{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۹۰

با خنده بلندي سرشو توي گردنم برد و محکم بوسیدم.. خنده ام گرفت و خندیدم و زدم رو شونه اش و گفتم: ۸ تااااا.. واااي..پرورشگاهه مگه؟
با عشق گفت:عالی میشه..
اخم کردم و گفتم اصلا
لب برچیدم و عین غربتیا :گفتم اونوقت اصلا وقت
که.. نمیمونه به من برسي با لبخند عمیقی سر رو بالشت گذاشت و دقیق نگام کرد و گفت: بچه ها رو میندازیم خونه نیکول و فرد و تا میتونیم
به هم میرسیم.
بلند خندیدم و زدم تو سینه اش.
منو سفت تو بغل کشید
با لبخند شادي سر روی سینه اش گذاشتم و اروم سینه
شو نوازش کردم.
دلم یهو گرفت و اروم و تلخ :گفتم من هنوزم گاهي به..به
پسر کوچولومون فك ميكنم
و از بیانش اشک تو چشمام جمع شد..
دست به موهام کشید و مهربون و اروم گفت منم همین طور اما...دیگه گذشته نباید بیشتر خودتو عذاب بدي..روزاي قشنگي تو راهن...دیگه به گذشته فك نكن..
لبخند عميقي زدم و سعی کردم بغضم رو پایین بدم.
راست میگه..
خواست خدا بوده و...
جاش الان خوبه..
سر بلند کردم و ذوق زده :گفتم بريم تو شهر یه گشتي
بزنیم؟
با لبخند خیره تو چشمام :گفت فردا امروز هیچ کس تخت بیرون نمیره
و گونه مو محکم بوسید که به خنده انداختم.
با خنده گفتم اما باید دوش بگیرم
جيمز : بعداً..
متفکر گفتم الان یادم افتاد که ما.. لباس نداریم نه؟ لبخندي زد و گفت یه درصد فك كن من فكر اينجاشو
نکرده باشم. چمدون پشت ماشینه
لعنتي حساب گر.. همیشه حواسش به همه چیز بود.
هرچند بعد دیدن توي چمدون نظرم به لعنتي سوء
استفاده گر حساب گر تغییر کرد
فقط یه دست لباس بیرون و یه تیشرت و شلوار تو چمدون بود و بقیه اش كلاً لباس خواب...
رنگ به رنگ و نو..
همه شون تازه بودن ومال من نبودن..
وااي خداا...
حتي تصور پوشیدن اینا جلوی جیمین نفس گیر بود.
همشون به شدت باز و کوتاه
قشنگ يعني بدن نما ...
یه بند انگشت پارچه داشت و اونم حریر و
به زور اب دهنم رو قورت دادم و تند در چمدون رو بستم و گفتم:عمراً اگه من اینا رو بپوشم.
ماه عسل توی یه خونه سنگي خوشگل توي په شهر فوق
العاده زیبا و بکر محشر ترین ایده ممکن بود.
حالمون خوب بود..خيلي خوب... گشت
بلند بلند میخندیدیم شیطنت ميكرديم ، توي شهر میزدیم و از اون همه بکري و زيبايي لذت میبردیم و ساعت هایی از نیمه شب رو تو تخت با هم خلوت میکردیم..
دیدگاه ها (۷)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۱جیمین اروم بود. منم اروم بو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۲تو اتاقم میز کار و لب تاب و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۹هول گفتم حس میکنم به زمان ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۸دستاش خيلي محکم بود و بدن ن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۵نفس عمیقی کشید و گفت باشه.....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط