استعدادهای ویژه.
دویون چند بار متن آگهی رو خوند.
قلبش تندتر میزد.
_ مسابقه آشپزی...
همون موقع، یکی از مردای بازار گفت:
_ شنیدم بعضی از وزیرها با این تصمیم مخالف بودن.
مرد کناریش پرسید:
_ پس چرا امپراتور قبول کرد؟
مرد لبخند زد.
_ دیگه همه میدونیم که حرف،حرف امپراتوره!..
همه ساکت شدن.
یه مرد جلو اومد و با احترام گفت:
_ استعداد، به خاندان آدم بستگی نداره ممکنه یه نفر بیرون از این قصر، از خیلی از افراد داخلش لایقتر باشه وظیفه من اینه که اون آدم رو پیدا کنم...و زندگی ای که لایقشه رو، با ادامه دادن استعدادش بهش بدم.
چند لحظه سکوت بین مردم افتاد.
_اینو امپراتور گفتن؟.
_درسته...من یکی از افراد قصر هستم.
بعد یکی آروم گفت:
_ برای همینه که با وجود ترس از امپراتور... هنوز به عدالتش اعتماد دارن.
دویون هنوز به آگهی خیره شده بود.
انگار برای اولین بار...
یه راه، جلوی پاش باز شده بود.
بدون اینکه معطل کنه، کیسهی خریدش رو محکم گرفت و با عجله به سمت رستوران دوید.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
*یه پارت تقدیمتون، شرط پارت بعدی:
۱۰تا لایک ۱۰تا کامنت❤
- ۱۲۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط