درخواستی جونگکوک
درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
در دل شبهای سئول، پشت برجهای براق و نورهای نئون، دنیایی تاریک پنهان شده... دنیایی که قانون خودش رو داره.
دنیای مافیا.
اونجا که وفاداری قیمت داره، عشق ممنوعهست، و خیانت بوی خون میده...
---
جونگکوک، پسر ناتنی رئیس بزرگترین مافیای آسیاست.
یه مرد مرموز با چشمایی تیره و سرد.
سالها پیش، مادرش به خاطر خیانت کشته شد. اون از خانواده دور بود، اما حالا برگشته...
اون در سکوت از لیموزین مشکی پیاده شد. چشماش روی عمارت عظیم خانوادگی ثابت موند. از پنجرهی طبقهی بالا، ا.ت داشت از دوربین دیدبانی نگاهش میکرد.
دختر تنی رئیس... دختری که رسماً خواهر ناتنیش حساب میشه. اما ا.ت هیچوقت جونگکوک رو "برادر" خودش ندیده بود.
اون دختر شیطونی بود.
از اونایی که همیشه باعث دردسر میشدن. اسلحهشو زیر پیراهن مخفیش میذاشت، با باندهای رقیب درگیر میشد و لبخند میزد، حتی وقتی دستش خونی بود.
---
اولین برخوردشون بعد از ۶ سال، با یه دعوای اساسی شروع شد.
– «تو چیکار میکنی تو این خونه؟ اینجا جای آدمایی مثل تو نیست!»
– «و تو هم هنوز همون دختربچهی لجبازی هستی که فکر میکنی میتونه دنیا رو با زبونش کنترل کنه.»
ا.ت با اخم نزدیکش شد.
– «من اینجا بزرگ شدم. تو فقط یه وصلهی ناجوری.
ناتنی.
غریبه.»
جونگکوک خم شد و آروم کنار گوشش زمزمه کرد:
– «میدونی چرا همیشه باهات دعوا میکنم؟ چون تو وقتی عصبانی میشی... زیباتر میشی.»
قلب ا.ت یه لحظه لرزید.
سعی کرد حسشو قایم کنه.
«اون فقط داره اذیتم میکنه... اون برادرمه... یعنی باید باشه...»
---
اون شب، ا.ت و جونگکوک مجبور شدن با هم برن سر یه معاملهی خطرناک. یه باند قاچاق اسلحه قصد داشت بهشون نارو بزنه.
وسط عملیات، گلولهها شروع کردن به باریدن. ا.ت تیر خورد، جونگکوک با یه حرکت سریع اونرو کشید عقب، اسلحهاش رو بیرون کشید، و شروع کرد به تیراندازی دقیق.
وقتی ا.ت رو پشت یه دیوار سنگی پناه داد، خودش روی زمین خم شد.
خون از بازو هاش میچکید.
– «لعنتی... نمیخوام جلوت ضعف نشون بدم...»
– «خفه شو. تو نباید بمیری. نه امشب.»
جونگکوک دستانش رو روی زخم فشار داد و با صدای خشدار گفت:
– «فکر نمیکردم یه روزی بترسم از اینکه از دستت بدم...»
– «جونگکوک...»
لحظهای بینشون سکوت افتاد.
یه سکوت سنگین، پر از چیزی که هیچکدوم جرات نکردن بهش اعتراف کنن...
ادامه دارد...
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
در دل شبهای سئول، پشت برجهای براق و نورهای نئون، دنیایی تاریک پنهان شده... دنیایی که قانون خودش رو داره.
دنیای مافیا.
اونجا که وفاداری قیمت داره، عشق ممنوعهست، و خیانت بوی خون میده...
---
جونگکوک، پسر ناتنی رئیس بزرگترین مافیای آسیاست.
یه مرد مرموز با چشمایی تیره و سرد.
سالها پیش، مادرش به خاطر خیانت کشته شد. اون از خانواده دور بود، اما حالا برگشته...
اون در سکوت از لیموزین مشکی پیاده شد. چشماش روی عمارت عظیم خانوادگی ثابت موند. از پنجرهی طبقهی بالا، ا.ت داشت از دوربین دیدبانی نگاهش میکرد.
دختر تنی رئیس... دختری که رسماً خواهر ناتنیش حساب میشه. اما ا.ت هیچوقت جونگکوک رو "برادر" خودش ندیده بود.
اون دختر شیطونی بود.
از اونایی که همیشه باعث دردسر میشدن. اسلحهشو زیر پیراهن مخفیش میذاشت، با باندهای رقیب درگیر میشد و لبخند میزد، حتی وقتی دستش خونی بود.
---
اولین برخوردشون بعد از ۶ سال، با یه دعوای اساسی شروع شد.
– «تو چیکار میکنی تو این خونه؟ اینجا جای آدمایی مثل تو نیست!»
– «و تو هم هنوز همون دختربچهی لجبازی هستی که فکر میکنی میتونه دنیا رو با زبونش کنترل کنه.»
ا.ت با اخم نزدیکش شد.
– «من اینجا بزرگ شدم. تو فقط یه وصلهی ناجوری.
ناتنی.
غریبه.»
جونگکوک خم شد و آروم کنار گوشش زمزمه کرد:
– «میدونی چرا همیشه باهات دعوا میکنم؟ چون تو وقتی عصبانی میشی... زیباتر میشی.»
قلب ا.ت یه لحظه لرزید.
سعی کرد حسشو قایم کنه.
«اون فقط داره اذیتم میکنه... اون برادرمه... یعنی باید باشه...»
---
اون شب، ا.ت و جونگکوک مجبور شدن با هم برن سر یه معاملهی خطرناک. یه باند قاچاق اسلحه قصد داشت بهشون نارو بزنه.
وسط عملیات، گلولهها شروع کردن به باریدن. ا.ت تیر خورد، جونگکوک با یه حرکت سریع اونرو کشید عقب، اسلحهاش رو بیرون کشید، و شروع کرد به تیراندازی دقیق.
وقتی ا.ت رو پشت یه دیوار سنگی پناه داد، خودش روی زمین خم شد.
خون از بازو هاش میچکید.
– «لعنتی... نمیخوام جلوت ضعف نشون بدم...»
– «خفه شو. تو نباید بمیری. نه امشب.»
جونگکوک دستانش رو روی زخم فشار داد و با صدای خشدار گفت:
– «فکر نمیکردم یه روزی بترسم از اینکه از دستت بدم...»
– «جونگکوک...»
لحظهای بینشون سکوت افتاد.
یه سکوت سنگین، پر از چیزی که هیچکدوم جرات نکردن بهش اعتراف کنن...
ادامه دارد...
- ۱۱.۱k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط