بهار آمد ولی دیگر دلم باران نمی خواهد
بهار آمد ولی دیگر دلم باران نمی خواهد
و این تنْ مرده دیگر،از مسیحا جان نمی خواهد
چنان مبهوت و سرگردان به دنبال تو می گردم
که گویی "قصه"ام هرگز دگر پایان نمی خواهد
نمی دانم چرا شهرم تو را با من نمی خواهد
کسی در بین این مردم دگر زندان نمی خواهد
بهار آمد...من و یک قهوه خانه یکّه و تنها
نمیدانم چرا من راتک وتنها نمیخواهد
و این تنْ مرده دیگر،از مسیحا جان نمی خواهد
چنان مبهوت و سرگردان به دنبال تو می گردم
که گویی "قصه"ام هرگز دگر پایان نمی خواهد
نمی دانم چرا شهرم تو را با من نمی خواهد
کسی در بین این مردم دگر زندان نمی خواهد
بهار آمد...من و یک قهوه خانه یکّه و تنها
نمیدانم چرا من راتک وتنها نمیخواهد
- ۱.۰k
- ۲۷ بهمن ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط