{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبحپاریسشخص سوم

"۱۰:۱۶ صبح-پاریس-شخص سوم"
رسیدن و از فرودگاه خارج شدن...کنار خیابون ایستاده بودن که نیو دست جیم رو که تو دستش بود فشار داد و گفت
-الان باید چیکار کنیم...ما که خونه نداریم...هتلم که رزرو نکردی
-اونم بزودی میفهمی...الانم ما منتظر ماشینیم...عه ماشینم اومد
سوار ماشین شدن و جیم یه ادرسی رو به فرانسوی به راننده گفت و حرکت کردن...یه چند دقیقه ای گذشت که نیو دید ماشین رو به روی برج ایفل نگه داشت...نیو که تعجب کرده بود سرشو برگردوند سمت جیم که چیزی بگه دید جیم از ماشین پیاده شد و در رو برای نیو باز کرده و منتظرشه
-بیا دیگه عزیزم
نیو بدون هیچ حرفی پیاده شد و سوالشو پرسید
-چرا ما اینجاییم؟
-خونمون اینجاست
-اینجا؟!رو به روی ایفل؟
-بله...راستی من خونه رو از قبل خریده بودم
نیو سریع پرید تو بغل جیم
-مرسی جیمی...مرسی
نیو وقتی از بغل جیم دراومد چشماش اشکی بود
-هی هی نیو...ببینمت...من اینکارو کردم تو خوشحال بشی نه اینکه گریه کنی
و بعد اشک های نیو رو پاک کرد
-الانم بیا بریم خونمون
-بریم بریم
و بعد رفتن داخل
دیدگاه ها (۰)

"یک هفته بعد-سرشام-۰۹:۱۴ شب-شخص سوم"تو این یک هفته همه چی عا...

خانوما اماده اید برای فیک جدید؟

"پسفردا-ساعت ۰۴:۱۷ صبح-شخص سوم"نیو و جیم تمام زندگیشون رو تو...

"سه ماه بعد-شخص سوم"تو این سه ماه جیم و نیو زندگی خوب و اروم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط