(استاد جذاب من) )ლ( پارت 69 `ლ
(استاد جذاب من) )ლ( پارت 69 `ლ
جشن به پایان رسیده سالن کم کم خالی میشد جیمین که هنوزم پشته کانتر نشسته بود و درحال نوشیدن ودکا بود ات که همراه برادر اش به درب خروجی رسیده بود لحظه اش ایستاد و به پشته سر اش نگاه نمود جیمین هنوز هم همانجا نشسته درحال نوشیدن ودکا بود چطور نمیتونست بهش اعتراف کنه باز هم باز هم نتونست بهش بگه یعنی هیچوقت قرار نبود بهش اعتراف کنه چرا اون پیش قدم نمیشد اون باید کاری میکرد احساسی که بهش داشت مثله خوره به جون اش افتاده بود مثله مثله پاییزی میمونه که ته دلش یه حرف مونده ولی هیچوقت به کسی که باید بگه نمیگه با صدای آروم برادر اش نگاهش رو ازش گرفت می کو : اگه نمیخواهی بریم میتونی اینجا بمونی
ات : نه بریم دیگه نمیخوام اینجا بمونم
برادرش با لبخند خواهرش را به بیرون هدایت کرد چند قدمی برداشتن که به ماشین رسیدن هوای سردی بود جوری که تمام تن آدم میلرزید اما آن هوای ابری دل هر آدمی را باز میکرد چشم هایش را بست و آن هوای سرد اما دلچسپ را وارده ریه هایش کرد چشم هایش را باز کرد و روبه بردار اش نجوا کرد ات : چه هوای قشنگیه مگه نه
می کو : هوا.. دیونه شدی من وقتی هوا رو با بینی ام استشمام میکنم بینی ام یخ میزنه
دختره خنده ملایمی کرد و به آسمان پر از ابر خیره شده ات : خوبه که هستی
می کو : آره خوبه که هستم
ات : یااا داداش تو کی انقدر از خود راضی بودی
می کو : از همین الان به بعد ..... خنده ای مثله خنده های خواهرش نمود
لوهان : جیمین تو هنوز اینجا هستی
جیمین : میخواهی کجا باشم
لوهان : بهش اعتراف کردی
جیمین سریع از رویه صندلی بلند شد دور بر سالن را با دید اش آنالیز کرد اما هیچ ردی از عشق اش نبود با دستش زد به شونه لوهان درحالیکه چشم هایش رو درب خروجی بود سریع نجوا نمود جیمین : من باید برم دنبالش
لوهان رو کنار زد و با بدو سمته درب خروجی رفت چی شد یه لحظه که پارک جیمین تصمیم به اعتراف احساساتش که ماه ها قائم کرده پی برد این احساسات بلاخره قرار بود بیان بشه یا نه؟ تویه هوای ابری بیرون ایستاده دور اطراف را نگاه میکرد نه هیچ ردی از عشق اش نبود با بدو سمته چپ آن ساختمان رفت اما باز هم نبود قدم برداشت سمته پارکی که نزدیک به آن جا بود با دیدن ات که کناره پارک ایستاده همانجا ایستاد با صدای بلند صداش زد جیمین : کانگ ات ...
جشن به پایان رسیده سالن کم کم خالی میشد جیمین که هنوزم پشته کانتر نشسته بود و درحال نوشیدن ودکا بود ات که همراه برادر اش به درب خروجی رسیده بود لحظه اش ایستاد و به پشته سر اش نگاه نمود جیمین هنوز هم همانجا نشسته درحال نوشیدن ودکا بود چطور نمیتونست بهش اعتراف کنه باز هم باز هم نتونست بهش بگه یعنی هیچوقت قرار نبود بهش اعتراف کنه چرا اون پیش قدم نمیشد اون باید کاری میکرد احساسی که بهش داشت مثله خوره به جون اش افتاده بود مثله مثله پاییزی میمونه که ته دلش یه حرف مونده ولی هیچوقت به کسی که باید بگه نمیگه با صدای آروم برادر اش نگاهش رو ازش گرفت می کو : اگه نمیخواهی بریم میتونی اینجا بمونی
ات : نه بریم دیگه نمیخوام اینجا بمونم
برادرش با لبخند خواهرش را به بیرون هدایت کرد چند قدمی برداشتن که به ماشین رسیدن هوای سردی بود جوری که تمام تن آدم میلرزید اما آن هوای ابری دل هر آدمی را باز میکرد چشم هایش را بست و آن هوای سرد اما دلچسپ را وارده ریه هایش کرد چشم هایش را باز کرد و روبه بردار اش نجوا کرد ات : چه هوای قشنگیه مگه نه
می کو : هوا.. دیونه شدی من وقتی هوا رو با بینی ام استشمام میکنم بینی ام یخ میزنه
دختره خنده ملایمی کرد و به آسمان پر از ابر خیره شده ات : خوبه که هستی
می کو : آره خوبه که هستم
ات : یااا داداش تو کی انقدر از خود راضی بودی
می کو : از همین الان به بعد ..... خنده ای مثله خنده های خواهرش نمود
لوهان : جیمین تو هنوز اینجا هستی
جیمین : میخواهی کجا باشم
لوهان : بهش اعتراف کردی
جیمین سریع از رویه صندلی بلند شد دور بر سالن را با دید اش آنالیز کرد اما هیچ ردی از عشق اش نبود با دستش زد به شونه لوهان درحالیکه چشم هایش رو درب خروجی بود سریع نجوا نمود جیمین : من باید برم دنبالش
لوهان رو کنار زد و با بدو سمته درب خروجی رفت چی شد یه لحظه که پارک جیمین تصمیم به اعتراف احساساتش که ماه ها قائم کرده پی برد این احساسات بلاخره قرار بود بیان بشه یا نه؟ تویه هوای ابری بیرون ایستاده دور اطراف را نگاه میکرد نه هیچ ردی از عشق اش نبود با بدو سمته چپ آن ساختمان رفت اما باز هم نبود قدم برداشت سمته پارکی که نزدیک به آن جا بود با دیدن ات که کناره پارک ایستاده همانجا ایستاد با صدای بلند صداش زد جیمین : کانگ ات ...
- ۱۷.۵k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط