«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۴۹
جدي
گفت:کارت؟
یه گند بزرگ زدم..
تهیونگ نگو که خونه مو ترکوندي.. لبخند زدم و گفتم نه خوشبختانه..
تهیونگ اتیش؟
با خنده ارومي گفتم نه..
تهیونگ-پس؟
کلید. دیشب اونقدر..
کلافه دست به صورتم کشیدم و گفتم: کلید برنداشته
بودم..الان پشت در موندم..زاپاسی از کلید خونه من داري؟
نفس عمیقی کشید و گفت: تا حالا کسی بهت خيلي دردسر مي آفريني دختر رایان؟
گفته
بود
صورتمو تو هم کشیدم و گفتم نه ولي احتمالا ملاحظه
کردن.. الان چیکار کنم؟
صداي بوق قطع شدن تلفن تو گوشم پیچـ
متعجب تلفن رو از گوشم دور کردم.
شد؟
تلفنو روم قطع کرد.
با غیض تلفن رو سرجاش کوبیدم..
عوضي جواب درست و حسابی هم نداد که میاد نمیاد..
چیکار کنم خوب من الان؟
کلافه و گرفته سوار اسانسور شدم و رفتم بالا.
جلوي در خونه ام رو زمین نشستم.
اینم از روزگار ما...
موزاييك خنك بود..
تا
كي
بايد بشينم يعني؟
تا غروب؟ شب؟
حوصله نداشتم برم ببینم کانر اومده یا نه...
با خودم قول گذاشتم ۲ ساعت دیگه برم پایین. اگه کانر نیومده بود هرجور شده و با جادو و شده با شکستن برم
گمانم نیم ساعتی گذشته بود که در اسانسور به روم باز
شد.
به داخلش نگاه کردم.
عه عه..
تهیونگ..
تند پاشدم.
سر تاسفي تكون داد برام و با دسته كليدي اومد جلو و شروع کرد به امتحان کردن کلیدا که ببینه کدوم به در
میخوره..
تند گفتم ببخشید.. واقعا نمیخواستم مزاحم شم... با غیض گفت اما شدي.پس بیشتر حرف نزن.. دست به سینه شدم و به دیوار تکیه دادم و عمیق زل زدم
بهش.
واقعا ديشب بهم گفت رهاش نکنم؟ با ذهنش؟چطوري؟ تهیونگ گفته بودم از نگاه خیره خوشم نمیاد نه؟ لبخند زدم و نگاه ازش کندم و اروم گفتم:دیشب.. بالاخره يکي از کلیداش خورد و در باز شد و جمله ام رو
نیمه رها کردم.
نفسم رو با اسودگی بیرون دادم و لبخند زدم. با اخم گفت: حواستو جمع کن... بیکار نیستم مدام بیوفتم
دنبال گندهاي تو..
بیحال رفتم جلو و گفتم: چشم قربان.. که هولم داد داخل و کج خلق گفت برو تو ببینم..
و خودشم اومد..
متعجب برگشتم نگاش کردم.
در رو بست و با اخم اومد تو..
صندلی اپن رو بیرون کشید و گفت: بشین.. گیج و بهت زده نشستم.
کیفش رو گذاشت رو میز و بازش کرد.
چیکار میخواد بکنه؟
یه پارچه لوله شده نااشنا بیرون آورد.
چیه این؟
انداختش رو اپن و با اخم بازش کرد.
توش چندتا سرنگ خالی و امپول پر شده و گاز استریل و
پنبه بود.
part ۱۴۹
جدي
گفت:کارت؟
یه گند بزرگ زدم..
تهیونگ نگو که خونه مو ترکوندي.. لبخند زدم و گفتم نه خوشبختانه..
تهیونگ اتیش؟
با خنده ارومي گفتم نه..
تهیونگ-پس؟
کلید. دیشب اونقدر..
کلافه دست به صورتم کشیدم و گفتم: کلید برنداشته
بودم..الان پشت در موندم..زاپاسی از کلید خونه من داري؟
نفس عمیقی کشید و گفت: تا حالا کسی بهت خيلي دردسر مي آفريني دختر رایان؟
گفته
بود
صورتمو تو هم کشیدم و گفتم نه ولي احتمالا ملاحظه
کردن.. الان چیکار کنم؟
صداي بوق قطع شدن تلفن تو گوشم پیچـ
متعجب تلفن رو از گوشم دور کردم.
شد؟
تلفنو روم قطع کرد.
با غیض تلفن رو سرجاش کوبیدم..
عوضي جواب درست و حسابی هم نداد که میاد نمیاد..
چیکار کنم خوب من الان؟
کلافه و گرفته سوار اسانسور شدم و رفتم بالا.
جلوي در خونه ام رو زمین نشستم.
اینم از روزگار ما...
موزاييك خنك بود..
تا
كي
بايد بشينم يعني؟
تا غروب؟ شب؟
حوصله نداشتم برم ببینم کانر اومده یا نه...
با خودم قول گذاشتم ۲ ساعت دیگه برم پایین. اگه کانر نیومده بود هرجور شده و با جادو و شده با شکستن برم
گمانم نیم ساعتی گذشته بود که در اسانسور به روم باز
شد.
به داخلش نگاه کردم.
عه عه..
تهیونگ..
تند پاشدم.
سر تاسفي تكون داد برام و با دسته كليدي اومد جلو و شروع کرد به امتحان کردن کلیدا که ببینه کدوم به در
میخوره..
تند گفتم ببخشید.. واقعا نمیخواستم مزاحم شم... با غیض گفت اما شدي.پس بیشتر حرف نزن.. دست به سینه شدم و به دیوار تکیه دادم و عمیق زل زدم
بهش.
واقعا ديشب بهم گفت رهاش نکنم؟ با ذهنش؟چطوري؟ تهیونگ گفته بودم از نگاه خیره خوشم نمیاد نه؟ لبخند زدم و نگاه ازش کندم و اروم گفتم:دیشب.. بالاخره يکي از کلیداش خورد و در باز شد و جمله ام رو
نیمه رها کردم.
نفسم رو با اسودگی بیرون دادم و لبخند زدم. با اخم گفت: حواستو جمع کن... بیکار نیستم مدام بیوفتم
دنبال گندهاي تو..
بیحال رفتم جلو و گفتم: چشم قربان.. که هولم داد داخل و کج خلق گفت برو تو ببینم..
و خودشم اومد..
متعجب برگشتم نگاش کردم.
در رو بست و با اخم اومد تو..
صندلی اپن رو بیرون کشید و گفت: بشین.. گیج و بهت زده نشستم.
کیفش رو گذاشت رو میز و بازش کرد.
چیکار میخواد بکنه؟
یه پارچه لوله شده نااشنا بیرون آورد.
چیه این؟
انداختش رو اپن و با اخم بازش کرد.
توش چندتا سرنگ خالی و امپول پر شده و گاز استریل و
پنبه بود.
- ۱۷۸
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط