{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۸۴
ابروهاش کوتاه بالا انداخت.
-فعلا نه، فردا.
با نارضایتی باشهاي گفتم.
-درس خوندي؟
نفسمو به بیرون فوت کردم.
-به لطف کاراي تو نه.
لبخندي زد.
-اشکال نداره، فردا امتحان نمیگیرم.
سعی کردم لبخند نزنم.
-خوبه میدونی که وظیفته امتحان نگیري چون من
بخاطر تو درس نخوندم.
معترضانه بهم نگاه کرد که حق به جانب گفتم: والا!
****
همین که از محوطه بیرون اومدم ماشینش جلوي
آپارتمان ترمز گرفت.
در رو باز کردم اما تا خواستم بشینم با تیپ رسمیش نفسم بند اومد.
لبخند مهربونی زد.
_نمیشینی؟
سریع خودمو جمع کردم و نشستم که بوي عطر
همیشگیش توي بینیم پیچید.
به راه افتاد.
زوم کرده بهش نگاه کردم.
تیپش جوري بود که نمیشد ازش چشم برداري.
وارد خیابون شد.
کوتاه بهم نگاه کرد.
_منو خوردی.
با سردرگمی گفتم : چرا این تیپ زدي؟ مگه داریم میریم عروسی؟
لبخندي زد.
-رسمی پوشیدم چون قراره حرفهامو رسمی کنم.
بازم گیج بهش نگاه کردم.
بهم نگاه کرد و خندید.
-اینطور نگام نکن میخورمتا.
اخم ریزي کردم.
-میخواي چیکار کنی؟
-میفهی خانمم.
اخمم عمیقتر شد و نگاه ازش گرفتم.
لادن هنوزم توي بیمارستانه؛ خانوادشم خبردار
شدند اما به هیچ کسی نگفته که بخاطر ه*رزهگري
خودش این بلا سرش اومده.
دلم میخواست اونقدر بزنمش تا بمیره، دخترهی
عوضی اگه یه بار دیگه به مهرداد نزدیک بشی دارم
برات.
شاید هنوزم دلم از مهرداد صاف نشده باشه اما دلمم
نمیخواد کسی جز من بهش نزدیک بشه.
-راستی.
بهش نگاه کردم.
-فردا به مامانت زنگ میزنم.
با اخم گفتم: چرا؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
_میگم که میخوام بیام خواستگاریت.
با تمسخر گفتم: اونوقت مامانم میگه بزرگترت
کجاست بچه؟
کوتاه خندید.
-به بابامم میگم.
-بابات قبول نمیکنه.
ابروهاش بالا پریدند.
-اونوقت چرا؟
-چون من به لطف تو مطلقم.
-تو نگران ایناش نباش، خودم بلدم حلش کنم.
سکوت کردم و چیزي نگفتم.
یعنی میتونم دلمو باهاش صاف کنم تا خودم
راحتتر بتونم زندگی کنم؟
*****
تقریبا نزدیک شب بود.
با استرس به جنگل اطرافم نگاه کردم.
-اینجا کجاست؟ ما داریم کجا میریم؟
خونسرد گفت: راهو گم کردم.
با ترس داد زدم: چی؟
کمی خم شد و چشمهاشو ریز کرد.
-مهرداد ما کجاییم؟ هان؟ تو این جنگل چه غلطی
میکنیم؟
تا اومد حرفی بزنه یه دفعه چرخ ماشین تو یه چیز
فرو رفت که جیغ خفهاي کشیدم.
حالا هی گاز بده مگه بیرون میومد؟
با حالت گریه گفتم: بخدا میمیریم، تو این جنگل
حیوونا میریزن رو سرمون میخورنمون.
پوفی کشید.
-اه مطهره! یه دقیقه حرف نزن.
جیغ زدم: همش تقصیر توعه.
گاز رو ول کرد و ماشینو خاموش کرد.
_بیرون نمیاد، بیخیال.
بعد چشمهاشو بست و گفت: میخوابیم تا فردا
صبح.
پاهامو به زمین کوبیدم و بهش مشت زدم.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۵داد زدم: عوضی بلند شو ببینم، من ا...

کاری که الان انتظار دارم مهرداد انجام بده🫂🥺

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۳_اومده اما وقتی اومد میخواست کاري...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۲خب بشینید بخونید نمرتون خوب بشه، ...

درمانگر عشق. پارت۶۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط