{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانمافیا ی خشن

رمان[مافیا ی خشن]😈❤
پارت: هشتم
چشمای لیا سیاهی رفت و لیا غش کرد
چاعان از روی تخت بلند شد و گفت
چاعان:عشقم... عشقم ببخشید
دکترا به لیا آرام بخش زدن که بهتر بشه چاعان: یاعیز همش تقصیر اون مافیا آشغال هست
یاعیز: میدونم داداش اما با امیر در نیفتی ها اون مرتیکه خیلی خطرناکه
چاعان: خفه شو یاعیز
یاعیز:باشه داداش گلم باشه
چاعان رفت اتاق لیا، لیا وقتی چاعان رو دید خودشو زد به بیهوشی
چاعان:عشقم قسم میخورم من نمیخواستم اون کارو بکنم اون مافیا ی آشغال منو مجبور کرد، یه کاری برام کرد و بهم گفت باید کاری که بهت میگمو بکنی، من نمتونستم بگم نه آخه کار خیلی مهمی رو برام انجام داده بود،
منم نمیدونستم یه رو انقدر عاشقت میشم که پشیمون شم [با گریه]
لیا چشماشو باز کردو گفت
لیا:واقعا راست میگی
چاعان: عشقم خوبی
لیا: آره خوبم یکم سرم گیج رفت
چاعان: آره عشقم راستشو میگم
بعد چاعان محکم لیا رو بغل کرد
لیا: اگر میخوای ببخشمت باید از اون مافیا بیای بیرون
چاعان:باشه عشقم... از این به بعد هرچی تو بگی
لیا: باشه
لیا و چاعان همو محکم بغل کردن🫂

ادامه دارد😚
دیدگاه ها (۳)

رمان[مافیای خشن]😈❤پارت:هفتملیا و توانا و یاعیز رفتن پیش چاعا...

رمان[مافیایخشن]😈❤پارت: ششمچاعان اصلحه شو دراورد و روی سر خود...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت [هشتم] ❥❥چاعان =همون سیاهی ...

رمان[مافیایخشن]😈❤پارت: پنجم چاعان همراه لیا گریه میکردروز خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط