از ترس تا اعتماد

از ترس تا اعتماد

part: 4

یک اتفاق کوچک همه چیز را تغییر داد.

ا.ت یک شب تب کرد

نه شدید، اما کافی بود تا بدنش بلرزد و نفس‌هایش سنگین شود

جیمین وقتی فهمید، خودش کنارش نشست، حوله‌ی خنک روی پیشانی‌اش گذاشت و تمام شب را بیدار ماند


ا.ت در نیمه‌هوشیاری چیزی زمزمه کرد:

_ نرو...

جیمین اول فکر کرد خواب می‌بیند

اما بعد فهمید این یک التماس واقعی بود

نه برای عشق

نه حتی برای اعتماد

فقط برای این‌که کسی نرود

او آرام گفت:

_ نمی‌رم

صبح که ا.ت بیدار شد، دید جیمین هنوز همان‌جا نشسته است

چشمانش خسته بود، اما نگاهش مهربان

ا.ت برای اولین بار حس کرد چیزی درونش ترک برداشت

نه دیوارِ نفرت، نه زخمِ گذشته...

بلکه همان دیواری که او را وادار می‌کرد هیچ‌کس را نزدیک نکند

از آن روز، فاصله‌شان کمی کمتر شد

ا.ت هنوز حرف زیادی نمی‌زد، اما دیگر هر بار که جیمین وارد اتاق می‌شد، بلافاصله فرار نمی‌کرد

و همین، برای جیمین مثل معجزه بود

جیمین شروع کرد به شناختنِ ا.ت؛
این‌که چه چیزهایی را دوست دارد، از چه غذاهایی بدش می‌آید، وقتی می‌ترسد ناخودآگاه انگشت‌هایش را به هم می‌فشارد، و وقتی ناراحت است، کمتر حرف می‌زند و بیشتر به بیرون نگاه می‌کند

ا.ت هم کم‌کم فهمید جیمین فقط یک مرد ثروتمند و سرد نیست

او تنهاییِ عمیقی داشت که پشت رفتار آرامش پنهان شده بود
دیدگاه ها (۲)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

فیک جونگکوک

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

فاصله یک لبخند تا جنون

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط