「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 14
✦.................................
+ قصد ندارم یاد بگیرم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، جونگکوک با همان نگاه یخزده خیره ماند نگاهی که انگار میتوانست آدم را سر جایش میخ کوب کند بعد خیلی آرام گفت:
_ زبونت... یه روز بلای جونت میشه.
نیکی بدون اینکه عقب بکشد، جعبهها را یکی یکی از روی زمین جمع کرد
+ تا اون روز با همین زبون اعصاب خیلیارو خورد میکنم.
گوشهی فک جونگکوک منقبض شد؛ برای اولین بار انگار واقعاً حوصلهاش از این دختر سر رفته بود، نه به خاطر حرف هایش به خاطر اینکه از نگاهش فرار نمیکرد
همان لحظه سولی و دایون که چند متر جلوتر بودند برگشتند، سولی با اخم گفت:
سولی: جونگکوک؟ تو اینجایی؟
دایون با دیدن نیکی که روی زمین نشسته بود، لبخند تمسخرآمیزی زد:
دایون: احمق.
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش را به آن دو بدهد، فقط از کنار نیکی رد شد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، بعد میان جمعیت گم شد.
نیکی با حرص پاکت ها را از روی زمین برداشت، پاکتها را محکم در دستش فشرد و پشت سر سولی و دایون راه افتاد؛ از همان چند دقیقه حضورش کافی بود تا حالش را خراب کند.
ـــــــــ
سولی با لبخند مصنوعی یکی از لباس های گرانقیمت را از روی رگال برداشت، نگاهی از بالا تا پایین به نیکی انداخت و با تمسخر گفت:
سولی: راستی... چند سالته؟
نیکی بدون اینکه نگاهش کند، مشغول نگاه کردن به لباسها ماند
+ هجده.
دایون پوزخندی زد و دست به سینه ایستاد
دایون: اوه... پس ده سال از جونگکوک کوچیکتری.
سولی با خنده ادامه داد:
سولی: جونگکوک بیست و هشت سالشه، مردی که نصف زنهای سئول حاضرن هر کاری براش بکنن... آخرش باید شوهر یه دختربچه هجده ساله با اون لباس های کهنه بشه؟
هر دو خندیدند.
نیکی آرام لباس داخل دستش را سر جایش گذاشت و این بار مستقیم به چشم هایشان نگاه کرد
+ سن که عیب نیست... ولی شعور چرا.
لبخند هر دو محو شد، دایون یک قدم جلو آمد
دایون: شیبال... زیادی زبون درازی میکنی
+ چون زیادی حرف میزنین.
سولی با حرص گفت:
سولی: فکر کردی چون اسمت کنار اسم جونگکوک ثبت شده، جایگاه پیدا کردی؟
نیکی شانهای بالا انداخت
+ نه... ولی انگار شما بیشتر از من بابتش ناراحتین.
صورت دایون از عصبانیت سرخ شد
دایون: ناراحت؟ معلومه که ناراحتیم سال هاست کنارشیم، آخر یه دختر خیابونی میاد و...
نیکی حرفش را برید:
+ و هیچ کاری هم از دستتون برنمیاد
چند لحظه سکوت سنگینی بینشان افتاد، سولی با اخم نزدیکتر شد
سولی: فقط زیادی خوشحال نباش جونگکوک حتی یه نگاه هم بهت نمیکنه.
+ خیالت راحت... منم منتظر نگاهش نیستم.
دایون با تمسخر خندید
دایون: واقعا؟ پس دیشب تو اتاقش چیکار میکردی؟
نیکی لحظهای مکث کرد، اما خیلی زود لبخند کجی زد
+ همون کاری که شما آرزو دارین یه روز انجام بدین.
هر دو برای لحظهای خشکشان زد، سولی با عصبانیت نفسش را بیرون داد
سولی: تف بهت...
+ به خودت.
دایون خواست دوباره چیزی بگوید که صدای سوها از آن طرف فروشگاه بلند شد:
سوها: نیکی، اینجا بیا عزیزم چند دست لباس برات انتخاب کردم.
نیکی نگاه آخر را به آن دو انداخت.
+ انگار یکی هست که واقعاً برای اومدنم ارزش قائله
بعد بیاعتنا از کنارشان رد شد، سولی دندان هایش را روی هم فشار داد و زیر لب گفت:
سولی: یه روز کاری میکنم خودت از این خونه فرار کنی.
نیکی بدون اینکه برگردد، فقط دستش را بالا آورد و با لحنی خونسرد گفت:
+ اگه تونستی.
دایون با حرص به رفتنش خیره ماند.
دایون: از همون روز اول اعصابمو خرد کرده...
سولی نگاه سردی به پشت سر نیکی انداخت.
سولی: صبر کن... بازی تازه شروع شده.
ــــــــــــ
سوها چندین پاکت خرید را به دست یکی از خدمتکارها داد و با لبخند به نیکی نگاه کرد
سوها: از این به بعد هر چیزی لازم داشتی بدون رودربایستی بهم بگو.
نیکی لبخند کمرنگی زد
+ ممنون...
با اینکه هنوز از رفتار سرد بیشتر اعضای خانواده دلخور بود، اما نمیتوانست مهربانی سوها را نادیده بگیرد.
چند دقیقه بعد ماشین مقابل عمارت جئون توقف کرد، خدمتکارها سریع جلو آمدند و پاکتها را برداشتند، نیکی تازه از ماشین پیاده شده بود که صدای آشنایی از پشت سرش آمد:
دوهیون: بالاخره برگشتی.
نیکی برگشت
دوهیون با لباس ورزشی مشکی و موهای بههمریخته، توپ بسکتبالش را زیر بغل زده بود با دیدنش لبخند زد؛ همان لبخند گرمی که از بچگی موقع کلکل کردن با نیکی روی صورتش مینشست
+ هنوزم زندهای؟
دوهیون خندید
دوهیون: برای خورد کردن اعصاب تو، آره.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 14
✦.................................
+ قصد ندارم یاد بگیرم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، جونگکوک با همان نگاه یخزده خیره ماند نگاهی که انگار میتوانست آدم را سر جایش میخ کوب کند بعد خیلی آرام گفت:
_ زبونت... یه روز بلای جونت میشه.
نیکی بدون اینکه عقب بکشد، جعبهها را یکی یکی از روی زمین جمع کرد
+ تا اون روز با همین زبون اعصاب خیلیارو خورد میکنم.
گوشهی فک جونگکوک منقبض شد؛ برای اولین بار انگار واقعاً حوصلهاش از این دختر سر رفته بود، نه به خاطر حرف هایش به خاطر اینکه از نگاهش فرار نمیکرد
همان لحظه سولی و دایون که چند متر جلوتر بودند برگشتند، سولی با اخم گفت:
سولی: جونگکوک؟ تو اینجایی؟
دایون با دیدن نیکی که روی زمین نشسته بود، لبخند تمسخرآمیزی زد:
دایون: احمق.
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش را به آن دو بدهد، فقط از کنار نیکی رد شد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، بعد میان جمعیت گم شد.
نیکی با حرص پاکت ها را از روی زمین برداشت، پاکتها را محکم در دستش فشرد و پشت سر سولی و دایون راه افتاد؛ از همان چند دقیقه حضورش کافی بود تا حالش را خراب کند.
ـــــــــ
سولی با لبخند مصنوعی یکی از لباس های گرانقیمت را از روی رگال برداشت، نگاهی از بالا تا پایین به نیکی انداخت و با تمسخر گفت:
سولی: راستی... چند سالته؟
نیکی بدون اینکه نگاهش کند، مشغول نگاه کردن به لباسها ماند
+ هجده.
دایون پوزخندی زد و دست به سینه ایستاد
دایون: اوه... پس ده سال از جونگکوک کوچیکتری.
سولی با خنده ادامه داد:
سولی: جونگکوک بیست و هشت سالشه، مردی که نصف زنهای سئول حاضرن هر کاری براش بکنن... آخرش باید شوهر یه دختربچه هجده ساله با اون لباس های کهنه بشه؟
هر دو خندیدند.
نیکی آرام لباس داخل دستش را سر جایش گذاشت و این بار مستقیم به چشم هایشان نگاه کرد
+ سن که عیب نیست... ولی شعور چرا.
لبخند هر دو محو شد، دایون یک قدم جلو آمد
دایون: شیبال... زیادی زبون درازی میکنی
+ چون زیادی حرف میزنین.
سولی با حرص گفت:
سولی: فکر کردی چون اسمت کنار اسم جونگکوک ثبت شده، جایگاه پیدا کردی؟
نیکی شانهای بالا انداخت
+ نه... ولی انگار شما بیشتر از من بابتش ناراحتین.
صورت دایون از عصبانیت سرخ شد
دایون: ناراحت؟ معلومه که ناراحتیم سال هاست کنارشیم، آخر یه دختر خیابونی میاد و...
نیکی حرفش را برید:
+ و هیچ کاری هم از دستتون برنمیاد
چند لحظه سکوت سنگینی بینشان افتاد، سولی با اخم نزدیکتر شد
سولی: فقط زیادی خوشحال نباش جونگکوک حتی یه نگاه هم بهت نمیکنه.
+ خیالت راحت... منم منتظر نگاهش نیستم.
دایون با تمسخر خندید
دایون: واقعا؟ پس دیشب تو اتاقش چیکار میکردی؟
نیکی لحظهای مکث کرد، اما خیلی زود لبخند کجی زد
+ همون کاری که شما آرزو دارین یه روز انجام بدین.
هر دو برای لحظهای خشکشان زد، سولی با عصبانیت نفسش را بیرون داد
سولی: تف بهت...
+ به خودت.
دایون خواست دوباره چیزی بگوید که صدای سوها از آن طرف فروشگاه بلند شد:
سوها: نیکی، اینجا بیا عزیزم چند دست لباس برات انتخاب کردم.
نیکی نگاه آخر را به آن دو انداخت.
+ انگار یکی هست که واقعاً برای اومدنم ارزش قائله
بعد بیاعتنا از کنارشان رد شد، سولی دندان هایش را روی هم فشار داد و زیر لب گفت:
سولی: یه روز کاری میکنم خودت از این خونه فرار کنی.
نیکی بدون اینکه برگردد، فقط دستش را بالا آورد و با لحنی خونسرد گفت:
+ اگه تونستی.
دایون با حرص به رفتنش خیره ماند.
دایون: از همون روز اول اعصابمو خرد کرده...
سولی نگاه سردی به پشت سر نیکی انداخت.
سولی: صبر کن... بازی تازه شروع شده.
ــــــــــــ
سوها چندین پاکت خرید را به دست یکی از خدمتکارها داد و با لبخند به نیکی نگاه کرد
سوها: از این به بعد هر چیزی لازم داشتی بدون رودربایستی بهم بگو.
نیکی لبخند کمرنگی زد
+ ممنون...
با اینکه هنوز از رفتار سرد بیشتر اعضای خانواده دلخور بود، اما نمیتوانست مهربانی سوها را نادیده بگیرد.
چند دقیقه بعد ماشین مقابل عمارت جئون توقف کرد، خدمتکارها سریع جلو آمدند و پاکتها را برداشتند، نیکی تازه از ماشین پیاده شده بود که صدای آشنایی از پشت سرش آمد:
دوهیون: بالاخره برگشتی.
نیکی برگشت
دوهیون با لباس ورزشی مشکی و موهای بههمریخته، توپ بسکتبالش را زیر بغل زده بود با دیدنش لبخند زد؛ همان لبخند گرمی که از بچگی موقع کلکل کردن با نیکی روی صورتش مینشست
+ هنوزم زندهای؟
دوهیون خندید
دوهیون: برای خورد کردن اعصاب تو، آره.
- ۶۶۹
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط