{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانمافیای خشن

رمان[مافیای خشن]😈❤
پارت:هفتم
لیا و توانا و یاعیز رفتن پیش چاعان
لیا: بهتری
چاعان:تو رو دیدم خوب شدم
لیا: با مامان و بابام چه دشمنی داشتی
چاعان: من با مامان و بابات دشمنی نداشتم رئیس مافیا دستور داد منم نمیتونستم نه بگم
لیا:و پدرو مادر منو کشتی
چاعان: لیا ببخشید من نمیدونستم یه روز عاشق تو میشم
لیا: بخشیدنت خیلی برام سخته
چاعان: هر کاری بخوای برات میکنم
لیا: زمان رو برگردون به عقب و پدرو مادرمو برام بیار
چاعان: نمیتونم [با گریه]
یاعیز: لیا لطفا ببخشش دیگه میخوای بچه بمیره
توانا: آره لیا ببین میگه نمیدونسته یه روز عاشق تو میشه و انقدر پشیمون میشه
لیا: بچه ها لطفا اینجوری نکنین
خودتونو بزارین جای من
لیا چشاش سیاهی رفت و....

ادامه دارد😚
دیدگاه ها (۵)

رمان[مافیا ی خشن]😈❤پارت: هشتمچشمای لیا سیاهی رفت و لیا غش کر...

رمان[مافیایخشن]😈❤پارت: ششمچاعان اصلحه شو دراورد و روی سر خود...

رمان[مافیایخشن]😈❤پارت: پنجم چاعان همراه لیا گریه میکردروز خا...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[هفتم] ❥❥توانا فیلم گزاشت تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط