Our dark romance
Our dark romance
last Part
ا/ت
ایلیان و بابا و جونگمین طبقه پایین دارن تجهیزات و ماشین ها و گروه ها رو اماده میکنن ولی کوک و لورا پیش منن..(تقریبا دارن حواس ایلیان رو پرت کنن)
ا/ت:.. گفتم که!.. من میام!
کوک: منم میگم نه!.. تو حاملع ای!
ا/ت: ترو خدا ولم کن کنا..یک تهوع کوچیکه
کوک: تهوع نیست بخاطر بارداریتع!
ا/ت: از کجا میدونی..
لورا: ا/ت تست گرفتی..خودتم خوب میدوتی حاملع ای
ا/ت: بابا جان من دلم میخواد بیام..نا سلامتی من شما رو به اینجا رسوندم..من شمارو به اینجا کشوندم..پس این حق منه..وظیفه منه که تمومش کنم!
کوک: میدونم عزیزم ولی بسپارش به ما!.. ازت خواهش میکنم!
ا/ت:.. برید
کوک:*محکم لپشو بوسیدم و با لورا رفتیم*
*عملیات*
کوک
مهمونی شروع شده بود و ما همگی( ایلیان و جونگیمین و و لورا و گروه) بند بانجی جامپینک رو به کمرمون وصل کردیم و منتظر علامت بابا شدیم
زن و ها مرد ها میرقصیدن و با هم حرف میزدن
ب/ک: با علامت من شیشه های سقف رو میشکونین و وارد میشین..1..2..3!
کوک
شیرجه زدیم و شیشه ها رو شکوندیم و بمب دودی پرت کردیم تا بقیه رو فراری بدیم
افراد مارکوس رو اوردن و پرتش کردن جلوی من و ایلیان
کوک: به به..اقای مارکوس سالواتور!.. از این طرفا
ایلیان: پارسال دوست امسال اشنا اقای سالواتور..چطور جرعت کردی از پشت بهم خنجر بزنی؟!
مارکوس: شما..تو اینجا چیکار میکنی؟! *با بهت به کوک و ایلیان خیرع شدم*
ایلیان: *با پشت تفنگم کبوندم تو شقیقه اش* از تو نامید شدم دوست قدیمی
*ایرلند*
*عمارت ایلیان*
ا/ت
بقیه با مارکوس برگشتن کره و منم یک جور بتید ایلیان رو ترک میکردم پس مجبور شدم براش نامه بنویسم
کوک پشت عمارت با ماشین اومده بود تا برگردیم کره
*نشستم پشت میز ارایشم و یک قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن
*ایلیان عزیز
من به عنوان جاسوس وارد خونه تو شدم و خودمو به جای دوست دختر مجازیت پنهان کردم درحالی که من همسر جونگ کوکم و ازش بچه دارم یعنی خواهم داشت
ازت معذرت میخوام که با احساسات بازی کردم
میدونم روزای خوبی باهم گذروندیم ولی قلب من به کس دیگه ای تعلق داره و از صمیم قلب برات ارزوی خوشبختی میکنه
امیدوارم به اون کسی که عاشقشی برسی
کارت دعوت یادت نره
بابت همچی هم ممنونم
دوست تو ات*
ا/ت:*نامه رو گذاشتم رو تخت و وسایل هامو پرت کردم برای کوک و خودمم پریدم بغلش*
کوک؛ بلاخره تموم شد *تند تند بوسیدن*
ا/ت: دل منم برات تنگ شده بود..ایلیان چیشد؟!
کوک: تو زیرزمین عمارت داره اب خنک میخوره..نینی من چطوره؟
ا/ت: میخواد پولای باباش رو تموم کنه *خنده*
کوک: همین الان؟
ا/ت: دلش بستنی میخواد
کوک: حتما..تو راه برات میگیرم * در سمت شاگرد رو باز کردم* اول خانوما
ا/ت: *خنده* سرمو تکیه دادم به صندلی..بلاخره به خونه برگشتم!
کوک: *دستشو گرفتم و بوسیدم* خوش اومدی..
*پایان*
last Part
ا/ت
ایلیان و بابا و جونگمین طبقه پایین دارن تجهیزات و ماشین ها و گروه ها رو اماده میکنن ولی کوک و لورا پیش منن..(تقریبا دارن حواس ایلیان رو پرت کنن)
ا/ت:.. گفتم که!.. من میام!
کوک: منم میگم نه!.. تو حاملع ای!
ا/ت: ترو خدا ولم کن کنا..یک تهوع کوچیکه
کوک: تهوع نیست بخاطر بارداریتع!
ا/ت: از کجا میدونی..
لورا: ا/ت تست گرفتی..خودتم خوب میدوتی حاملع ای
ا/ت: بابا جان من دلم میخواد بیام..نا سلامتی من شما رو به اینجا رسوندم..من شمارو به اینجا کشوندم..پس این حق منه..وظیفه منه که تمومش کنم!
کوک: میدونم عزیزم ولی بسپارش به ما!.. ازت خواهش میکنم!
ا/ت:.. برید
کوک:*محکم لپشو بوسیدم و با لورا رفتیم*
*عملیات*
کوک
مهمونی شروع شده بود و ما همگی( ایلیان و جونگیمین و و لورا و گروه) بند بانجی جامپینک رو به کمرمون وصل کردیم و منتظر علامت بابا شدیم
زن و ها مرد ها میرقصیدن و با هم حرف میزدن
ب/ک: با علامت من شیشه های سقف رو میشکونین و وارد میشین..1..2..3!
کوک
شیرجه زدیم و شیشه ها رو شکوندیم و بمب دودی پرت کردیم تا بقیه رو فراری بدیم
افراد مارکوس رو اوردن و پرتش کردن جلوی من و ایلیان
کوک: به به..اقای مارکوس سالواتور!.. از این طرفا
ایلیان: پارسال دوست امسال اشنا اقای سالواتور..چطور جرعت کردی از پشت بهم خنجر بزنی؟!
مارکوس: شما..تو اینجا چیکار میکنی؟! *با بهت به کوک و ایلیان خیرع شدم*
ایلیان: *با پشت تفنگم کبوندم تو شقیقه اش* از تو نامید شدم دوست قدیمی
*ایرلند*
*عمارت ایلیان*
ا/ت
بقیه با مارکوس برگشتن کره و منم یک جور بتید ایلیان رو ترک میکردم پس مجبور شدم براش نامه بنویسم
کوک پشت عمارت با ماشین اومده بود تا برگردیم کره
*نشستم پشت میز ارایشم و یک قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن
*ایلیان عزیز
من به عنوان جاسوس وارد خونه تو شدم و خودمو به جای دوست دختر مجازیت پنهان کردم درحالی که من همسر جونگ کوکم و ازش بچه دارم یعنی خواهم داشت
ازت معذرت میخوام که با احساسات بازی کردم
میدونم روزای خوبی باهم گذروندیم ولی قلب من به کس دیگه ای تعلق داره و از صمیم قلب برات ارزوی خوشبختی میکنه
امیدوارم به اون کسی که عاشقشی برسی
کارت دعوت یادت نره
بابت همچی هم ممنونم
دوست تو ات*
ا/ت:*نامه رو گذاشتم رو تخت و وسایل هامو پرت کردم برای کوک و خودمم پریدم بغلش*
کوک؛ بلاخره تموم شد *تند تند بوسیدن*
ا/ت: دل منم برات تنگ شده بود..ایلیان چیشد؟!
کوک: تو زیرزمین عمارت داره اب خنک میخوره..نینی من چطوره؟
ا/ت: میخواد پولای باباش رو تموم کنه *خنده*
کوک: همین الان؟
ا/ت: دلش بستنی میخواد
کوک: حتما..تو راه برات میگیرم * در سمت شاگرد رو باز کردم* اول خانوما
ا/ت: *خنده* سرمو تکیه دادم به صندلی..بلاخره به خونه برگشتم!
کوک: *دستشو گرفتم و بوسیدم* خوش اومدی..
*پایان*
- ۳.۴k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط