اسم فیکولی تو نمیدونی که من عاشقتم
اسم فیک:ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
=بگذریم ساعت 10 مهمونیه همه ی مافیاها هم هستند با اون جنده بیا
-باش
-وقتی اون عوضی تلفنو قطع کرد رفتم سمت اتاق دخترکم
که بهش گم امشب مهمونیه
تا خواستم در بزنم دیدم در بازشد وقتی منو دید تعجب کرد
منم تعجب کردم چشماش قرمز شده بودن از بس که گریه کرده بود
معذرت میخوام ات من تنها کاری که میتونم انجام بدم همینه
از خودم منتفرم خدایا چرا فردی که دوسش دارم همیشه باید اخرش اینجوری بشه
غرق افکارم بودم نفهمیدم که ات چند بار صدام کرده
+جونگ کوک چیزی شده
-نه فقط خواستم بگم امشب ساعت 10 مهمو نیه اماده باش لباس خیلی باز هم نپوش
)تمام حرفاش با سردی هست )
+میشه من نیام
-کسی از تو نظر نخواست هر چی بگم فقط گوش کن
+کوک بدون اینکه چیزی بگه از خونه زد
بیرون اخه مگه من چیکار کردم ههه
+ساعت تقریبا 7 بود رفتم حموم بعد بیست مین اومدم بیرون حوله رو پیچیدم دور کل بدنم (امیدوارم منظورمو فهمیده باشید )
لوسیون قهوه ام همراه بادی اسپلش رو به بدنم زدم
رفتم سمت کمد لباسم هر چقدر نگاه میکردم لباسی مناسب اونجوری که جونگکوک گفت پیدا نکردم خدایا عجب گیری کردیما
بعد کلی گشتن یه لباسی به چشمم خورد
رنگ مشکی داشت اون دامن کوتا هش که بند داشت باعث میشد که لباس زیبا تر دیده بشه
درکل لباس خوبی بود موهام رو با سشوار خشک کردم بعد با اتومو موهامو موج دار کردم برای آرایشم پنکیک تینت ریمل برق لب و کنی سایه استفاده کردم
حولمو در اوردم و لباس مد نظرم رو پوشیدم
یه کفشی هم که ظریف بود انتخاب کردم اماده بودم کاملا کیف چرم مشکیم رو برداشتم
تقریبا ساعت نه و نیم رو نشون میداد
در اتاقم به صدا دراومد خدمتکار بود که میگفت علامت خدمتکار ■
■خانم اقای جعون گفتن که پایین منتظر شما هستن لطفا هر چه زودتر بیاید
+باش
■با اجازه خانم
گیج شده بودم جونگکوک خونه اومده بود لباساشو عوض کرده بود ددد اخه احمق معلومه حتما یه کاری کرده بیخیال شدم
با اعتماد به نفس و سردی که همانند یخ بود از اتاقم اومدم تصیمیم گرفتم که با کوک مثل خودش رفتار کنم این بهترین گزینست
دیگه خسته شدم از این که باید همیشه نگران باشم که چیکار کردم بقیه از دستم ناراحتن
قدم اول رو که به سمت پله برداشتم
صدای کفشم باعث جلب توجه میشد جوری که انگار داشت حرف میزد و میگفت فقط به من توجه کن . ....
پارت 35
=بگذریم ساعت 10 مهمونیه همه ی مافیاها هم هستند با اون جنده بیا
-باش
-وقتی اون عوضی تلفنو قطع کرد رفتم سمت اتاق دخترکم
که بهش گم امشب مهمونیه
تا خواستم در بزنم دیدم در بازشد وقتی منو دید تعجب کرد
منم تعجب کردم چشماش قرمز شده بودن از بس که گریه کرده بود
معذرت میخوام ات من تنها کاری که میتونم انجام بدم همینه
از خودم منتفرم خدایا چرا فردی که دوسش دارم همیشه باید اخرش اینجوری بشه
غرق افکارم بودم نفهمیدم که ات چند بار صدام کرده
+جونگ کوک چیزی شده
-نه فقط خواستم بگم امشب ساعت 10 مهمو نیه اماده باش لباس خیلی باز هم نپوش
)تمام حرفاش با سردی هست )
+میشه من نیام
-کسی از تو نظر نخواست هر چی بگم فقط گوش کن
+کوک بدون اینکه چیزی بگه از خونه زد
بیرون اخه مگه من چیکار کردم ههه
+ساعت تقریبا 7 بود رفتم حموم بعد بیست مین اومدم بیرون حوله رو پیچیدم دور کل بدنم (امیدوارم منظورمو فهمیده باشید )
لوسیون قهوه ام همراه بادی اسپلش رو به بدنم زدم
رفتم سمت کمد لباسم هر چقدر نگاه میکردم لباسی مناسب اونجوری که جونگکوک گفت پیدا نکردم خدایا عجب گیری کردیما
بعد کلی گشتن یه لباسی به چشمم خورد
رنگ مشکی داشت اون دامن کوتا هش که بند داشت باعث میشد که لباس زیبا تر دیده بشه
درکل لباس خوبی بود موهام رو با سشوار خشک کردم بعد با اتومو موهامو موج دار کردم برای آرایشم پنکیک تینت ریمل برق لب و کنی سایه استفاده کردم
حولمو در اوردم و لباس مد نظرم رو پوشیدم
یه کفشی هم که ظریف بود انتخاب کردم اماده بودم کاملا کیف چرم مشکیم رو برداشتم
تقریبا ساعت نه و نیم رو نشون میداد
در اتاقم به صدا دراومد خدمتکار بود که میگفت علامت خدمتکار ■
■خانم اقای جعون گفتن که پایین منتظر شما هستن لطفا هر چه زودتر بیاید
+باش
■با اجازه خانم
گیج شده بودم جونگکوک خونه اومده بود لباساشو عوض کرده بود ددد اخه احمق معلومه حتما یه کاری کرده بیخیال شدم
با اعتماد به نفس و سردی که همانند یخ بود از اتاقم اومدم تصیمیم گرفتم که با کوک مثل خودش رفتار کنم این بهترین گزینست
دیگه خسته شدم از این که باید همیشه نگران باشم که چیکار کردم بقیه از دستم ناراحتن
قدم اول رو که به سمت پله برداشتم
صدای کفشم باعث جلب توجه میشد جوری که انگار داشت حرف میزد و میگفت فقط به من توجه کن . ....
پارت 35
- ۸.۱k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط