پارت سح🌹
پارت سح🌹
---
در لبهی سایهها – قسمت سوم
نووا هنوز روی لبهی بام ایستاده بود، اما صداهای توی سرش دیگه ساکت نمیشدن. زمزمهها داشتند بلندتر و واضحتر میشدن، انگار چیزی از دنیای پشت آینهها داشت خودش رو به این دنیا میکشوند. اون موجود شیشهایشکل، فقط شروع بود... و نووا اینو خوب میدونست.
نفس کشیدن سخت شده بود. یه لحظه چشماشو بست.
بعد، مثل برق، ناپدید شد.
چند ثانیه بعد، درست پشت Echo(بازتاب خودش) ظاهر شد. توی تاریکی سایهها جابهجا شده بود. آروم، بدون ذرهای تردید گفت:
«دروغهات بوی واقعیتو میدن.»
Echo با تعجب برگشت، ولی اون لبخند همیشگیاش از چهرهاش محو شده بود. نووا دستهاش رو بالا آورد، و موج تاریکی رو آزاد کرد. انرژی سیاهرنگی از کف دستش بیرون زد، فضا رو خم کرد، و ذهن Echo برای لحظهای از هم پاشید. همون یه لحظه کافی بود.
Echo به عقب پرت شد، صداش تو بارون خفه شد.
نووا آروم جلو رفت و با صدایی آروم و جدی گفت:
«میخوای بدونی دنبال چیام؟ نه انتقامه، نه فرار. من دنبال یه حقیقتم. اون چیزی که همه ازش میترسن. حتی سایهها هم جرئت ندارن اسمشو بیارن.»
بعد لبخند زد. همون لبخند مرموزی که همیشه روی لبهاش بود.
«میدونی چی از سایهها ترسناکتره؟ روباهی که حوصلهی بازی نداره.»
رعد تو آسمون ترکید. بارون شدیدتر شد. قطرهها روی لباس نووا میرقصیدن. بوی بارون توی هوا پیچیده بود. این همون لحظهای بود که نووا عاشقش بود—شب، بارون، سکوت… و یه ذهن تازه برای بازی دادن یا نابود کردن.
---
---
در لبهی سایهها – قسمت سوم
نووا هنوز روی لبهی بام ایستاده بود، اما صداهای توی سرش دیگه ساکت نمیشدن. زمزمهها داشتند بلندتر و واضحتر میشدن، انگار چیزی از دنیای پشت آینهها داشت خودش رو به این دنیا میکشوند. اون موجود شیشهایشکل، فقط شروع بود... و نووا اینو خوب میدونست.
نفس کشیدن سخت شده بود. یه لحظه چشماشو بست.
بعد، مثل برق، ناپدید شد.
چند ثانیه بعد، درست پشت Echo(بازتاب خودش) ظاهر شد. توی تاریکی سایهها جابهجا شده بود. آروم، بدون ذرهای تردید گفت:
«دروغهات بوی واقعیتو میدن.»
Echo با تعجب برگشت، ولی اون لبخند همیشگیاش از چهرهاش محو شده بود. نووا دستهاش رو بالا آورد، و موج تاریکی رو آزاد کرد. انرژی سیاهرنگی از کف دستش بیرون زد، فضا رو خم کرد، و ذهن Echo برای لحظهای از هم پاشید. همون یه لحظه کافی بود.
Echo به عقب پرت شد، صداش تو بارون خفه شد.
نووا آروم جلو رفت و با صدایی آروم و جدی گفت:
«میخوای بدونی دنبال چیام؟ نه انتقامه، نه فرار. من دنبال یه حقیقتم. اون چیزی که همه ازش میترسن. حتی سایهها هم جرئت ندارن اسمشو بیارن.»
بعد لبخند زد. همون لبخند مرموزی که همیشه روی لبهاش بود.
«میدونی چی از سایهها ترسناکتره؟ روباهی که حوصلهی بازی نداره.»
رعد تو آسمون ترکید. بارون شدیدتر شد. قطرهها روی لباس نووا میرقصیدن. بوی بارون توی هوا پیچیده بود. این همون لحظهای بود که نووا عاشقش بود—شب، بارون، سکوت… و یه ذهن تازه برای بازی دادن یا نابود کردن.
---
- ۳.۱k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط