{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرا که می‌شناسی!

مرا که می‌شناسی!

برای همه‌ی باران‌ها و همه‌ی بیابان‌ها، حرفی دارم...

برای همه‌ی دانه‌ها، همه‌ی ریشه‌ ها

که سر در می‌آورند و از حرفم سر در نمی‌آورند!

مرا که می‌شناسی!

رشته رشته می‌کنم آفتاب را، برای همه‌ی خانه‌ها،

برای همه‌ی خاطره‌ ها،

دراز بکش!

پشتت بر زمین باشد و نگاه‌ کن به نقطه‌ای نامعلوم

همه‌ی پرنده‌ها، همین‌گونه متولد می‌شوند

همه‌ی شعرها

همین‌گونه شکل می‌گیرند...



(محمدرضا عبدالملکیان)
دیدگاه ها (۱)

عجله داشتم. تندتند راه میرفتم...محکم به چیزی خوردم، آدم بود!...

و من تو را مثل لذتِتمام شدنِ مشق شب های کودکی،دوست دارم…

برای تو بوده است،سکوتِ من!در سالیان دراز...و اینک برای توست ...

سال‌هاست که من،نوشتنِ بی‌اشتباهِ بـــــــاران را،به تشنه‌ ت...

🩵🤍 چشم‌هایت رادر رؤیاییکه پایان نداشت،دیده‌ام...پناهِ روشنِ ...

«در دنیایی که هر روز با تیغ‌های تیزِ کلمات، می‌کوشند حجابِ م...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط