{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
.
آخر یک روز سردزمستانی
از خواب بیدار میشوم
ارام ارام چمدان اشک هایم را جمع میکنم
و از این شهر
میروم
از مردمانش دل میکنم
از هوای گرفته اش
از دلتنگی خیابانهایش
از شهری که رد نفس های تو در کوچه کوچه اش نفسم را تنگ میکند...
...
اخر یک روز سرد زمستاتی
همه چیز را جا میگذارم و میروم
حتی خودم را...
تنها چیزی که با خود میبرم
چمدانیست سنگین ازخاطره
...
اخر یک روز سرد زمستانی
رو به روی آیینه می نشینم
به چشمان سرد دختر تنهای نشسته رو به رویم
زل میزنم
و ارام می گویم
تولدت مبارک غریبه...
.
.
.




سعیده عبدی
دیدگاه ها (۵)

" عاشق زنی مشو که می خواندکه زیاد گوش می دهدزنی که می نویسدع...

ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﭼﻮﻥ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺩﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﻮﺍﻡ؛ ﻓﺮﺩﺍ ﻧ...

...پيش از آنکه به خواب برومهمين جا کنارم نشسته بوديگفتي : اگ...

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستیدشمنی‌ها کرد با من در مق...

Pt.19✨💜 به سمت در میروم. کلیدم را در میاورم و در سوراخ فرو م...

تیغ ، روی دستم گذاشتم و کشیدم .دستم سوخت و خون تراوش کرد .با...

پارت ۴ راز ستارۀ درخشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط