{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

#### **فصل دوم: طنینِ گرگ، ردِّ خون و اتحادِ ماه و خورشید**

**قسمت اول: ویرانه و فریاد**

نورِ کم‌جانِ سپیده‌دم، به سختی توانِ نفوذ به تاریکیِ اتاقِ اربابِ جوان را داشت. خدمتکارِ میانسال، خانم ایزومی، با قلبی لرزان و سینیِ صبحانه‌ای که در دست داشت، قدم به درون گذاشت. انتظار داشت با چهره‌یِ خواب‌آلودِ ناروتو روبه‌رو شود، شاید کمی اخمِ از سرِ بیدار نشدنِ به‌موقع، اما آنچه دید…

*وحشت بود.*

اتاق، شبیهِ صحنه‌یِ نبردی ویران شده بود. جایِ پنجه‌هایِ بزرگ و درنده، رویِ دیوارها و زمینِ چوبی حک شده بود، پارچه‌هایِ قیمتیِ پرده‌ها و ملحفه‌ها، تکه‌تکه شده و در هم پیچیده بودند. تکه‌هایِ شکسته از وسایلِ مختلف، در همه‌یِ نقاطِ اتاق پخش بودند و بدتر از همه… لکه‌هایِ تیره و درخشانی از خون، که هنوز نمِ تازه بودنشان، هوش از سر می‌برد، رویِ کفِ اتاق و حتی رویِ تختِ نیمه‌ویرانِ ناروتو دیده می‌شد. 🩸🐺

خانم ایزومی، با چشمانی که از وحشت گشاد شده بود و نفسی که در سینه حبس شده بود، سینیِ صبحانه را رها کرد. صدایِ برخوردِ فلز با چوب، در سکوتِ سنگینِ قصر، مثلِ صدایِ شلیکِ گلوله‌ای طنین انداخت. «آآآآآآآآآه!»

صدایِ فریادِ بلندِ او، در راهروهایِ پیچ‌درپیچِ قصر پیچید و گوشِ هوشیارِ ایتاچی را که در نزدیکیِ پله‌ها مشغولِ نظاره‌یِ اطراف بود، به خود جلب کرد. بدونِ لحظه‌ای درنگ، با قدم‌هایی سریع و بی‌صدا، به سمتِ منبعِ صدا حرکت کرد.

«چی شده خانم ایزومی؟» صدایش آرام و خونسرد بود، اما نگاهِ نافذش، تمامِ صحنه را می‌کاوید.

ایزومی، با چشمانی اشکبار و صورتی رنگ‌پریده، به سمتِ برادرِ سرد و آرامِ ناروتو برگشت. صدایش از شدتِ لرزش و گریه، به سختی شنیده می‌شد. «ارباب... خ... خورشید...» صدایش قطع شد و دوباره بغضش ترکید. «هق... د... دز... دیده‌‌... هق... شده....»

چشمانِ ایتاچی، که تا آن لحظه تنها در حالِ ارزیابیِ خساراتِ فیزیکیِ اتاق بود، با شنیدنِ این کلمات، برقی از درک و هشدار زد. «خورشید»… منظورِ او ناروتو بود. و «دزدیده شده»… این دیگر فراتر از حمله‌یِ گرگینه‌هایِ معمولی بود.

ایتاچی، بدونِ حرفِ بیشتری، به سمتِ اتاقِ ویران شده رفت. نگاهش به اطراف چرخید، با دقتِ یک شکارچی، ردِ پاها، جهتِ حرکتِ پنجه‌ها و ماهیتِ خون را بررسی کرد. خون، غلیظ و کمی تیره بود… نشانی از قربانیِ جوان، اما قدرتِ حمله، قدرتمند و وحشیانه.

نگاهش به سمتِ میزِ کوچکی افتاد که در گوشه‌ای از اتاق قرار داشت. با وجودِ آشوبِ اطراف، چیزی رویِ آن میز، توجهش را جلب کرد. تکه‌ای از پارچه‌یِ سیاه و براق، شبیه به شنلِ یک گرگینه، به جا مانده بود و زیرِ آن…

با دقتِ فراوان، دستش را دراز کرد. زیرِ پارچه، با ردِ پنجه‌هایی دیگر، کلماتی با خونِ تازه نوشته شده بود:

**«خورشید اکنون متعلق به ماست!»**

قلبِ ایتاچی فرو ریخت. این کارِ خون‌آشام‌ها بود. با تبانی با گرگینه‌ها. آن‌ها نه تنها ناروتو را ربوده بودند، بلکه با این پیام، اعلامِ جنگ می‌کردند.

چهره‌یِ سنگیِ ایتاچی، برایِ لحظه‌ای کوتاه، جایِ خود را به عمقِ فکری داد. او می‌دانست که این حمله، صرفاً یک سرقتِ ساده نیست. این نشانه‌ای از یک نقشه‌یِ بزرگتر بود. نقشه‌ای برایِ تضعیفِ قصر، برایِ ربودنِ «خورشید» که نمادِ امید و روشنایی بود.

نگاهش را به سمتِ پنجره‌یِ شکسته دوخت، جایی که تاریکیِ شب، هنوز ردِ محوی از گریختنِ مهاجمان را در خود داشت. او باید سریع عمل می‌کرد. نه تنها برایِ نجاتِ ناروتو، بلکه برایِ مقابله با تهدیدی که حالا قصر را احاطه کرده بود.

ایتاچی، بدونِ اتلافِ وقت، رو به خانم ایزومی که هنوز با وحشت به او خیره شده بود، گفت: «به ساسوکه خبر بده. هرچه سریع‌تر. بگو که… وضعیت اضطراریه. و باید فوراً به دنبالِ «خورشید» بگردیم.»

او می‌دانست که این ماموریت، به تنهایی از پسِ آن برنمی‌آید. ساسوکه، با پیوندش با گلوریا و با درکش از نیروهایِ تاریک، تنها کسی بود که می‌توانست در این نبردِ نفس‌گیر، یاری‌رسانِ او باشد.

خورشید دزدیده شده بود، اما ماه هنوز در آسمان بود تا راه را نشان دهد… و ایتاچی، در دلِ این تاریکی، آماده‌یِ آغازِ فصلِ جدیدی از افسانه بود. 🌙🐺🗡🩸⛓️🍷

---
دیدگاه ها (۹)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### پارت ۱۰ — ب...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### پارت ۹ — طع...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...ایتاچی، با لحنی آرام گفت: ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو، با چشمانی گرد شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط