ولی مطمئن باشید که به زودی همه چیز مشخص میشه ورودی های
ܢܚܟܿࡅ߳ܨ
քǟʀȶ : ⁵²
_ولی مطمئن باشید که به زودی همه چیز مشخص میشه... ورودی های
جدید چون هنوز مبارزه رو خوب یاد نگرفتن بهتره بیشتر مراقب باشن. اگه
کمکی خواستید از ارشدای تمرینتون کمک بگیرید.
سعی میکرد با صدای محکمش این اطمینامو بده که اتفاق بدی نمیفته .
_و مسئله بعدی! امسال هم مثل سالهای گذشته جشن برگزار میشه.
با این حرفش همه به جز ورودی های جدید لبخند زدن و هیاهویی بلند شد .
جونگکوک هم کاملا کنجکاو شده بود.
از چه جشنی حرف میزدن؟!
سهون با شنیدن این حرف لبشو نزدیک گوش تهیونگ کرد
سهون : به نظرت توی این شرایط جشن لازمه؟!
تهیونگ درحالی که با نگاه به صورت متعجب جونگکوک، پوزخند میزد جوابشو داد.
_این جشن برای ورودی های جدیده و جونگکوک هم جزوشونه!
برای بار اخر به چهره امگاش نگاه کرد و بعد به سمت سهون برگشت .
_و من قطعا برای امگام جشن میگیرم.
با حرفش سهون هم پوزخند زد .
سهون : بیخیال تهیونگ ! خودتم میدونی اون یه امگا نیست.
اخمای تهیونگ توی هم رفت
_و چرا این فکرو میکنی؟
سهون : حرفای لوهان رو به یاد بیار .
***
امروز دوباره تمرین داشت؛ هرچند کای بهش گفته بود هنوز هم استراحت
کنه ولی نمیخواست با این کار خودشو ضعیف نشون بده .
بعد از گرم کردن بدنش رو به روی کیسه ایستاد و طبق چیزایی که یاد گرفته بود شروع به مشت زدن کرد .
با هر مشتی که به اون کیسه مشکی رنگ میزد بخشی از خاطرات گذشتش رو به یاد میاورد .
روزایی که تو روستا با خواهرش زندگی میکرد، روزایی که مجبور بود کلی
کار کنه تا پول در بیاره.
ادامه دارد...
քǟʀȶ : ⁵²
_ولی مطمئن باشید که به زودی همه چیز مشخص میشه... ورودی های
جدید چون هنوز مبارزه رو خوب یاد نگرفتن بهتره بیشتر مراقب باشن. اگه
کمکی خواستید از ارشدای تمرینتون کمک بگیرید.
سعی میکرد با صدای محکمش این اطمینامو بده که اتفاق بدی نمیفته .
_و مسئله بعدی! امسال هم مثل سالهای گذشته جشن برگزار میشه.
با این حرفش همه به جز ورودی های جدید لبخند زدن و هیاهویی بلند شد .
جونگکوک هم کاملا کنجکاو شده بود.
از چه جشنی حرف میزدن؟!
سهون با شنیدن این حرف لبشو نزدیک گوش تهیونگ کرد
سهون : به نظرت توی این شرایط جشن لازمه؟!
تهیونگ درحالی که با نگاه به صورت متعجب جونگکوک، پوزخند میزد جوابشو داد.
_این جشن برای ورودی های جدیده و جونگکوک هم جزوشونه!
برای بار اخر به چهره امگاش نگاه کرد و بعد به سمت سهون برگشت .
_و من قطعا برای امگام جشن میگیرم.
با حرفش سهون هم پوزخند زد .
سهون : بیخیال تهیونگ ! خودتم میدونی اون یه امگا نیست.
اخمای تهیونگ توی هم رفت
_و چرا این فکرو میکنی؟
سهون : حرفای لوهان رو به یاد بیار .
***
امروز دوباره تمرین داشت؛ هرچند کای بهش گفته بود هنوز هم استراحت
کنه ولی نمیخواست با این کار خودشو ضعیف نشون بده .
بعد از گرم کردن بدنش رو به روی کیسه ایستاد و طبق چیزایی که یاد گرفته بود شروع به مشت زدن کرد .
با هر مشتی که به اون کیسه مشکی رنگ میزد بخشی از خاطرات گذشتش رو به یاد میاورد .
روزایی که تو روستا با خواهرش زندگی میکرد، روزایی که مجبور بود کلی
کار کنه تا پول در بیاره.
ادامه دارد...
- ۵.۷k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط