سرطانم روز به روز بیشتر میشد با او نجنگیدم چون بخشی از

سرطانم روز به روز بیشتر میشد ، با او نجنگیدم چون بخشی از من بود .
من فقط با تخت بیمارستان میجنگیدم ، زخم بستر هایم را نوازش میکردم .
و خودم را در اشک فرزندانم می‌دیدم .
شاید خدا آنها را به من داده بود تا انعکاس خودم را در اشک هایشان ببینم .
دیدگاه ها (۰)

از آدم ها بیزار هستم .کاش یک دوست خوشبو بود که با تمام وجود ...

اگر سعی کنی در بی رحمیِ این جهان مشارکت نداشته باشی ، دشمنت ...

حالا باید دنبال پلاک هفتاد میگشت ، یک املاک ...وقتی پیدا کرد...

فاصله ای برای زنده ماندن جیمین روی زانوهایش جلوی من ماند، مث...

دوپارتی _ چشمهای آبی _ Blue eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط