تکپارت وقتی لینو تحریک میشه
تکپارت: وقتی لینو تحریک میشه
اون لحظه که دستهام آرام روی بازوی لینو کشیده میشد و لبهام رو به نوازش گردنش نزدیک میکردم، چشمهای نصفهبازش به من خیره شد. نفسهایش به تندی تند میزد و لبخندی شیطنتآمیز روی لبانش بازی میکرد که میگفت «نزدیکتر شو، نمیتونم بیشتر صبر کنم.»
با هر لمس، تپش قلبش را حس میکردم، ضربان عمیقی که توی قفسه سینهاش بالا میرفت. صدای آرام و کمی خشدارش توی گوشم زمزمه کرد:
«این حس... خیلی خوبه… تو همیشه میدونی چطور منو دیوونه کنی.»
نگاهش رو توی نگاه خودم گم کرده بودم، اونقدر که دلم میخواست زمان ایستاده بمونه. انگشتهام روی پوستش سر میخورد و هر بار که نزدیکتر میشدم، نفسش تندتر و گرمتر میشد.
صدای آرام و عمیقش، انگار آهنگی بود که فقط مخصوص من ساخته شده بود. بهش نزدیکتر شدم، صدای قلبش رو میشنیدم که میزد، آرام اما پر از شور و انتظار.
با لبخندی روی لبها، گفتم:
«تو همه چیز منی، لینو. هیچکس مثل تو این حس رو به من نمیده.»
اون هم با صدایی نرم جواب داد:
«منم همین حس رو دارم... فقط تو میتونی منو اینقدر خاص احساس کنم.»
لحظهها آرام و در عین حال پر از هیجان میگذشت. دستانم رو کشیدم به پشتش و او با تمام وجود در آغوشم فرو رفت. حس میکردم هر دو، توی این دنیا فقط برای هم ساخته شدهایم.
اون لحظه که دستهام آرام روی بازوی لینو کشیده میشد و لبهام رو به نوازش گردنش نزدیک میکردم، چشمهای نصفهبازش به من خیره شد. نفسهایش به تندی تند میزد و لبخندی شیطنتآمیز روی لبانش بازی میکرد که میگفت «نزدیکتر شو، نمیتونم بیشتر صبر کنم.»
با هر لمس، تپش قلبش را حس میکردم، ضربان عمیقی که توی قفسه سینهاش بالا میرفت. صدای آرام و کمی خشدارش توی گوشم زمزمه کرد:
«این حس... خیلی خوبه… تو همیشه میدونی چطور منو دیوونه کنی.»
نگاهش رو توی نگاه خودم گم کرده بودم، اونقدر که دلم میخواست زمان ایستاده بمونه. انگشتهام روی پوستش سر میخورد و هر بار که نزدیکتر میشدم، نفسش تندتر و گرمتر میشد.
صدای آرام و عمیقش، انگار آهنگی بود که فقط مخصوص من ساخته شده بود. بهش نزدیکتر شدم، صدای قلبش رو میشنیدم که میزد، آرام اما پر از شور و انتظار.
با لبخندی روی لبها، گفتم:
«تو همه چیز منی، لینو. هیچکس مثل تو این حس رو به من نمیده.»
اون هم با صدایی نرم جواب داد:
«منم همین حس رو دارم... فقط تو میتونی منو اینقدر خاص احساس کنم.»
لحظهها آرام و در عین حال پر از هیجان میگذشت. دستانم رو کشیدم به پشتش و او با تمام وجود در آغوشم فرو رفت. حس میکردم هر دو، توی این دنیا فقط برای هم ساخته شدهایم.
- ۳.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط