Under the moonlight
Under the moonlight
p16
ساعت ۶ بود.کارش رو تموم کرده بود.از پشت میز بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد.
هوا ابری و روبه تاریکی بود
طرح هارو برداشت و به اتاق رئیسش رفت.
تق تق
+میتونم بیام داخل؟
-بیا تو
+خسته نباشید.کارم تموم شد
-اها....میتونس بری
+عام... ببخشید.شما ساعت چند میرید
-هفت و نیم هشت.چطور؟
+ماشین ندارین.برسونمتون پیش ماشینتون
-نه نمیخواد.با تاکسی میرم
+منم تو خونه تنهام حداقل بیرون باشم حوصلم سر نره.هروقت کارتون تموم شد بگید بهم
اجازه حرف زدن بهش نداد و از دفتر خارج شد.رفت کافه ی کناری شرکت.نمیرفت کافه ی خود شرکت ، احساس خوبی نداشت.
زیر سایبان چتری شکل دم کافه که میز کوچکی با دوتا صندلی داشت نشست.یه چیز کیک ژاپنی و یه شیر قهوه سفارش داد.منتظر بود که سفارشی که داده بود بیاد اما ابرا تحمل اون حجم سنگینی رو نداشتن و نم نم میباریدن.
نفس عمیقی کشید.از نظرش بوی بارون یکی از بهترین بو ها بود.رفت کنار دیوار شیشه ای داخل کافه نشست و از شیشه به قطرات و شبنم هایی که روی شیشه و برگ های درختان کنار خیابان ها بودن نگاه میکرد.بعد دقایقی بلند سفارشش رو اووردن.ایرپاد رو توی گوشش گذاشت و یه اهنگ ملایم به سلیقه خودش انتخاب کرد.شروع کرد به خوردن...
به ساعت کوچیک مشکی رنگش که توی دست چپش بود نگاهی انداخت.ساعت تازه هفت شده بود.رفت توی شرکت و وارد دفتر خودش شد.گوشیش رو روشن کرد و تا یک ساعت بعد مشغولش شد.
دیگه سر و صدا های بیرون کم شده بود.وسایلش رو برداشت و رفت دفتر جئون.
+رئیس! کارتون تموم شد؟
-اره...
+خب پس بیاین بریم
-نمیخواد واقعا
+من که اینهمه موندم بهدشم تو این بارون سخته تونه
سوار ماشینش شد.راه افتادن به همون تالار.
ماشین رئیسش رو پیدا کرد و از هم خداحافظی کردن
گیلی گیلی گیلی✨
p16
ساعت ۶ بود.کارش رو تموم کرده بود.از پشت میز بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد.
هوا ابری و روبه تاریکی بود
طرح هارو برداشت و به اتاق رئیسش رفت.
تق تق
+میتونم بیام داخل؟
-بیا تو
+خسته نباشید.کارم تموم شد
-اها....میتونس بری
+عام... ببخشید.شما ساعت چند میرید
-هفت و نیم هشت.چطور؟
+ماشین ندارین.برسونمتون پیش ماشینتون
-نه نمیخواد.با تاکسی میرم
+منم تو خونه تنهام حداقل بیرون باشم حوصلم سر نره.هروقت کارتون تموم شد بگید بهم
اجازه حرف زدن بهش نداد و از دفتر خارج شد.رفت کافه ی کناری شرکت.نمیرفت کافه ی خود شرکت ، احساس خوبی نداشت.
زیر سایبان چتری شکل دم کافه که میز کوچکی با دوتا صندلی داشت نشست.یه چیز کیک ژاپنی و یه شیر قهوه سفارش داد.منتظر بود که سفارشی که داده بود بیاد اما ابرا تحمل اون حجم سنگینی رو نداشتن و نم نم میباریدن.
نفس عمیقی کشید.از نظرش بوی بارون یکی از بهترین بو ها بود.رفت کنار دیوار شیشه ای داخل کافه نشست و از شیشه به قطرات و شبنم هایی که روی شیشه و برگ های درختان کنار خیابان ها بودن نگاه میکرد.بعد دقایقی بلند سفارشش رو اووردن.ایرپاد رو توی گوشش گذاشت و یه اهنگ ملایم به سلیقه خودش انتخاب کرد.شروع کرد به خوردن...
به ساعت کوچیک مشکی رنگش که توی دست چپش بود نگاهی انداخت.ساعت تازه هفت شده بود.رفت توی شرکت و وارد دفتر خودش شد.گوشیش رو روشن کرد و تا یک ساعت بعد مشغولش شد.
دیگه سر و صدا های بیرون کم شده بود.وسایلش رو برداشت و رفت دفتر جئون.
+رئیس! کارتون تموم شد؟
-اره...
+خب پس بیاین بریم
-نمیخواد واقعا
+من که اینهمه موندم بهدشم تو این بارون سخته تونه
سوار ماشینش شد.راه افتادن به همون تالار.
ماشین رئیسش رو پیدا کرد و از هم خداحافظی کردن
گیلی گیلی گیلی✨
- ۵.۱k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط