{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p.....29

p.....29

ویو وانگ

وانگ..گذشته و آینده یعنی چی
,شیانگفی..وانگ پسرم تو پایین آب چیزی ندیدی

وانگ ..مثلا چی
شیانگفی..مثلا هرچیزی

وانگ..یه چیزی پایین نوشته بود رویه ستون پایتخت انالیندا
شیانگفی..درسته پایتخت انالیندا اینجا مقر پایتخت سلسله قبلیه

وانگ..یعنی پایتخت کشور افسانه ای
شیانگفی ..درسته امروز باید گذشته برات تعریف کنم ولی قبلااز هرچیزی باید بهت بگم قلمروی ماهم جزوه انالینداهست درواقعه انالیندا 6قلمروهست

سال ها پیش اژدها هایی که با صداشون حتا بعضیا میمردن ما سه دوست بودیم خودم از قلمروی انسانها وانگشی از قلمروی شیاطین و بلاخره ایوانگو از قلمروی آسمانی ما باهم متعد شدیم و کریستال جادو ساختیم جادوی هر کدوم از ما چونکه از فرقه مختلف یک قدرت به کریستال میداد که این قدرت اینقد زیاد بود حتا اژدها ها ازش ترسیدن اونها به فرقه آسمانی رفتن و مردم فرقه آسمانی اونارو زندانی کردن وانگشی و ایوانگو دوتاشون عاشق یک دختر فانی شدن و این باعث جنگ بین فرقه شیطان و فرقه آسمانی شد جنگ خیلی بدی بود و همه مردم ترسیده بودن

دختره اسمش مینهو بود پیر سالانه سه قلمرو برای جلوگيري از جنگ گفتن باید دختره خودش تصمیم بگیره چیکار کنه مینهو چند وقتی بود عاشق ایوانگو شده بود اونو انتخاب کرد و جنگ تمام شد وانگشی که دلش شکست یکی از دختران شیاطین انتخاب کردن وانگشی با اجبار باهاش ازدواج کرد وانگشی صاحب یک پسر و یک دختر شد ایوانگو هم صاحب یک پسر شد من چونکه دوست دوتاشون بودم برای آشتی دادنشون یک مهمانی مجلل گرفتم در مهمانی کسی آشتی نکرد اما من متوجه ناراحتی ایوانگو شدم انگار از چیزی رنج می‌برد و اونجا بود که شن وارد داستان ما شد اون یکی از وزرای ایوانگو بود بعد از مهمانی من و ایوانگو باهم رفتیم به یه جای خلوت ایوانگو بهم گفت یه چیزه بدی برام اتفاق افتاده

شیانگفی.. چی شده

ایوانگو..پسرم قدرت عجیب تو بدنش داره شن بهم گفته یک شیطان در وجودش داره که دنیارو نابود میکنه و اژدها ها دوباره به قلمرو فانی ها حمله میکنن گفته انگار بچم شومه

شیانگفی..این چه حرفیه آینده همیشه در حال تعقیره

ایوانگو..حالا چیکار کنم سه قلمرو تایید کردن من پادشاه انالیندا باشم یعنی پادشاه تمام زمین اگه بفهمن پسرم شومه برام و برای همسرم بد میشه بد تر از همه بچمو میکشن

شیانگفی..نگران نباش من حتما راه حلی براش پیدا میکنم

وانگشی بعد از رفتن به‌سمت فرقه شیاطین شن مخفیانه به دیدن اون رفته بود بهش گفت میخواد انتقام اونو از ایوانگو بگیره اما باید جادوهای قدرتمندی رو ازش یاد بگیره وانگشی هم قبول کرد بعد از همکاری در روز جشن تاج گذاری ایوانگو و جشن یک سالگی بچه ایوانگو شن و پنج نفر دیگه شورش راه انداختن
دیدگاه ها (۰)

p...30بعد از شورش شن به وانگشی خیانت کرد وانگشی عصبانی شد و ...

p.....31وانگ..خب راستش نمیدونم چی بگم مغزم هنگ کردشیانگفی..و...

p....28ژان از خواب بیدار شد و اماده شد که برن به نیانگما اخه...

p..28چن ژیوان تو زندان عصبانی بود و می‌گفت لعنتی هاازادم کنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط