هت وارث
هـ؋ـت وارث🍷
Part32
تو کل راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد .گویا از حرف زدن زیاد خوشش نمیومد .از لحاظ روحی دختر ضعیفی بود و با کوچیک ترین حرف آسیب میدید ...
به مدرسه که رسیدم با باز کردن کمر بند به سمتم برگشت .چشماش رو مستقیم به چشمام نمی دوخت و این بامزه بود ،لباش رو روی هم فشرد و لب زد :
ا/ت:ممنون بابت رسوندم :)
لبخند محو زدم .پیاده شد .آروم و با متانت به سمت داخل مدرسه حرکت میکرد .اون فرق میکرد با تمام دختر هایی کره ای که دیده بودم ،اون آروم و زیبا بود ،به جلو خیره شدم که همزمان یه ماشین مشکی با شیشه های دودی ظاهر شد ....
"تهیونگ "
این دهمین بار بود که به آریا زنگ میزدم ولی جواب نمیداد .به احتمال زیاد ا/ت الان سر کلاس بود و نمی تونستم باهاش تماس بگیرم .با خودم کلنجار میرفتم که نکنه اتفاقی براش آریا افتاده باشه .اون پسر دردسر سازی بود و همزمان جای برادرم .زمانی که همه بهم پشت کردن اون کنارم ایستاد مثل یک مرد و مثل یک کوه ؛نگران بودم اونم به شدت ...کل اتاق رو هی میرفتم و برمیگشتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد .آریا بود آیکون پاسخ رو کشیدم که با صدای خونسرد لب زد:
آریا:به داداش کیم !...میبینم دلتنگمون شدی !.
تهیونگ: خفه آریا ،کدوم گوری بودی؟
نفسی بیرون داد و حالت جدی به خودش گرفت .:
آریا:کیم ؛امروز توی مدرسه ی ا/ت کمی گشتم ..
تهیونگ: خب ..؟
آریا:حدس بزن کیو دیدم !
اخمام درهم رفت .
تهیونگ: آریا عین آدم حرف بزن ببینم چی میگی؟
آریا:کانگ رو دیدم ...کانگ رو .
چشمام از شدت تعجب گرد شد .لحظه ی گوشم سوت کشید ...کانگ اون مردک ...سرم گیج میرفت ...
ادامه دارد
خب سلام بعد از مدت ها !
امیدوارم حالتون خوب باشه :)تو این وضع حتما حواستون به خودتون و عزیزانتون باشه 😊
Part32
تو کل راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد .گویا از حرف زدن زیاد خوشش نمیومد .از لحاظ روحی دختر ضعیفی بود و با کوچیک ترین حرف آسیب میدید ...
به مدرسه که رسیدم با باز کردن کمر بند به سمتم برگشت .چشماش رو مستقیم به چشمام نمی دوخت و این بامزه بود ،لباش رو روی هم فشرد و لب زد :
ا/ت:ممنون بابت رسوندم :)
لبخند محو زدم .پیاده شد .آروم و با متانت به سمت داخل مدرسه حرکت میکرد .اون فرق میکرد با تمام دختر هایی کره ای که دیده بودم ،اون آروم و زیبا بود ،به جلو خیره شدم که همزمان یه ماشین مشکی با شیشه های دودی ظاهر شد ....
"تهیونگ "
این دهمین بار بود که به آریا زنگ میزدم ولی جواب نمیداد .به احتمال زیاد ا/ت الان سر کلاس بود و نمی تونستم باهاش تماس بگیرم .با خودم کلنجار میرفتم که نکنه اتفاقی براش آریا افتاده باشه .اون پسر دردسر سازی بود و همزمان جای برادرم .زمانی که همه بهم پشت کردن اون کنارم ایستاد مثل یک مرد و مثل یک کوه ؛نگران بودم اونم به شدت ...کل اتاق رو هی میرفتم و برمیگشتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد .آریا بود آیکون پاسخ رو کشیدم که با صدای خونسرد لب زد:
آریا:به داداش کیم !...میبینم دلتنگمون شدی !.
تهیونگ: خفه آریا ،کدوم گوری بودی؟
نفسی بیرون داد و حالت جدی به خودش گرفت .:
آریا:کیم ؛امروز توی مدرسه ی ا/ت کمی گشتم ..
تهیونگ: خب ..؟
آریا:حدس بزن کیو دیدم !
اخمام درهم رفت .
تهیونگ: آریا عین آدم حرف بزن ببینم چی میگی؟
آریا:کانگ رو دیدم ...کانگ رو .
چشمام از شدت تعجب گرد شد .لحظه ی گوشم سوت کشید ...کانگ اون مردک ...سرم گیج میرفت ...
ادامه دارد
خب سلام بعد از مدت ها !
امیدوارم حالتون خوب باشه :)تو این وضع حتما حواستون به خودتون و عزیزانتون باشه 😊
- ۴.۸k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط