💐گیسوی شب💐
💐گیسوی شب💐
# پارت نودوشش...
آریا:
چشای درشت پر اشکش رو بهم دوخت وگفت : مامانت بهم داد
- فکر نمی کنی خیلی بزرگه کوچلو
کوچلو رو از قصد به زبون آوردم که بدونه چقدر برای من بچه است
اخم کوچیکی کردوگفت: من کوچلو نیستم
- هستی ...
- نیستم ...
قیافه اش دیدنی شده بود یاد کارتون های انیمه افتادم لبخندم رو پنهان کردم وگفتم : دیگه نبینم لباسهای منو بپوشی
زل زد به چشام وبعدم خیلی عصبی وتند تندلباسم رو درآورد وگفت : بیا بگیر
چونش می لرزید نمی دونم از سرما بود یا بغض لبخند زدم وگفتم : حالا تنت باشه میگم بچه ای برای اینه لج باز
- نمی خوام دیگه نمی پوشم بگیر
نگاش کردم شالش افتاده بود رو زمین ولی متوجه نشده بود خم شدم شال رو برداشتم موهای مشکی رنگش خیلی عجیب چشم رو جذب می کرد سرم رو پایین انداختم وشال رو گذاشتم رو پاش
گیسو ممنوعه بود نباید بهش حسی پیدا می کردم بیش از حد زیبا وظریف بودقدم برداشتم وازش فاصله گرفتم یاشار تنها وایساده بود وبا موبایلش مشغول بود با فاصله ازش وایسادم وگفتم : خوبی
برگشت نگام کرد ولی چیزی نگفت احساس می کردم ازمن دلخوره ولی چیزی به زبان نیاوردم تا خودش حرف بزنه ولی بدجور سکوت کرده بود
با صدای جیغ منو یاشار همدیگرو نگاه کردیم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم گیسوه یاشارزودتر از من خودش رو بهش رسوند رو زمین نشسته بود وداشت گریه می کرد
یاشار هول کرده بود گفت : چی شده گیسو افتادی ؟ جایی ات درد می کنه ..گیسو زبون به دهن بگیر
ولی گیسو که معلوم بود حسابی درد می کشه از درد وگریه می لرزید
- فکر کنم پاش صدمه دیده
یاشار پای گیسو رو گرفت که باز جیغ زد ودست یاشار رو پس زدوگفت : بیشعور پام پیچ خورده دست نزن
کنارش رو زانو نشستم وگفتم : کدوم پاته گیسو
به پای مخالفش اشاره کرد وگفت اینه بد افتادم آییییی
گلینم اومد وکنارگیسو نشست معلوم بود خیلی درد می کشه که تو بغل خواهرش اشک می ریخت
- فکر کنم باید ببریمش دکتر
اینو گفتم گیسو آروم شد وگفت : نه تو رو خدا دکتر نه ...
یاشار بلند شد وگفت : اخه حواست کجا بود تو مگه جلو پاتو نمی بینی شایدم چشات مشکل داره
- یاشار ...
یاشار نگاهی بهم انداخت ورفت متعجب رفتنش رو نگاه کردم ورو به گلین گفتم : بهتره ل
ببریمش دکتر
گیسو لبشو گزید وگفت : نه خوبم تو رو خدا دکتر نریم ..تحمل درد رو ندارم
- نمیشه حتما پات دررفته گلین چرا حواست به خواهرت نیست ..
بلندشدم وگفتم : کمکش کن
گلین متعجب گفت : این که نمی تونه راه بره
یه نگاه به ماشینا انداختم که فاصلشون زیاد بود خم شدم طرف گیسو وگفتم : نمی تونی راه بری باید بلندت کنم
گلین سپردش به من گیسو هم مخالفتی نکرد بلندش کردم رو دستام وزنش خیلی کم بود
- گلین بدوبه مامانت اینا بگو گیسو رو می برم
# پارت نودوشش...
آریا:
چشای درشت پر اشکش رو بهم دوخت وگفت : مامانت بهم داد
- فکر نمی کنی خیلی بزرگه کوچلو
کوچلو رو از قصد به زبون آوردم که بدونه چقدر برای من بچه است
اخم کوچیکی کردوگفت: من کوچلو نیستم
- هستی ...
- نیستم ...
قیافه اش دیدنی شده بود یاد کارتون های انیمه افتادم لبخندم رو پنهان کردم وگفتم : دیگه نبینم لباسهای منو بپوشی
زل زد به چشام وبعدم خیلی عصبی وتند تندلباسم رو درآورد وگفت : بیا بگیر
چونش می لرزید نمی دونم از سرما بود یا بغض لبخند زدم وگفتم : حالا تنت باشه میگم بچه ای برای اینه لج باز
- نمی خوام دیگه نمی پوشم بگیر
نگاش کردم شالش افتاده بود رو زمین ولی متوجه نشده بود خم شدم شال رو برداشتم موهای مشکی رنگش خیلی عجیب چشم رو جذب می کرد سرم رو پایین انداختم وشال رو گذاشتم رو پاش
گیسو ممنوعه بود نباید بهش حسی پیدا می کردم بیش از حد زیبا وظریف بودقدم برداشتم وازش فاصله گرفتم یاشار تنها وایساده بود وبا موبایلش مشغول بود با فاصله ازش وایسادم وگفتم : خوبی
برگشت نگام کرد ولی چیزی نگفت احساس می کردم ازمن دلخوره ولی چیزی به زبان نیاوردم تا خودش حرف بزنه ولی بدجور سکوت کرده بود
با صدای جیغ منو یاشار همدیگرو نگاه کردیم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم گیسوه یاشارزودتر از من خودش رو بهش رسوند رو زمین نشسته بود وداشت گریه می کرد
یاشار هول کرده بود گفت : چی شده گیسو افتادی ؟ جایی ات درد می کنه ..گیسو زبون به دهن بگیر
ولی گیسو که معلوم بود حسابی درد می کشه از درد وگریه می لرزید
- فکر کنم پاش صدمه دیده
یاشار پای گیسو رو گرفت که باز جیغ زد ودست یاشار رو پس زدوگفت : بیشعور پام پیچ خورده دست نزن
کنارش رو زانو نشستم وگفتم : کدوم پاته گیسو
به پای مخالفش اشاره کرد وگفت اینه بد افتادم آییییی
گلینم اومد وکنارگیسو نشست معلوم بود خیلی درد می کشه که تو بغل خواهرش اشک می ریخت
- فکر کنم باید ببریمش دکتر
اینو گفتم گیسو آروم شد وگفت : نه تو رو خدا دکتر نه ...
یاشار بلند شد وگفت : اخه حواست کجا بود تو مگه جلو پاتو نمی بینی شایدم چشات مشکل داره
- یاشار ...
یاشار نگاهی بهم انداخت ورفت متعجب رفتنش رو نگاه کردم ورو به گلین گفتم : بهتره ل
ببریمش دکتر
گیسو لبشو گزید وگفت : نه خوبم تو رو خدا دکتر نریم ..تحمل درد رو ندارم
- نمیشه حتما پات دررفته گلین چرا حواست به خواهرت نیست ..
بلندشدم وگفتم : کمکش کن
گلین متعجب گفت : این که نمی تونه راه بره
یه نگاه به ماشینا انداختم که فاصلشون زیاد بود خم شدم طرف گیسو وگفتم : نمی تونی راه بری باید بلندت کنم
گلین سپردش به من گیسو هم مخالفتی نکرد بلندش کردم رو دستام وزنش خیلی کم بود
- گلین بدوبه مامانت اینا بگو گیسو رو می برم
- ۲۸.۹k
- ۱۶ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط