{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Our dark romance

Our dark romance
last part

*پارتی*
ا/ت: الان چه گوهی بخوریم
کوک: نمیدونم.بزار شام رو بخوریم و برگردیم ببینیم چیکار میکنیم!

ا/ت
بعد نوشیدنی و دسر کم کم غذا ها رو اوردن و بشقاب و قاشق و چنگال ها رو اوردن که هر کس هرچی دلش میخواد بکشه وقتی غذا رو خوردیم خداحافظی کردیم و از اونجا خارج شدیم..چون من خسته بودم رفتم بخوابم کوک و ایلیان و بابای کوک و لورا جونگیمین موندن تا جلسه بگیرن

*جلسه*
کوک: توطئه بزرگی در راهه..
ایلیان: اون حرومزداه فقط بخاطر من میخواد میخواد جون ادم های بیگناه رو بگیرع؟!.. اصلا غیر منطقیع!
لورا: شاید میخواد به یک چیزی برسه..ولی چی!
ب/ک: اینا رو ولش کنید باید یک نقشه بکشید
...
لورا: کوک یک دقیقه بیا اینجا *کشوندمش یک جایی* بنظرت این روزا رفتار ا/ت عجیب نشده؟!
کوک: لورا..بببین حوصله این حرف های خیانت و میانت اینا ندارم.. وقتم رو نگیر.. خودتم میدونی ا/ت چقدر دوستم داره *میخواستم برم که مانعم شد*
لورا: اونو نمیگم خنگول!.. حس میکنم ا/ت حامله اس!
کوک: حس تو غلط...چییی؟!
لورا: از اون روزی که رفتع..حس و حال عجیبی گرفتع!
کوک: تو از کجا میدونی شاید بخاطر دوری از.‌
لورا: یک دقیقه چرت و پرت گفتن رو تموم کن..منطقی باش!.. حال تهوع صبحگاهیی..بد شدن حال حین غذا خوردن..دل درد گرفتن..تغییر در حالت راه رفتن!

*روز عملیات*

ا/ت

ایلیان و بابا و جونگمین طبقه پایین دارن تجهیزات و ماشین ها و گروه ها رو اماده میکنن ولی کوک و لورا پیش منن..(تقریبا دارن حواس ایلیان رو پرت کنن)

ا/ت:.. گفتم که!.. من میام!
کوک: منم میگم نه!.. تو حاملع ای!
ا/ت: ترو خدا ولم کن کنا..یک تهوع کوچیکه
کوک: تهوع نیست بخاطر بارداریتع!
ا/ت: از کجا میدونی..
لورا: ا/ت تست گرفتی..خودتم خوب میدوتی حاملع ای
ا/ت: بابا جان من دلم میخواد بیام..نا سلامتی من شما رو به اینجا رسوندم..من شمارو به اینجا کشوندم..پس این حق منه..وظیفه منه که تمومش کنم!
کوک: میدونم عزیزم ولی بسپارش به ما!.. ازت خواهش میکنم!
ا/ت:.. برید
کوک:*محکم لپشو بوسیدم و با لورا رفتیم*

*عملیات*

کوک

مهمونی شروع شده بود و ما همگی( ایلیان و جونگیمین و و لورا و گروه) بند بانجی جامپینک رو به کمرمون وصل کردیم و منتظر علامت بابا شدیم
زن و ها مرد ها میرقصیدن و با هم حرف میزدن

ب/ک: با علامت من شیشه های سقف رو میشکونین و وارد میشین..1..2..3


کوک

شیرجه زدیم و شیشه ها رو شکوندیم و بمب دودی پرت کردیم تا بقیه رو فراری بدیم
افراد مارکوس رو اوردن و پرتش کردن جلوی من و ایلیان

کوک: به به..اقای مارکوس سالواتور!.. از این طرفا
ایلیان: پارسال دوست امسال اشنا اقای سالواتور..چطور جرعت کردی از پشت بهم خنجر بزنی؟!
مارکوس: شما..تو اینجا چیکار میکنی؟! *با بهت به کوک و ایلیان خیرع شدم*
ایلیان: *با پشت تفنگم کبوندم تو شقیقه اش* از تو نامید شدم دوست قدیمی

*ایرلند*
*عمارت ایلیان*

ا/ت

بقیه با مارکوس برگشتن کره و منم یک جور بتید ایلیان رو ترک میکردم پس مجبور شدم براش نامه بنویسم
کوک پشت عمارت با ماشین اومده بود تا برگردیم کره

*نشستم پشت میز ارایشم و یک قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن

*ایلیان عزیز

من به عنوان جاسوس وارد خونه تو شدم و خودمو به جای دوست دختر مجازیت پنهان کردم درحالی که من همسر جونگ کوکم و ازش بچه دارم یعنی خواهم داشت
ازت معذرت میخوام که با احساسات بازی کردم
میدونم روزای خوبی باهم گذروندیم ولی قلب من به کس دیگه ای تعلق داره و از صمیم قلب برات ارزوی خوشبختی میکنه
امیدوارم به اون کسی که عاشقشی برسی
کارت دعوت یادت نره
بابت همچی هم ممنونم
دوست تو ات*


ا/ت:*نامه رو گذاشتم رو تخت و وسایل هامو پرت کردم برای کوک و خودمم پریدم بغلش*

کوک؛ بلاخره تموم شد *تند تند بوسیدن*
ا/ت: دل منم برات تنگ شده بود..ایلیان چیشد؟!
کوک: تو زیرزمین عمارت داره اب خنک میخوره..نینی من چطوره؟
ا/ت: میخواد پولای باباش رو تموم کنه *خنده*
کوک: همین الان؟
ا/ت: دلش بستنی میخواد
کوک: حتما..تو راه برات میگیرم * در سمت شاگرد رو باز کردم* اول خانوما
ا/ت: *خنده* سرمو تکیه دادم به صندلی..بلاخره به خونه برگشتم!
کوک: *دستشو گرفتم و بوسیدم* خوش اومدی..

*پایان*
دیدگاه ها (۰)

Our dark romance Part ۹*بعد جلسه*ب/ک: در باز شد و کوک و ا/ت ...

Our dark romance Part ۸*صبح*ا/تاز اتاق خارج شدم تا برم سر می...

Our dark romance last Part ا/تایلیان و بابا و جونگمین طبقه ...

Our dark romance Part 19ا/تایلیان و بابا و جونگمین طبقه پای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط