{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

‌ part¹
ویو روکا
امروز رفته بودم مدرسه و موقعه برگشت دویتم پیشنهاد داد که بریم بستنی بخوریم منم قبول کردم و رفتیم داداشم خیلی روی من حساسه و اون یک مافیاس و خیلی مراقبه منه و روی دیر اومدنم حساسه
خیلی دیرم شده بود با کلی دعا کردن کیلید رو توی در چرخوندم و باچهره ی عصبانی داداشم روبه رو شدم
کوک. خوش اومدی (عصبانی داد اروم )
روکا . داداش به خدا با دوستم رفته بودیم بستنی بخوریم حواسم به ساعت نبود (ترسیده)
کوک . کافیه نمیخوام دروغات رو بشنوم ( داد )
روکا . دادا..(ترس و بغض)
کوک . گفتم خفه شو نمیخوام دروغات و بشنوم معلوم نیست تا الان پیش کی بودی ( سیلی و عربده )
( بچه ها روکا ۱۳ سالشه و کوک ۲۴ )
روکا . داداش چطور تونستی منو بزن...
کوک . (یک سیلی دیگه) گفتم خفه گمشو تو اتاقت
ویو روکا
باورم نمی شد داداشم که منو از همچی بیشتر دوست داشت اونی که هیچ وقت صداشو بالا نمیبرد الان منو زد اونم دوبار واقعا باورم نمیشد شروع کردم به گریه کردن ۲ ساعت بکوب گریه کردم چشمام تار می دید ساعت یازده و نیم شب بود دوباره داشتم گریه میکردم که
سیاهی ......
بچه ها اینم پارت اول بعدی برای فردا 🎀🎀🎀
دیدگاه ها (۱)

part ²ویو روکا بعد از این که ساعتو نگاه کردم دیگه چیز حس نکر...

part³ادامه ویو کوک اون واقعا خیلی اذیت شده بعد فوت بابا و ما...

بچه میخواستم استارت فعالیتم رو بزنم و اینکه بگم من یک فیک نو...

بچه ها توی شرایط خیلی حواستون به خودتون باشه دوستون دارم امی...

ته : لباساشو تنش کردم و بردمش بیرون کوک : اومدین بریم؟ ته : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط