#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_24
چند هفته ای گذشتع بود و امروز اخرین روز از مدرسه اش بود؛داخل حیاط مدرسه همه لباس فارغ التحصیلی تنشون کرده بودن و عکس دسته جمعی گرفته بودن و همه مشغول خوشگذرونی خودشون بودن ، جونگکوک و اکیپی از دوستاش هم دور هم نشسته بودن و بازی میکردن .)
با سرگیجه ای که با بلند شدن از روی زمین بهش دست داد لحظه ای چشم هاش بست و با درد گرفتن شدید زیر دلش ناله ارومی کرد که فقط جیهوپ متوجهش شد و نگران پرسید .
♡خوبی جونگکوک ؟؟
+خوب....
خواست حرفش کامل کنه که با درد گرفتن دوباره شکمش لب هاش به دهن کشید که مبادا ناله هاش بلند بشه .
♡حالت خوب نیست بیا بریم پیش پرستار سو .
سری یه معنای باشه تکون داد و با جیهوپ به بهداری مدرسه رفتن و جونگکوک رفت داخل و جیهوپ هم پشت در منتظرش موند .
با وارد شدنش به اتاق اروم نالید .
+ اقای سو.
(اقای سو با حال خراب جونگکوک ابروی بالا پروند و معتجب گفت )
÷چه کمکی میتونم بکنم بهت جونگکوک ؟
(با رایحه شدت گرفته امگا و صورتش که از درد جمع شده بود سری تکون داد و پشت میزش نشست و قرصی بهش داد )
÷ظاهرن هیت هات شروع شده از این به بعد ، این قرص بخور حالت بهتر میکنه .
قرص گرفت و تشکری کرد و رفت بیرون و تا اخر تایم دووم اورد تا بره خونه . با خوردن زنگ سریع از مدرسه بیرون زد و طرف خونه رفت .
...........
(با باز شدن در سالن از اشپز خونه بیرون اومد )
-اومدی جونگکوک داشتم غذا......
(وقتی قیافه خسته امگا با رایحه شدت گرفته اش را دید تا ته قضیه را خوند و اروم زمزمه کرد )
-خوبی جونگکوک ؟
(حرفی نزد و فقط اشک هایی از چشم هاش سرازیر شد که الفا با دیدن گریش سریع سمتش اومد و بغلش کرد )
-چیه دورت بگردم ؟ حالت خوب نیست ؟ برو یه دوش بگیر حالت بهتر بشه .برو دورت بگردم .
(و وسایل امگا را از دستش گرفت و به اتاق راهیش کرد .....)
(دوش گرفته بود و لباس هاش پوشید و خودش روی تخت انداخت خواست بخوابه که با ورود تهیونگ چشم هاش باز کرد )
(کنارش روی تخت دراز کشید و از پشت بغلش کرد و رایحش را ازاد کرد تا شاید حال امگا بهتر بشه )
-پاشو بریم پایین غذا بخوریم .
+نمیخوام
-نمیخوام چیه پاشو بدنت هم از هر موقعی ضعیف تر شده .
+تهیونگ ولم کن حال ندارم
-حال ندارم چیه دو ساعت اشپزی نکردم که الان بگی نمیخوام .
(و امگا را براید استایل بغلش کرد و برد پایین و روی پاهای خودش نشوند و باهم غذا خوردن )
-فدات بشم که هیت میشی انقدر مظلومی .
(جوابی نداد و فقط سرش توی گردن الفا کرد )
+خوابم میاد .
-میبرمت بالا بخواب .
(امگا را برد به اتاقش و خودش برگشت و کمی از کار هاش انجام داد ولی تا اخر شب که نمیتونست کاری نکنه پس به اتاق خوابشون رفت و در باز کرد و کنار امگا روی تخت دراز کشید و بغلش کرد )
-حالت بهتره ؟
+نه
(اروم جوابش داد که الفا روش خیمه زد )
-میخوای حالت بهتر کنم
با تعجب به چشم های الفا زل زد :)
+چی..
نذاشت حرفش کامل کنه و فاصله لب هاشون به صفر رسوند و با ولع بوسیدشون که هر دو به نفس نفس افتادن و
عقب کشید )
+چیکار..میکنی تهیونگ !
نیشخندی زد و دوباره روی امگا خم شد و با یه دست مشغول باز کردن دکمه های پسر شد .
-معلوم نیست !یکی گفته بود بزاریمش برا اولین هیتش .
+نه ..نه
(سرش بالا اورد و با محبت رو به امگا گفت )
-چراا ؟
+من من میترسم
(خنده ای کرد و دوباره نگاهش بهش داد )
-ترس نداره که بهار نارنج من مراقبتم !
+من...
منتظر بهش نگاه کرد تا ادامه بده ولی هی نگاهش از الفاش میدزدید که تهیونگ چونش گرفت و بوسه ارومی روی لباش زد )
-میدونم امگام اولین بارشه ! حتی اولین بوسه اش هم مال من بوده ......
#part_24
چند هفته ای گذشتع بود و امروز اخرین روز از مدرسه اش بود؛داخل حیاط مدرسه همه لباس فارغ التحصیلی تنشون کرده بودن و عکس دسته جمعی گرفته بودن و همه مشغول خوشگذرونی خودشون بودن ، جونگکوک و اکیپی از دوستاش هم دور هم نشسته بودن و بازی میکردن .)
با سرگیجه ای که با بلند شدن از روی زمین بهش دست داد لحظه ای چشم هاش بست و با درد گرفتن شدید زیر دلش ناله ارومی کرد که فقط جیهوپ متوجهش شد و نگران پرسید .
♡خوبی جونگکوک ؟؟
+خوب....
خواست حرفش کامل کنه که با درد گرفتن دوباره شکمش لب هاش به دهن کشید که مبادا ناله هاش بلند بشه .
♡حالت خوب نیست بیا بریم پیش پرستار سو .
سری یه معنای باشه تکون داد و با جیهوپ به بهداری مدرسه رفتن و جونگکوک رفت داخل و جیهوپ هم پشت در منتظرش موند .
با وارد شدنش به اتاق اروم نالید .
+ اقای سو.
(اقای سو با حال خراب جونگکوک ابروی بالا پروند و معتجب گفت )
÷چه کمکی میتونم بکنم بهت جونگکوک ؟
(با رایحه شدت گرفته امگا و صورتش که از درد جمع شده بود سری تکون داد و پشت میزش نشست و قرصی بهش داد )
÷ظاهرن هیت هات شروع شده از این به بعد ، این قرص بخور حالت بهتر میکنه .
قرص گرفت و تشکری کرد و رفت بیرون و تا اخر تایم دووم اورد تا بره خونه . با خوردن زنگ سریع از مدرسه بیرون زد و طرف خونه رفت .
...........
(با باز شدن در سالن از اشپز خونه بیرون اومد )
-اومدی جونگکوک داشتم غذا......
(وقتی قیافه خسته امگا با رایحه شدت گرفته اش را دید تا ته قضیه را خوند و اروم زمزمه کرد )
-خوبی جونگکوک ؟
(حرفی نزد و فقط اشک هایی از چشم هاش سرازیر شد که الفا با دیدن گریش سریع سمتش اومد و بغلش کرد )
-چیه دورت بگردم ؟ حالت خوب نیست ؟ برو یه دوش بگیر حالت بهتر بشه .برو دورت بگردم .
(و وسایل امگا را از دستش گرفت و به اتاق راهیش کرد .....)
(دوش گرفته بود و لباس هاش پوشید و خودش روی تخت انداخت خواست بخوابه که با ورود تهیونگ چشم هاش باز کرد )
(کنارش روی تخت دراز کشید و از پشت بغلش کرد و رایحش را ازاد کرد تا شاید حال امگا بهتر بشه )
-پاشو بریم پایین غذا بخوریم .
+نمیخوام
-نمیخوام چیه پاشو بدنت هم از هر موقعی ضعیف تر شده .
+تهیونگ ولم کن حال ندارم
-حال ندارم چیه دو ساعت اشپزی نکردم که الان بگی نمیخوام .
(و امگا را براید استایل بغلش کرد و برد پایین و روی پاهای خودش نشوند و باهم غذا خوردن )
-فدات بشم که هیت میشی انقدر مظلومی .
(جوابی نداد و فقط سرش توی گردن الفا کرد )
+خوابم میاد .
-میبرمت بالا بخواب .
(امگا را برد به اتاقش و خودش برگشت و کمی از کار هاش انجام داد ولی تا اخر شب که نمیتونست کاری نکنه پس به اتاق خوابشون رفت و در باز کرد و کنار امگا روی تخت دراز کشید و بغلش کرد )
-حالت بهتره ؟
+نه
(اروم جوابش داد که الفا روش خیمه زد )
-میخوای حالت بهتر کنم
با تعجب به چشم های الفا زل زد :)
+چی..
نذاشت حرفش کامل کنه و فاصله لب هاشون به صفر رسوند و با ولع بوسیدشون که هر دو به نفس نفس افتادن و
عقب کشید )
+چیکار..میکنی تهیونگ !
نیشخندی زد و دوباره روی امگا خم شد و با یه دست مشغول باز کردن دکمه های پسر شد .
-معلوم نیست !یکی گفته بود بزاریمش برا اولین هیتش .
+نه ..نه
(سرش بالا اورد و با محبت رو به امگا گفت )
-چراا ؟
+من من میترسم
(خنده ای کرد و دوباره نگاهش بهش داد )
-ترس نداره که بهار نارنج من مراقبتم !
+من...
منتظر بهش نگاه کرد تا ادامه بده ولی هی نگاهش از الفاش میدزدید که تهیونگ چونش گرفت و بوسه ارومی روی لباش زد )
-میدونم امگام اولین بارشه ! حتی اولین بوسه اش هم مال من بوده ......
- ۵۵۳
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط