{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡

《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫

### پارت ۱۰ — بازگشت به جشن، لبخندهایِ پنهان، و قولِ زیرِ لب! 🫠🦋😭✨️🫂🌒🌉

وقتی ساسوکه و ناروتو به جمعِ بقیه‌ی دوستاشون برگشتن، فضا یه جورِ دیگه‌ای بود.
جشن داشت به سمتِ پایانش می‌رفت.
نورِ فانوس‌ها کمی کم‌رمق‌تر شده بود و صدایِ موسیقی هم آروم‌تر.
اما توی دلِ هر دویِ اون‌ها، یه شور و هیجانِ تازه برپا بود.
انگار که از یه سفرِ جادویی برگشته باشن.
سفری به اعماقِ قلبِ همدیگه.

با اینکه سعی می‌کردن عادی رفتار کنن، اما یه چیزهایی عوض شده بود.
یه نگاهِ گذرا، یه لبخندِ نامحسوس، یه لمسِ کوتاه تویِ دست که فقط خودشون ازش خبر داشتن.
اون فاصله‌یِ همیشگی، اون دعواهایِ ظاهری، هنوز بود.
ولی حالا، پشتِ این ظاهر، یه آرامشِ عمیق وجود داشت.
یه اطمینان.
یه حسِ اینکه دیگه تنها نیستن.
این حس، مثلِ یه رازِ شیرین، تویِ قلبشون نگه داشته بودن.

ساکورا، که همیشه حواسش به همه‌چیز بود، یه لحظه به ساسوکه و ناروتو نگاه کرد.
یه لبخندِ کوچیک رویِ لبش نشست.
انگار که یه چیزی رو فهمیده باشه، اما ترجیح داد که سکوت کنه.
شاید هم فقط خیال می‌کرد.
کی می‌دونه؟ 😉

همین‌طور که آخرین لحظاتِ جشن رو سپری می‌کردن، نوبت به خداحافظی رسیده بود.
همه داشتن همدیگه رو بغل می‌کردن و برایِ هم آرزویِ شبِ خوبی رو می‌کردن.
وقتی نوبت به ساسوکه و ناروتو رسید، یه لحظه تردید تویِ چشم‌هایِ ساسوکه پیدا شد.
مثلِ همیشه، بغل کردنِ ناروتو براش یه کم سخت بود.
اما این بار، یه چیزِ دیگه تویِ ذهنش بود.
یه یادگاری.
یه نشونه.

ناروتو، با اون لبخندِ همیشگیِ پر از انرژی، آماده‌یِ یه بغلِ دوستانه بود.
اما ساسوکه، یه قدم عقب رفت.
ناروتو با تعجب بهش نگاه کرد.
«چی شده ساسوکه؟»

ساسوکه، بدونِ اینکه حرفی بزنه، آروم دو تا انگشتش رو رویِ پیشونیِ ناروتو گذاشت.
همون حرکتِ آشنا.
همون حرکتِ ایتاچی.
یه لمسِ کوتاه، اما پر از معنا.
یه قول.
یه یادآوری.
یه "دوستت دارم"ِ بی صدا.

ناروتو، با دیدنِ این حرکت، یه لحظه شوکه شد.
چشم‌هاش گرد شد.
بعد، یه لبخندِ آروم و عمیق رویِ لب‌هاش نشست.
یه لبخندِ پر از فهمیدن.
پر از عشق.
چشم‌هاش رو بست و سرش رو یه کم به سمتِ انگشت‌هایِ ساسوکه خم کرد.
انگار که می‌خواست این حسِ زیبا رو بیشتر تویِ وجودش حس کنه.

وقتی ساسوکه دستش رو برداشت، ناروتو آروم چشماش رو باز کرد.
و تویِ اون چشم‌هایِ آبیِ درخشان، یه دنیا حرف بود.
حرف‌هایی که نیاز به گفتن نداشتن.
فقط با یه نگاه، همدیگه رو می‌فهمیدن.

ساسوکه، با همون لحنِ همیشگی، ولی این بار پر از مهربونی، گفت:
«حواست به خودت باشه، دابه.»

ناروتو، خندید.
یه خنده‌یِ آروم و دلنشین.
«تو هم همینطور، ساسوکه. و… ممنونم.»
زیرِ لب گفت.
انقدر آروم که فقط خودشون شنیدن.

همین‌طور که از همدیگه جدا می‌شدن، یه نگاهِ طولانی بینشون رد و بدل شد.
نگاهی که می‌گفت:
"این تازه اولشه."
"فرداهایِ خیلی قشنگ‌تری در پیش داریم."
"و ما، با هم، از پسِ همه‌شون برمیایم."

شب، پر از ستاره بود.
اما هیچ ستاره‌ای، درخشان‌تر از عشقِ پنهانِ ساسوکه و ناروتو نبود.
عشقی که تازه جوونه زده بود، اما قولِ یه باغِ پر از گل رو می‌داد.
✨️🫂🌒🌉🖤💛
-----------------------------------
پایان سناریو کتابخونه ی بانو سوناده
دیدگاه ها (۱۹)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️####...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### پارت ۹ — طع...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### پارت ۸ — خن...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫ناروتو احساس کر...

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط