مالِ من
مالِ من
پارت ۱۳ | بدن خودمه
صبح روزِ بعد
...
ژولیت...
از خواب بیدار شد
...
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد روی تخت بیمارستان دراز کشیدع
...
لینو...
با موهای بهم ریخته در را باز کرد
داشت با کسی حرف میزد
دستی به موهایش کشید
«زنده گیرش بیارید...»
...
«بعدا حرف میزنیم»
...
گوشی را داخل جیب کتش گذاشت...
روش را به سمت دختر روی تخت چرخاند با همان چشمان نیمه خمارش
زمزمه کرد:
...
«به به...»
«برای چی منو اوردی اینجا»
«نکنه میخواستی بمیری؟»
...
ژولیت صورتش را چرخاند
«بدم نمیومد...که بمیرم...»
«چرا...؟»
«چرا...اون کارو کردی»
«بدن خودمه هرکاری دوست دارم باهاش میکنم»
...
لینو به سمت ژولیت رفت صورتش را به خودش نزدیک کرد.. هر کلمه مثل تیر درد داشت
...
«بهت اعتماد کردم...فرار کردی»
«دستاتو بستم...کار دستم دادی»
«دوشیزه ژولیت...کاری کردی بدترین تصمیم عمرم رو بگیرم»
...
لینو...
تمام سرم ها را کند...
کمر ژولیت را گرفت و از اتاق بیرون رفت
...
ژولیت هنوز هم مقاومت میکرد
«ولم کن...»
...
اما مقاومتش... در برار لینو
...
هیچی نبود
پارت ۱۳ | بدن خودمه
صبح روزِ بعد
...
ژولیت...
از خواب بیدار شد
...
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد روی تخت بیمارستان دراز کشیدع
...
لینو...
با موهای بهم ریخته در را باز کرد
داشت با کسی حرف میزد
دستی به موهایش کشید
«زنده گیرش بیارید...»
...
«بعدا حرف میزنیم»
...
گوشی را داخل جیب کتش گذاشت...
روش را به سمت دختر روی تخت چرخاند با همان چشمان نیمه خمارش
زمزمه کرد:
...
«به به...»
«برای چی منو اوردی اینجا»
«نکنه میخواستی بمیری؟»
...
ژولیت صورتش را چرخاند
«بدم نمیومد...که بمیرم...»
«چرا...؟»
«چرا...اون کارو کردی»
«بدن خودمه هرکاری دوست دارم باهاش میکنم»
...
لینو به سمت ژولیت رفت صورتش را به خودش نزدیک کرد.. هر کلمه مثل تیر درد داشت
...
«بهت اعتماد کردم...فرار کردی»
«دستاتو بستم...کار دستم دادی»
«دوشیزه ژولیت...کاری کردی بدترین تصمیم عمرم رو بگیرم»
...
لینو...
تمام سرم ها را کند...
کمر ژولیت را گرفت و از اتاق بیرون رفت
...
ژولیت هنوز هم مقاومت میکرد
«ولم کن...»
...
اما مقاومتش... در برار لینو
...
هیچی نبود
- ۱۵۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط