مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۵
مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۵
" در آغوش رویای آبی ات "
وقتی بلاخره کمبود اکسیژن موفق شد ما رو از هم جدا کنه ، نگاهش بار دیگه ای توی چشم هام قفل شد.
+ التماست میکنم..مال من باش..
نمیتونستم..
+ عاجزانه ازت طلب میکنم که من رو لایق خودت بدونی..
نمیدونم این چندمین باریه که با تکون دادن سرم مخالفت خودم رو به جا میارم.
+ خواهش میکنم ، حوضچه ای برای ماهی تنهای قلبم باش..
_ متاسفم..
نمی خواستم این رو بگم ، اما زبونم این روزا اصلا باهام سازگار نیست..
به هر حال هرچیزی که میگفتم ، مخالفت بود..
کوک اینبار دیگه غرورش رو جلوی یه آدم بدبخت نشکست..بلعکس ، بهم پشت کرد و با لحنی آهسته تر از اون چیزی که تا به حال ازش تصور میکردم ، گفت..
+ اخراجی..از همین حالا ، دیگه خدمتکار عمارت من نیستی..
حرفی که بعدش زد قلبم رو از تپش انداخت.
+ میتونی به گلفروشی برگردی.
از روی شوک ناباور لب زدم..
_ واقعا؟!
اما اون حتی نیم نگاهی بهم نکرد..حتی زحمت نداد حرفی در جواب تعجبم بزنه..فقط به آرومی سرش رو تکون و هومی زیر لب زمزمه کرد..
احساسات مختلفی بهم هجوم آوردن..
نمیدونستم باید از این خبر خوشحال باشم یا چی..
اما ، پاهام بی اراده من رو به سمت در کشوند و حس کردم اون هم ، هم زمان با من به سمت دیگه ای قدم برداشت.
تموم شد..چیزی که بین من و اون بود تموم شد..من چیزی رو که میخواستم گرفتم..چیزی که به خاطر به دام این مرد افتاده بودم و حالا..برخلاف انتظارم احساس ناراحتی و گناه کنم..
البته احتمالا..
من که عشق رو نمیشناسم..میشناسم؟..
به سمت در رفتم و دستگیره رو پایین دادم..قبل از اینکه خارج بشم به خودم جرعت دادم و برای آخرین بهش نگاه کردم که کنار پنجره ایستاده بود و سیگاری داخل دستش داشت..سیگار ، آسیبی که من با عشق اشتباهم بهش زدم رو جبران میکرد..
توی دلم ازش عذرخواهی کردم.
من رو ببخش که با ورودم همه چیز خراب شد.
ببخش که تیر عشق ممنوعه ام به قلبت اصابت کرد..
ببخش که من در نظرت ملکه ام و تو در نظرم ، وسیله ای برای رسیدن به هدفم.
گلفروشی..
حالا که اون رو دارم خوشحالم؟..
احتملا ، شاید ، نمیدونم..
شاید در نظرش خودخواه باشم..
+ من تا به حال هیچ وقت..از هیچ کس..خواهش نکردم..
و بعد در با صدای آهسته ای بسته شد و کلماتش در هوا معلق موندن...
" در آغوش رویای آبی ات "
وقتی بلاخره کمبود اکسیژن موفق شد ما رو از هم جدا کنه ، نگاهش بار دیگه ای توی چشم هام قفل شد.
+ التماست میکنم..مال من باش..
نمیتونستم..
+ عاجزانه ازت طلب میکنم که من رو لایق خودت بدونی..
نمیدونم این چندمین باریه که با تکون دادن سرم مخالفت خودم رو به جا میارم.
+ خواهش میکنم ، حوضچه ای برای ماهی تنهای قلبم باش..
_ متاسفم..
نمی خواستم این رو بگم ، اما زبونم این روزا اصلا باهام سازگار نیست..
به هر حال هرچیزی که میگفتم ، مخالفت بود..
کوک اینبار دیگه غرورش رو جلوی یه آدم بدبخت نشکست..بلعکس ، بهم پشت کرد و با لحنی آهسته تر از اون چیزی که تا به حال ازش تصور میکردم ، گفت..
+ اخراجی..از همین حالا ، دیگه خدمتکار عمارت من نیستی..
حرفی که بعدش زد قلبم رو از تپش انداخت.
+ میتونی به گلفروشی برگردی.
از روی شوک ناباور لب زدم..
_ واقعا؟!
اما اون حتی نیم نگاهی بهم نکرد..حتی زحمت نداد حرفی در جواب تعجبم بزنه..فقط به آرومی سرش رو تکون و هومی زیر لب زمزمه کرد..
احساسات مختلفی بهم هجوم آوردن..
نمیدونستم باید از این خبر خوشحال باشم یا چی..
اما ، پاهام بی اراده من رو به سمت در کشوند و حس کردم اون هم ، هم زمان با من به سمت دیگه ای قدم برداشت.
تموم شد..چیزی که بین من و اون بود تموم شد..من چیزی رو که میخواستم گرفتم..چیزی که به خاطر به دام این مرد افتاده بودم و حالا..برخلاف انتظارم احساس ناراحتی و گناه کنم..
البته احتمالا..
من که عشق رو نمیشناسم..میشناسم؟..
به سمت در رفتم و دستگیره رو پایین دادم..قبل از اینکه خارج بشم به خودم جرعت دادم و برای آخرین بهش نگاه کردم که کنار پنجره ایستاده بود و سیگاری داخل دستش داشت..سیگار ، آسیبی که من با عشق اشتباهم بهش زدم رو جبران میکرد..
توی دلم ازش عذرخواهی کردم.
من رو ببخش که با ورودم همه چیز خراب شد.
ببخش که تیر عشق ممنوعه ام به قلبت اصابت کرد..
ببخش که من در نظرت ملکه ام و تو در نظرم ، وسیله ای برای رسیدن به هدفم.
گلفروشی..
حالا که اون رو دارم خوشحالم؟..
احتملا ، شاید ، نمیدونم..
شاید در نظرش خودخواه باشم..
+ من تا به حال هیچ وقت..از هیچ کس..خواهش نکردم..
و بعد در با صدای آهسته ای بسته شد و کلماتش در هوا معلق موندن...
- ۵۴۱
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط