{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن،

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن،
پسری را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود.
پسربا عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
  مادر گفت: 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی!
فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!
 پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد،
صبح سراغ مادرش رفت.
وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، 
  ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .
دیدگاه ها (۱۲)

اگر می دانستی که چقدر دلتنگ تو هستم درجه ی دیوانگی ام را به ...

الهم عجل لولیک الفرج آمین

خدایا....دریافته ام کسی که می گوید " برایم دعا کن ..."..از ر...

...خخخخخ

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ویکم | کلیسای متروکهساعت دوازده شب، لانا و...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

سناریو جونگکوک

پارت بیست‌و ششم | آسمانِ شبهواپیما در سکوت آرامی پیش می‌رفت....

#یعنی-واقیعت -داره-یا رویاست؟P1ساعت ۲:۲۸دقیقه شب از زبان نوی...

پارت 5

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

از ترس تا اعتمادpart: 4 ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p6نینا با تعجب نگاهش کرد.«پس چرا هیچ‌وقت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط