{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 16
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوِلین

با نور خیلی تیزی که قشنگ وسط کلم میخورد بیدار شدم.

چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.

آروم از تخت پایین اومدم و بعد از آماده شدن رفتم پایین.

جونگ‌کوک توی آشپزخونه بود.

پیراهن مشکی ساده‌ای پوشیده بود و داشت صبحونه آماده می‌کرد.

همین که منو دید، فقط یه نگاه کوتاه کرد.

— بیدار شدی؟

— بله...

روی صندلی نشستم.

— چی درست کردین؟

— صبحونه.

گرسنگی و شکمو بودن زبونمو تحت سلطه ی خودش نگه داشته بود.

— خب چیزه، چی داریم..؟

یه نگاه جدی بهم انداخت.

— تخم‌مرغ، رامن، دوکبوکی.

— اوه... خوبه.

صبحونه رو خوردیم و بعد راه افتادیم سمت مدرسه.

همین که وارد محوطه شدیم، چند نفر از بچه‌ها نگاهمون کردن.

یکی‌شون با تعجب گفت:

— اوِلین؟!

برگشتم سمتش.

— جان؟

— دیروز با ماشین استاد جئون اومدی، امروز هم با ماشین استاد جئون؟!

یکی دیگه سریع گفت:

— دیروز گفت پروژه بوده! پروژه‌تون هنوز تموم نشده؟

من با حرص گفتم:

— آره خب! پروژه‌مون خیلی بزرگه!

— عجب پروژه‌ایه که هر روز با استاد میری و میای!

— فضولی نکن!

همه خندیدن.

جونگ‌کوک که چند قدم جلوتر ایستاده بود، برگشت سمت ما.

فقط یه نگاه جدی انداخت.

همه ساکت شدن.

— سر کلاس‌هاتون باشید.

— چشم استاد!

جونگ‌کوک رفت سمت ساختمان اساتید.

منم وارد کلاس شدم.

طبق برنامه چهارشنبه بود و امروز جونگ‌کوک با کلاس ما کلاس داشت.

اما قبل از زنگ اول، از بچه‌ها شنیدم یه دانش‌آموز جدید قراره بیاد.

می‌گفتن از فرانسه منتقل شده.

بیخیال شدم.

رفتم تریای مدرسه و برای خودم یه شیرکاکائو و کراسان گرفتم و برگشتم کلاس.

نشستم سر جام و دفتر ادبیاتمو باز کردم.

وسط حل تمرین، یه تیکه از کراسان خوردم و بعد یه جرعه شیرکاکائو نوشیدم.

همون موقع در کلاس باز شد.

سرمو بلند کردم.

مدیر وارد شد..

و بعد...

یه پسر پشت سرش وارد کلاس شد.

موهای مشکی، قد بلند، لباس مرتب و چهره‌ای آروم.

بهش نمیخورد کره ای باشه.

چند ثانیه نگاش کردم.


مدیر جلوی کلاس ایستاد.

— خب بچه‌ها، امروز یک دانش‌آموز جدید به کلاس شما اضافه شده.

همه ساکت شدن.

مدیر ادامه داد:

— ایشون از یکی از مدارس پاریس در فرانسه به اینجا منتقل شدن. خودشون فرانسوی هستن، اما خوشبختانه به زبان ما کاملاً مسلط هستن، پس از نظر ارتباط با شما مشکلی نخواهند داشت.

بعد رو به پسر کرد.

— خودت رو معرفی کن.

پسر یه قدم جلو اومد.

با صدای آروم گفت:

— سلام. من لئون آدریان مورل هستم. هجده سالمه و تا چند وقت پیش در پاریس زندگی می‌کردم. امیدوارم بتونم اینجا دوستان خوبی پیدا کنم.

یکسال ازم بزرگتره؟ مگه نباید سال بالایی باشه؟

چند نفر از بچه‌ها زیرلب شروع کردن به پچ‌پچ.

یکی آهسته گفت:

— اسمشم قشنگه...

منم زیرلب گفتم:

— واقعاً.

بعد تازه فهمیدم بلند گفتم.

سریع سرمو انداختم پایین و مشغول خوردن کراسان شدم.

مدیر نگاهی به کلاس انداخت و گفت:

— لئون، می‌تونی اون نیمکت خالی، پشت سر اوِلین بشینی.

من با شنیدن اسمم سرمو بلند کردم.

— من؟

مدیر لبخند زد.

— بله، اوِلین.

لئون کیفش رو برداشت و به سمت نیمکت پشت سر من رفت.

وقتی از کنارم رد شد، خیلی کوتاه گفت:

— سلام.

منم آروم جواب دادم:

— سلام.

نشست پشت سرم.

مدیر از کلاس خارج شد.

منم خیلی بی‌گناه یه جرعه دیگه خوردم.

دوستم سریع برگشت سمتم.

— اوِلین!

— چی؟

— دیدیش؟!

— کیو؟

— دانش‌آموز جدیدو دیگه!

— خب آره...

آروم گفت:

— خیلی آرومه...

یکی از بچه‌های ردیف جلو برگشت و گفت:

— تازه فرانسویه!

دوستم با هیجان گفت:

— و خوشتیپه!

من شونه بالا انداختم.

— خب باشه...

از پشت سرم صدای لئون اومد:

— من می‌شنوم‌ها.

همه ساکت شدن.

منم از خجالت سرمو گذاشتم روی دفتر.

لئون خندید.

— نگران نباشید. ناراحت نشدم.

دوستم زیر گوشم گفت:

— وای اوِلین، پشت سرت نشسته!

— خفه شو بذار ادبیاتمو بخونم!

دفترمو باز کردم، اما هنوز چند خط بیشتر نخونده بودم که یه کاغذ کوچیک از پشت سرم روی میزم افتاد.

برگشتم.

لئون خیلی عادی گفت:

— ببخشید... می‌خواستم بدونم این تمرین رو حل کردی؟

به سؤال روی برگه نگاه کردم.

— آره.

دفترمو کمی چرخوندم سمتش.

— اینجوری باید حلش کنی.

لئون چند ثانیه به دفترم نگاه کرد.

— ممنون، اوِلین.

لبخند کوچیکی زد.

من هم لبخند زدم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه پارت دیگه میزارممم
دیدگاه ها (۴)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

پارت ۴ | تصمیم غیرمنتظرهجونگ‌کوک و مدیر پرورشگاه توی دفتر نش...

پدر خوانده فصل دو

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟕ولی اونجا هم دخترا همش...

#in_your_eyespart_9۱ویو کایلا آروم چشمامو باز کردمچند ثانیه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط