لباس سفیدش را پوشید و موهای کوتاه شده اش را که دیگر به جا

لباس سفیدش را پوشید و موهای کوتاه شده اش را که دیگر به جای روی کمرش به زور روی شانه اش می‌رسید را شانه کرد و رژ قرمزش را بعد از مدت‌ها روی لب رنگ پریده‌اش زد و کم کم داشت استرسش شروع میشد..
کفش های پاشنه بلند خاک گرفته در کمدش را بیرون آورد و پوشید و آنقدر در فکر دیدار بود که یادش رفت تمیزشان کند.
خواست کیفش را بردارد که با خودش گفت کیف برای چه؟ موقع بغل کردنش دست و پایم را می‌گیرد!
اولین دیدار بود و دلش بیقرار، از آپارتمان نقلی‌اش بیرون آمد و سوار مترو شد و رفت به جایی که او تعیین کرده بود و روی پله‌ها ایستاد، منتظر ماند، نیامد..
نشست،منتظر ماند، نیامد..
از کلافگی و استرس لب هایش را جویید؛ رژ قرمزش پاک شد..
نگاهی به کفش های خاک گرفته‌اش انداخت یادش افتاد که تمیزشان نکرده است..خواست تمیزشان کند که با خود گفت چرا تمیز کنم؟! او که نمی‌آید

_انتظار به جای دیدار...

«من نوشت»

«ر.کاف»
دیدگاه ها (۱۴۴)

#صدام#موقت

#صدام #موقت#اینا صرفا فقط یه دلنوشته هستن همین.

دلخوشی‌ام پشت در مانده و کلیدش را قورت داده‌ام! فریاد سر مید...

me

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۵۲ (。☬⁠。⁠)⁩هوا ...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۰۵ (。☬⁠。⁠)⁩با...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۰۵ (。☬⁠。⁠)⁩با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط