پارت 5
پارت 5
روزهای سخت فرا رسیده بودند. فراموشیهای ا/ت دیگر قابل چشمپوشی نبودند. او اغلب اسم جیمین را فراموش میکرد، سالگرد ازدواجشان را به یاد نمیآورد و حتی گاهی اوقات، خانهشان را گم میکرد. جیمین، با قلبی شکسته، متوجه شد که باید کاری بکند. نمیتوانست بنشیند و ببیند که عشق زندگیاش، ذره ذره از دست میرود.
با مشورت یکی از دوستان پزشکش، تصمیم گرفت ا/ت را برای معاینه به بیمارستان ببرد. روزهای انتظار برای جواب آزمایشها، مثل یک کابوس بیپایان بودند. جیمین هر شب کابوس میدید. کابوسهایی که در آن، ا/ت او را نمیشناخت و با نگاهی غریب به او خیره میشد.
بالاخره، روز موعود فرا رسید. جیمین و ا/ت در مطب دکتر منتظر بودند. دکتر با چهرهای جدی وارد اتاق شد و بعد از سلام و احوالپرسی، شروع به صحبت کرد. "متاسفم آقای پارک. متاسفم ا/ت. نتایج آزمایشها نشان میدهند که ا/ت به بیماری آلزایمر مبتلا شده. بیماری در مراحل اولیه است، اما متاسفانه پیشرفت خواهد کرد."
دنیای جیمین در یک لحظه فرو ریخت. آلزایمر؟ همان بیماریای که مثل دزد خاموش، خاطرات را میرباید و عشق را به غبار تبدیل میکند؟ نگاهی به ا/ت انداخت. او با حالتی گیج به دکتر خیره شده بود. انگار هنوز متوجه نشده بود که چه اتفاقی افتاده است. جیمین دستش را گرفت و فشرد. "عیبی نداره عزیزم. ما با هم از پسش برمیایم. مگه نه؟"
روزهای بعد از تشخیص بیماری، سختتر از همیشه بودند. جیمین سعی میکرد اطلاعات بیشتری دربارهی آلزایمر به دست بیاورد. کتابها و مقالات زیادی خواند و با پزشکان مختلف مشورت کرد. فهمید که هیچ درمان قطعی برای این بیماری وجود ندارد، اما میتوان با مراقبت و توانبخشی، روند پیشرفت آن را کندتر کرد.
ادامه دارد......
روزهای سخت فرا رسیده بودند. فراموشیهای ا/ت دیگر قابل چشمپوشی نبودند. او اغلب اسم جیمین را فراموش میکرد، سالگرد ازدواجشان را به یاد نمیآورد و حتی گاهی اوقات، خانهشان را گم میکرد. جیمین، با قلبی شکسته، متوجه شد که باید کاری بکند. نمیتوانست بنشیند و ببیند که عشق زندگیاش، ذره ذره از دست میرود.
با مشورت یکی از دوستان پزشکش، تصمیم گرفت ا/ت را برای معاینه به بیمارستان ببرد. روزهای انتظار برای جواب آزمایشها، مثل یک کابوس بیپایان بودند. جیمین هر شب کابوس میدید. کابوسهایی که در آن، ا/ت او را نمیشناخت و با نگاهی غریب به او خیره میشد.
بالاخره، روز موعود فرا رسید. جیمین و ا/ت در مطب دکتر منتظر بودند. دکتر با چهرهای جدی وارد اتاق شد و بعد از سلام و احوالپرسی، شروع به صحبت کرد. "متاسفم آقای پارک. متاسفم ا/ت. نتایج آزمایشها نشان میدهند که ا/ت به بیماری آلزایمر مبتلا شده. بیماری در مراحل اولیه است، اما متاسفانه پیشرفت خواهد کرد."
دنیای جیمین در یک لحظه فرو ریخت. آلزایمر؟ همان بیماریای که مثل دزد خاموش، خاطرات را میرباید و عشق را به غبار تبدیل میکند؟ نگاهی به ا/ت انداخت. او با حالتی گیج به دکتر خیره شده بود. انگار هنوز متوجه نشده بود که چه اتفاقی افتاده است. جیمین دستش را گرفت و فشرد. "عیبی نداره عزیزم. ما با هم از پسش برمیایم. مگه نه؟"
روزهای بعد از تشخیص بیماری، سختتر از همیشه بودند. جیمین سعی میکرد اطلاعات بیشتری دربارهی آلزایمر به دست بیاورد. کتابها و مقالات زیادی خواند و با پزشکان مختلف مشورت کرد. فهمید که هیچ درمان قطعی برای این بیماری وجود ندارد، اما میتوان با مراقبت و توانبخشی، روند پیشرفت آن را کندتر کرد.
ادامه دارد......
- ۱۶.۴k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط