سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت دوم
در سکوتِ سنگینِ قصرِ خونآشامی، جایی که هنوز عطرِ تلخِ ترس و آشوب در هوا موج میزد، ایزومی، خدمتکارِ وفادار، با قدمهایی لرزان و قلبی سرشار از اضطراب، راهیِ اتاقِ ساسوکه شد. نورِ کمرنگِ سپیدهدم، از میانِ پنجرههایِ بلندِ قصر به درون میتابید، اما هیچ نوری نتوانست تیرگیِ خبرِ او را از بین ببرد.
با دستانی که از شدتِ لرزش، سینیِ صبحانه را به سختی نگه داشته بود، درِ اتاقِ ساسوکه را گشود و با صدایی بغضآلود، که سعی در پنهان کردنِ وحشتش داشت، گفت: «ارباب... متاسفانه خورشیدِ خونآشامیتون... دزدیده شده... ارباب ایتاچی میخوان شما رو ببینن.» 💔
کلماتِ «خورشید دزدیده شده» چون پتک بر سرِ ساسوکه فرود آمد. تمامِ بدنش، از نوکِ انگشتانِ پایش تا عمقِ وجودش، از سرمایِ ناگهانیِ وحشت منجمد شد. 🥶 این فقط یک خبرِ ناگوار نبود؛ این زنگِ خطری بود که نه تنها امنیتِ خونآشامها را به خطر میانداخت، بلکه یادآورِ جنگِ خونینِ هشت سالِ پیش میانِ خونآشامها و گرگینهها بود. جنگی که زخمهایِ عمیقش هنوز بر پیکرِ خاندانِ اوچیها باقی مانده بود.
اما این بار، دردِ ساسوکه عمیقتر از صرفِ امنیتِ سیاسی بود. ربوده شدنِ ناروتو... انسانی که در این مدتِ کوتاه، با وجودِ تمامِ ظاهرِ سرد و بیتفاوتی که ساسوکه به خود گرفته بود، توانسته بود کورسویِ نوری به قلبِ تاریک و یخزدهاش بتاباند. 🧡💙 حالا، حتی فکرِ آسیب دیدنِ او، بندِ بندِ وجودِ ساسوکه را از هم میگسست.
با سرعتی که از او بعید بود، بدونِ توجه به حرفِ دیگری از ایزومی، خود را به اتاقِ ناروتو رساند. جایی که ایتاچی، با همان آرامشِ همیشگی اما با رگههایِ محسوسی از نگرانی در چشمانش، مشغولِ بررسیِ دقیقِ صحنهیِ جرم بود. انگشتانِ کشیدهیِ ایتاچی، با لطافتی عجیب، جایِ پنجههایِ وحشیانه و ردِ خونِ خشکیده رویِ میز را لمس میکردند.
ساسوکه با دیدنِ ویرانیِ اتاق، بویِ تندِ خون و وحشت که در هوا موج میزد، مشتهایش را گره کرد. چنان فشاری به دندانهایش آورد که گویی میخواست آنها را خرد کند. نگاهش، که حالا جز خشمِ مذاب چیزِ دیگری در آن دیده نمیشد، به ایتاچی دوخته شد. صدایش، بم و خشمگین، از میانِ دندانهایِ به هم فشردهاش بیرون آمد:
«بعد از جنگی که نُه سال پیش داشتیم... و مرگِ مادرِ گرگینهها... چطور جرئت کردند که دوباره به خورشیدِ خونآشامها دستدرازی کنند؟ در صورتی که اون الان حتی خونآشام هم نیست و یه انسانه؟» 😠
ایتاچی، با همان آرامشِ نسبی که داشت، اما نگاهش را از میزِ خونین برنداشت و پاسخ داد: «این فقط ربودنِ خورشیدی نیست که همیشه دنبالش بودن... این یک اعلامِ جنگه، ساسوکه! تو به عنوانِ کسی که به زودی قراره جانشینِ پادشاهِ خونآشامها بشی، باید تصمیم بگیری که چیکار کنیم؟ جنگ رو شروع کنیم؟»
ساسوکه برای چند ثانیه سکوت کرد. چشمانش را بست، گویی تمامِ وقایعِ گذشته، تلخیِ جنگِ نُه سال پیش، و مرگِ مادرِ گرگینهها، در مقابلِ چشمانش رژه رفتند. سپس، با لحنی که تعجبِ ایتاچی را برانگیخت، گفت: «نه... جنگی فعلاً اتفاق نمیافته.»
ایتاچی، که انتظارِ واکنشی سرشار از خشم و انتقام از برادرِ کوچکترش داشت، متحیر شد. ساسوکه، که همیشه نشان داده بود که کینهیِ گرگینهها را در دل دارد و خواهانِ انتقامِ خونِ مادرشان است، حالا چنین تصمیمی گرفته بود؟
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت دوم
در سکوتِ سنگینِ قصرِ خونآشامی، جایی که هنوز عطرِ تلخِ ترس و آشوب در هوا موج میزد، ایزومی، خدمتکارِ وفادار، با قدمهایی لرزان و قلبی سرشار از اضطراب، راهیِ اتاقِ ساسوکه شد. نورِ کمرنگِ سپیدهدم، از میانِ پنجرههایِ بلندِ قصر به درون میتابید، اما هیچ نوری نتوانست تیرگیِ خبرِ او را از بین ببرد.
با دستانی که از شدتِ لرزش، سینیِ صبحانه را به سختی نگه داشته بود، درِ اتاقِ ساسوکه را گشود و با صدایی بغضآلود، که سعی در پنهان کردنِ وحشتش داشت، گفت: «ارباب... متاسفانه خورشیدِ خونآشامیتون... دزدیده شده... ارباب ایتاچی میخوان شما رو ببینن.» 💔
کلماتِ «خورشید دزدیده شده» چون پتک بر سرِ ساسوکه فرود آمد. تمامِ بدنش، از نوکِ انگشتانِ پایش تا عمقِ وجودش، از سرمایِ ناگهانیِ وحشت منجمد شد. 🥶 این فقط یک خبرِ ناگوار نبود؛ این زنگِ خطری بود که نه تنها امنیتِ خونآشامها را به خطر میانداخت، بلکه یادآورِ جنگِ خونینِ هشت سالِ پیش میانِ خونآشامها و گرگینهها بود. جنگی که زخمهایِ عمیقش هنوز بر پیکرِ خاندانِ اوچیها باقی مانده بود.
اما این بار، دردِ ساسوکه عمیقتر از صرفِ امنیتِ سیاسی بود. ربوده شدنِ ناروتو... انسانی که در این مدتِ کوتاه، با وجودِ تمامِ ظاهرِ سرد و بیتفاوتی که ساسوکه به خود گرفته بود، توانسته بود کورسویِ نوری به قلبِ تاریک و یخزدهاش بتاباند. 🧡💙 حالا، حتی فکرِ آسیب دیدنِ او، بندِ بندِ وجودِ ساسوکه را از هم میگسست.
با سرعتی که از او بعید بود، بدونِ توجه به حرفِ دیگری از ایزومی، خود را به اتاقِ ناروتو رساند. جایی که ایتاچی، با همان آرامشِ همیشگی اما با رگههایِ محسوسی از نگرانی در چشمانش، مشغولِ بررسیِ دقیقِ صحنهیِ جرم بود. انگشتانِ کشیدهیِ ایتاچی، با لطافتی عجیب، جایِ پنجههایِ وحشیانه و ردِ خونِ خشکیده رویِ میز را لمس میکردند.
ساسوکه با دیدنِ ویرانیِ اتاق، بویِ تندِ خون و وحشت که در هوا موج میزد، مشتهایش را گره کرد. چنان فشاری به دندانهایش آورد که گویی میخواست آنها را خرد کند. نگاهش، که حالا جز خشمِ مذاب چیزِ دیگری در آن دیده نمیشد، به ایتاچی دوخته شد. صدایش، بم و خشمگین، از میانِ دندانهایِ به هم فشردهاش بیرون آمد:
«بعد از جنگی که نُه سال پیش داشتیم... و مرگِ مادرِ گرگینهها... چطور جرئت کردند که دوباره به خورشیدِ خونآشامها دستدرازی کنند؟ در صورتی که اون الان حتی خونآشام هم نیست و یه انسانه؟» 😠
ایتاچی، با همان آرامشِ نسبی که داشت، اما نگاهش را از میزِ خونین برنداشت و پاسخ داد: «این فقط ربودنِ خورشیدی نیست که همیشه دنبالش بودن... این یک اعلامِ جنگه، ساسوکه! تو به عنوانِ کسی که به زودی قراره جانشینِ پادشاهِ خونآشامها بشی، باید تصمیم بگیری که چیکار کنیم؟ جنگ رو شروع کنیم؟»
ساسوکه برای چند ثانیه سکوت کرد. چشمانش را بست، گویی تمامِ وقایعِ گذشته، تلخیِ جنگِ نُه سال پیش، و مرگِ مادرِ گرگینهها، در مقابلِ چشمانش رژه رفتند. سپس، با لحنی که تعجبِ ایتاچی را برانگیخت، گفت: «نه... جنگی فعلاً اتفاق نمیافته.»
ایتاچی، که انتظارِ واکنشی سرشار از خشم و انتقام از برادرِ کوچکترش داشت، متحیر شد. ساسوکه، که همیشه نشان داده بود که کینهیِ گرگینهها را در دل دارد و خواهانِ انتقامِ خونِ مادرشان است، حالا چنین تصمیمی گرفته بود؟
- ۱.۸k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط