رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۸۲
خب بشینید بخونید نمرتون خوب بشه، اه!
پوفی کشیدم و بازم زنگ زدم.
شاید حمومه.
فکر کنم آخرش باید از کلیدي که بهم داده استفاده
کنم.
کلید داده که هروقت خواستم بیامو اگه نبودش برم
تو خونه تا بیاد.
لبخند محوي زدم.
این یعنی اینکه بهم اعتماد داره.
کلیدو از کیفم بیرون آوردم و توي قفل انداختم.
در رو باز کردم و وارد شدم.
چراغ خونه روشن بود.
در رو بستم و به جلو قدم برداشتم.
#مهرداد
از کاراش داشتم دیوونه میشدم.
کل تنم کورهی آتیش شده بود و هر لحظه ممکن بود
خودمو واسش آزاد بذارم.
با صداي بسته شدن در خونه نفسم بند اومد و با ترس چشمهامو باز کردم.
فقط مطهره کلید داره!
تموم قدرتمو جمع کردم و لادنو روي مبل انداختم.
به شالش چنگ زدم و با عصبانیت و ترس شالو دور دهنش پیچوندم که با چشمهاي گرد شده نگاهم کرد.
با خشم غریدم: صدات در بیاد میکشمت لادن، همینجوریشم حسابی ازت عصبانیم.
صداي مطهره بلند شد: روانیه دیوونه کجایی در رو باز نمیکنی؟
نگاه لادن پر از حسادتو شرارت شد.
تا خواستم روي کولش بندازم پاشو محکم به شکمم
زد که بازوش از دستم ول شد و با یه آخ چشمهامو
روي هم فشار دادم.
تا به خودم بیام روي مبل پرتم کرد و سریع روم
نشست و لبشو محکم روي لبم گذاشت.
سعی کردم پرتش کنم ولی یقهمو گرفته بود.
وحشیانه میبوسیدم و من از ترس اینکه مطهره بیاد
و ما رو تو این وضع ببینه داشتم جون میکندم.
تموم قدرتمو جمع کردم و به پایین مبل پرتش کردم
اما سرش محکم به لبهی میز خورد و روي زمین افتاد.
با ترس گفتم: لادن؟ خوبی؟
جوابی نداد که با وحشت کنارش نشستم و سرشو
بالا گرفتم.
چندبار به گونهش زدم ولی به هوش نیومد.
با حس گرمیه یه چیز روي دستم سریع بهش نگاه
کردم که با دیدن خون نفسم دیگه بالا نیومد.
یه دفعه صداي بهت زدهی مطهره بلند شد: مهرداد!
#مطهره
ماتم برده بود و نگاهم بین مهرداد و لادنی که تاپ
تنش بود و روي دست مهرداد بود نگاه میکردم.
کل اجزاي بدنم انگار قفل کرده بودند و پاهام باریم
نمیکردند که راه برم.
مهرداد با نگاه ترسیده و پر از اشک بهم نگاه می
کرد.
نگاهم سمت دستش رفت که با دیدن خونی بودنش
قلبم از کار افتاد و نزدیک بود بیوفتم که سریع به دیوار دست گذاشتم.
مهرداد با صداي لرزون گفت: م... مطهره؟
بعد به دستش که کمی میلرزید نگاه کرد.
تموم ذهنم قفل کرده بود رو خون دستش و نمیفهمیدم چرا این اتفاق افتاده و چرا لادن تاپ تنشه.
پاهامو تکون دادم و آروم به سمتشون رفتم.
کنار لادن دو زانو فرود اومدم و اینبار لب باز کردم.
_چرا...چرا سرش داره خون میاد؟
اشک دریایی توي چشمهاش راه انداخته بود که
نمیذاشت درست و حسابی تیلههاي مشکیشو
ببینم.
-اومد... اومد اینجا، من نمیدونستم واسه چی اومده اما وقتی اومد میخواست کاري بکنه که...
#پارت_۲۸۲
خب بشینید بخونید نمرتون خوب بشه، اه!
پوفی کشیدم و بازم زنگ زدم.
شاید حمومه.
فکر کنم آخرش باید از کلیدي که بهم داده استفاده
کنم.
کلید داده که هروقت خواستم بیامو اگه نبودش برم
تو خونه تا بیاد.
لبخند محوي زدم.
این یعنی اینکه بهم اعتماد داره.
کلیدو از کیفم بیرون آوردم و توي قفل انداختم.
در رو باز کردم و وارد شدم.
چراغ خونه روشن بود.
در رو بستم و به جلو قدم برداشتم.
#مهرداد
از کاراش داشتم دیوونه میشدم.
کل تنم کورهی آتیش شده بود و هر لحظه ممکن بود
خودمو واسش آزاد بذارم.
با صداي بسته شدن در خونه نفسم بند اومد و با ترس چشمهامو باز کردم.
فقط مطهره کلید داره!
تموم قدرتمو جمع کردم و لادنو روي مبل انداختم.
به شالش چنگ زدم و با عصبانیت و ترس شالو دور دهنش پیچوندم که با چشمهاي گرد شده نگاهم کرد.
با خشم غریدم: صدات در بیاد میکشمت لادن، همینجوریشم حسابی ازت عصبانیم.
صداي مطهره بلند شد: روانیه دیوونه کجایی در رو باز نمیکنی؟
نگاه لادن پر از حسادتو شرارت شد.
تا خواستم روي کولش بندازم پاشو محکم به شکمم
زد که بازوش از دستم ول شد و با یه آخ چشمهامو
روي هم فشار دادم.
تا به خودم بیام روي مبل پرتم کرد و سریع روم
نشست و لبشو محکم روي لبم گذاشت.
سعی کردم پرتش کنم ولی یقهمو گرفته بود.
وحشیانه میبوسیدم و من از ترس اینکه مطهره بیاد
و ما رو تو این وضع ببینه داشتم جون میکندم.
تموم قدرتمو جمع کردم و به پایین مبل پرتش کردم
اما سرش محکم به لبهی میز خورد و روي زمین افتاد.
با ترس گفتم: لادن؟ خوبی؟
جوابی نداد که با وحشت کنارش نشستم و سرشو
بالا گرفتم.
چندبار به گونهش زدم ولی به هوش نیومد.
با حس گرمیه یه چیز روي دستم سریع بهش نگاه
کردم که با دیدن خون نفسم دیگه بالا نیومد.
یه دفعه صداي بهت زدهی مطهره بلند شد: مهرداد!
#مطهره
ماتم برده بود و نگاهم بین مهرداد و لادنی که تاپ
تنش بود و روي دست مهرداد بود نگاه میکردم.
کل اجزاي بدنم انگار قفل کرده بودند و پاهام باریم
نمیکردند که راه برم.
مهرداد با نگاه ترسیده و پر از اشک بهم نگاه می
کرد.
نگاهم سمت دستش رفت که با دیدن خونی بودنش
قلبم از کار افتاد و نزدیک بود بیوفتم که سریع به دیوار دست گذاشتم.
مهرداد با صداي لرزون گفت: م... مطهره؟
بعد به دستش که کمی میلرزید نگاه کرد.
تموم ذهنم قفل کرده بود رو خون دستش و نمیفهمیدم چرا این اتفاق افتاده و چرا لادن تاپ تنشه.
پاهامو تکون دادم و آروم به سمتشون رفتم.
کنار لادن دو زانو فرود اومدم و اینبار لب باز کردم.
_چرا...چرا سرش داره خون میاد؟
اشک دریایی توي چشمهاش راه انداخته بود که
نمیذاشت درست و حسابی تیلههاي مشکیشو
ببینم.
-اومد... اومد اینجا، من نمیدونستم واسه چی اومده اما وقتی اومد میخواست کاري بکنه که...
- ۴.۸k
- ۱۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط