{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴۱


M:"کوشینا ندیدی بچه ها کجا رفتن؟"
میناتو چند دقیقه کوشینا را برده بود دستشویی تا صورتش را اب بزند و حالش بهتر شود. ولی دقتی برگشت اوبیتو و کاکاشی نبودند، رین هم نبود. کوشینا که مستی از سرش پریده بود کمی اطراف را نگاه کرد:"نه من ندیدم. تو دسشویی هم نبودن که‌. شاید رفتن حیاط بازی کنن."
M:"احتمالا. بیا بریم یه سر بزنیم تا جایی رو نترکوندن."
ولی وقتی رفتند توی حیاط، چند تا از بچه ها انجا بودند به جز تیم هفت. ان سه تا انگار غیب شده بودند. کوشینا اطراف را نگاه کرد:"نیستن اینجا که. رفتن خونه؟"
M:"نه بابا هنوز شام نخوردن. تازه وسایلاشون هنوز رو میزه."

O:"یه حس عجیبی داره میده."
اوبیتو با لحن تقریبا نامفهومی گفت، هنوز دستش دور شانه ی کاکاشی بود. کاکاشی هم که کلا وضعش خراب بود یقه ی اوبیتو را گرفته بود و مدام یادش میرفت چیکار میخواستند بکنند.
R:"بذار کمک کنم بهتون."
رین با لبخند کج و کوله ای کمی کاکاشی را هل داد نزدیک تر. بعد دوباره دوربین را برداشت و شروع کرد ضبط کردن:"سلام به...(سکسکه) هر کی که داره میبینه. امروز اومدیم یاد بگیریم چجوری باید یکیو بوس کنیم. خب بچه ها برید جلو."
اوبیتو صورتش را برد جلوتر، خودش اولین نفر داوطلب بود. کاکاشی هم که زیادی ان کتاب منحرفانه را خوانده بود از اولش شکایتی نداشت. چیز دیگری به جز خماری داشت وادارشان میکرد اینکار را بکنند، یک حس نامرئی.
K:"بوسم کن دیگه."
O:"اها اره راستی قرار بود بوست کنم."
و دقیقا جایی که بینی هایشان تقریبا نزدیک هم بود و میخواستند همدیگر را ببوسند صاف یکی در انبار را باز کرد.

میناتو تعریف میکند که: بالاخره بعد از کلی گشتن دیدیم که صدای خنده از توی انباری مشروب هوکاگه میاد. خنده های اشنایی بودن ولی چون مبهم و عجیب غریب بودن تصمیم گرفتیم بریم نگاه کنیم شاید بچه ها باشن.
KU:" تو انبار مشروبا چیکار دارن؟
یهویی دو زاریم افتاد.
M:"وای نکنه..."
سریع درو وا کردم و منظره ای که جلوی چشمم دیدم خیلی...زیادی غیر قابل انتظار بود. رین دوربین به دست داشت از اوبیتو و کاکاشی ای فیلم میگرفت که تو دو سانتی هم لباشونو غنچه کرده بودن و میخواستن همو...
ولی تا درو وا کردم وایسادن، هنوز همو بوس نکرده بودن. از اولم میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسشونه.
کوشینا با خنده داشت سعی میکرد از روی شونه م دید بزنه چیکار میکنن:"وای دارین چیکارا میکنین اینجااا شیطونا؟"
O:"عه سنسه و خاله کوشینان. سلاام."
اوبیتو گفت، ولی صداش قشنگ به مستا میخورد. شکم برطرف شد، اینا رفتن زیر سن قانونی مشروبا رو رفتن بالا.
M:"بچه ها واای بچه ها. شماها باید همون اب پرتغالو میخوردین"
دیدگاه ها (۴)

پارت ۴۲میناتو و کوشینا کمک کردند بچه ها را از انباری جمع کنن...

پارت ۴۳صبح که کاکاشی بیدار شد دید با همان لباس رسمی ها توی ی...

پارت ۴۰بعد از اینکه وارد سالن شدند، اوبیتو سعی کرد دنبال اشن...

پارت ۳۹کاکاشی مدام ساعتش را چک میکرد، میترسید دیر برسند:"بیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط