تکپارت خبر بارداریت و جدایی
تکپارت: خبر بارداریت و جدایی
اون روز، دختر برای چند لحظه سکوت کرد. قلبش توی سینهاش تند میزد.
– باید یه چیزی بهت بگم، خیلی مهمه.
چشمهای پسر پر از امید و ترس بهش خیره شده بود.
– چی شده ا.ت؟
دستهایش را به هم گره زد، نفس عمیقی کشید و گفت:
– من... من باردارم.
صدای پسر لحظهای قطع شد، بعد با لحنی سرد و بیروح پاسخ داد:
– بیا جداشیم.
ا.ت خشکش زد. نمیدانست چه بگوید. آن روزها سختترین روزهای زندگیاش بود.
سالها گذشت، هشت سال. هشت سال که او هر روز توی قلبش زخمی داشت که هیچ وقت التیام نیافت.
---
مکالمهی بعد از هشت سال:
بنگچان در یک کافه نشسته بود، وقتی ناگهان چهرهی آشنایی وارد شد. همان دختری که روزی تصمیم به جدایی گرفت. اما این بار، او تنها نبود.
دختر با بچهای کوچک دست در دست، آرام به بنگچان نزدیک شد.
– سلام بنگچان.
بنگچان، با تعجب و کمی درد گفت:
– تو... تو... بعد این همه سال... این بچه...؟
دختر لبخندی تلخ زد و گفت:
– این بچه توئه. تو فرزندی که من سالها پیش باردار بودم.
– چرا بهم نگفتی؟ چرا این همه سال تنهایی گذشت؟
دختر نگاهش را پایین انداخت:
– چون میخواستم مطمئن شم که میتونی برگردی، که میتونی مسئولیت قبول کنی.
بنگچان نفس عمیقی کشید و گفت:
– من آمادهام. نمیخوام گذشته رو پاک کنم، ولی میخوام از الان شروع کنم.
آن روز، در آن کافهی کوچک، بنگچان فهمید که عشق و مسئولیت همیشه فرصتی دوباره دارند، حتی اگر سالها فاصله افتاده باشد.
اون روز، دختر برای چند لحظه سکوت کرد. قلبش توی سینهاش تند میزد.
– باید یه چیزی بهت بگم، خیلی مهمه.
چشمهای پسر پر از امید و ترس بهش خیره شده بود.
– چی شده ا.ت؟
دستهایش را به هم گره زد، نفس عمیقی کشید و گفت:
– من... من باردارم.
صدای پسر لحظهای قطع شد، بعد با لحنی سرد و بیروح پاسخ داد:
– بیا جداشیم.
ا.ت خشکش زد. نمیدانست چه بگوید. آن روزها سختترین روزهای زندگیاش بود.
سالها گذشت، هشت سال. هشت سال که او هر روز توی قلبش زخمی داشت که هیچ وقت التیام نیافت.
---
مکالمهی بعد از هشت سال:
بنگچان در یک کافه نشسته بود، وقتی ناگهان چهرهی آشنایی وارد شد. همان دختری که روزی تصمیم به جدایی گرفت. اما این بار، او تنها نبود.
دختر با بچهای کوچک دست در دست، آرام به بنگچان نزدیک شد.
– سلام بنگچان.
بنگچان، با تعجب و کمی درد گفت:
– تو... تو... بعد این همه سال... این بچه...؟
دختر لبخندی تلخ زد و گفت:
– این بچه توئه. تو فرزندی که من سالها پیش باردار بودم.
– چرا بهم نگفتی؟ چرا این همه سال تنهایی گذشت؟
دختر نگاهش را پایین انداخت:
– چون میخواستم مطمئن شم که میتونی برگردی، که میتونی مسئولیت قبول کنی.
بنگچان نفس عمیقی کشید و گفت:
– من آمادهام. نمیخوام گذشته رو پاک کنم، ولی میخوام از الان شروع کنم.
آن روز، در آن کافهی کوچک، بنگچان فهمید که عشق و مسئولیت همیشه فرصتی دوباره دارند، حتی اگر سالها فاصله افتاده باشد.
- ۲.۴k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط