{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم
صدایت در گوشم پیچید
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم
نامم را خواندی.. گفتی بارانم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم
بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی
دیدگاه ها (۴)

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن! آینه این قدر تماش...

تو با شرم قشنگ عمق چشمانت . . .مرا وقتی تماشا می کنی عشق است...

گریه را می بینم و با خنده رامت می کنم...بهترین احساس دنیا را...

چقدر غریب بمانم ، به غمسرای خودم..و ناشناس ، به چشمان آشنای ...

پارت ۳

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

### 🕯️ پارت هشتم: آینه‌ی دو تکهپاهام قفل شد. نفسم توی سینه ی...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۳: آرامشِ سمیصدایِ بسته شدنِ در، ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p13 ویو مین دا صبح با بر...

فاصله یک لبخند تا جنون

عشق یک طرفه پارت ۱۱ویو اتتپش قلبم به قدری شدید بود که صدایش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط