{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:47

جونگکوک بهش نگاه کردو گفت:پاشو این دستکش‌ها و بپوشم برات
دیار بلند شدو دستاشو جلو برد.
جونگکوک مشغول پوشیدن دستکش بوکس برای دیار شد.

دیار یه لحظه چشمش به آینه بغلشون خورد.
در مقایسه با جونگکوک از یه جوجه هم جوجه تر بود.
هم از لحاظ هیکلی و هم قدی.

جونگکوک با اخم غلیظی که نشان از تمرکزش بود درحال زدن چسب دستکشش بود.
بعد اینکه براش پوشید بهش نگاه کرد.

_خیلی برای دستات بزرگن ممکنه اذیت شی..دفعه بعد برات یک جفت جدید میخرم

دیار از توجهش خوشش اومد و سرشو تکون داد.

به سمت کیسه رفتن.
_دفعه قبل که بهت یاد دادم چطوری مشت کنی..الان دستکش داری..محافظته..شروع کن

دیار یاد دفعه قبل افتاد که جونگکوک چطوری ایستاده بود.
همونطوری وایساد و شروع کرد به مشت زدن.
تند تند مشت میزد و موهاش ریخته بودن رو صورتش.

تو دلش به خودش فهش داد که ای کاش موهاشو بسته بود.

جونگکوک به سمتش اومد و متوقفش کرد.
_وایسا..وایسا اونجوری نیست

دیار متوقف شدو به چهره جدی جونگکوک نگاه کرد.
_وقتی میخوای کیسه بوکس رو برای تمرین مشت بزنی..و از اونجایی که قوی نیستی باید به آدمی که ازش متنفری فکر کنی..بنظرم راه حل خوبیه برات

دیار با تعجب سری تکون داد و موهاشو پس زد
جونگکوک عقب تر رفت و گفت:شروع کن
دیار به کیسه نگاه کرد.

کیسه رو "شوهر دوهی" تصور کرد و شروع کرد به مشت زدن.
دستکشش چون براش بزرگ بود هی تکون می‌خورد و باعث می‌شد مچ دستاش خراشیده و زخمی بشن.

اما اهمیت نمی‌داد و محکم و پشت سر هم مشت میزد
دیدگاه ها (۶)

Chapter:1Part:48و به این فکر می‌کرد که چقدر اون آدم عوضی و د...

Chapter:1Part:49جونگکوک انگار تازه به خودش اومده بود._ مدل ا...

Chapter:1Part:46دیار به محوطه بزرگ باشگاه نگاه کردو محوش شد....

Chapter:1Part:45بعد چند دقیقه جونگکوک اومد بیرون.و با لباسای...

Chapter:1Part:27۷:۴۴ صبح بعد از آماده شدن موهاشو دم اسبی بست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط