Bunny 🐰:"چاگی من دارم از کمپانی میرم خونه رسیدم زنگ میزنم
Bunny 🐰:"چاگی من دارم از کمپانی میرم خونه رسیدم زنگ میزنم
You:"باشه عشقم❤️"
بیشتر از هشت ساعت از آخرین پیاممون میگذشت..مگه نگفته بود مستقیم میره خونه؟... پس چرا هنوز حتی یه پیام هم نداده؟
مسخرست!
اولش با خودم گفتم شاید خستست و خوابیده ولی جواب هیچکدوم از زنگ هامو نمیده..اون معمولا گوشیشو سایلنت نمیکنه
یکبار دیگه بهش پیام دادم..آخرین بازدید دیشب همون ساعتی که بهم پیام داد
شروع به تایپ کردن کردم:
You:"نمیخوای جوابمو بدی نه؟"
"جونگ کوک؟؟ کجایی؟؟"
"جونگ کوک؟"
گوشی رو روی مبل انداختم با داد گفتم:"لعنت بهت جئون جونگ کوک!"
دستمو داخل موهام فرو بردم.. هوففففف یعنی چرا جوابمو نمیده؟!..صدای پیام از گوشیم اومد. نا امید بودم فکرنمیکردم کوک باشه پس اهمیتی ندادم..ولی دو تا صدای نوتیف دیگه هم اومد..با نا امیدی گوشیمو برداشتم.
نفسم تو سینم حبس شد
فرستنده:
Bunny 🐰
سریع قفل گوشیمو باز کردم ، اسمش رو صفحه ظاهر شد
"سلام عزیزم"
_"ببخشید دیر جواب دادم"
همین؟دو تا جمله؟ چیکار باید میکردم؟میپرسیدم چرا جواب نمیده؟ یا مثل خودش ساعت ها جواب نمیدادم؟ نمیدونم!
تا خواستم تایپ کنم خودش زنگ زد ..قلبم تند تر تپید
سریع تماسو وصل کردم با اعصبانیت جواب دادم:"الو؟"
چند لحظه هیچ صدایی به جز سکوت نمیشنیدم..بعد از چند لحظه با همون لحن مهربونش گفت:"سلام عشقم..حالت چطوره؟"
یه چیزی تو صداش فرق میکرد..لحنش مثل قبل بود ولی صداش نه ! انگار گرفته بود..اعصبانیتم با شنیدن صدای گرفتش کلا از بین رفت !
نگران پرسیدم:"کجایی؟؟صدات؟؟صدات چرا اینجوریه؟! چرا جوابمو نمیدادی؟"
چند لحظه ساکت شد انگار برای شنیدن سوال هام آماده نبود..اروم خندید:"تازه بیدار شدم..خوابیده بودم چاگیا معذرت میخوام"
اون خیلی سحر خیز بود ، چجوری تا الان خواب بوده؟!
سوالمو دوباره پرسیدم:"صدات چرا اینجوریه؟"
صدای سرفشو شنیدم از پشت تلفن :"گفتم که..اخه تازه بیدار شدم اینجوریه چیزی نیست نگران نباش!"
لبمو گزیدم..داشت دروغ میگفت و این خیلی ضایع بود . ادمی که تازه از خواب بیدار شده باشه صداش این شکلی نمیگیره!
نفسمو عصبی دادم بیرون:"تب داری ، نه؟!"
دوباره صدای سرفشو شنیدم ولی ایندفعه قوی تر! دیگه خیلی نگران شدم!
_"نه بابا حالم خوبه نگران نباش..حساسیت فصلیه!"
_"خونه ای؟"
+ " اره دیگه!چطو.."
نذاشتم ادامه حرفشو بزنه قطع کردم..گوشی رو روی مبل پرت کردم:"احمق..دروغگو!"
جونگکوک:
روی میل وسط پذیرایی دراز کشیده بودم.. دیشب به قدری خسته بودم که با همون لباسای بیرونی خوابیده بودم.
به طرز عجیبی بدنم درد میکرد..و این وسط جنا هم ازم ناراحت بود...تلفتشو قطع کرد و بعدش زنگامو جواب نمیداد
شاید حق داشت..نه؟ نمیدونم ! معلوم بود خیلی از دستم عصبانیه ولی منم به طرز عجیبی خسته بودم...تمام بدنم درد میکرد..حتی نمیتونستم از جام بلند شم
دور و برم و روی مبل پرت از دستمال کاغذی بود..دلم میخواست کل روز روی این مبل خواب باشم
از زمانی که بیدار شدم سوزش ته گلوم باعث میشد به سختی آب دهنمو قورت بدم..چشمام دوباره داشت گرم میشد
چند لحظه واقعا خوابم برد..
دینگ دینگ!
این صدای لعنتی صدای چی بود؟ این وقت از روز کی میاد خونه ی من؟! تو جام غلت خوردم و اهمیتی ندادم..بار دیگه صدای زنگ در اومد!
"هوفففففف کیههه؟؟"
اینو با صدای بلند و البته عصبی گفتم..دیگه صدای زنگ در نیومد..تعجب کردم:"فکر کنم اشتباه اومده بود"
دوباره چشمامو بستم و پتو رو تا سرم کشیدم..ایندفعه صدای زنگ گوشیم اومد..کم کم داشتم عصبی میشدم..هوفی از سر کلافگی کشیدم و با کلافگی گوشیمو از روی میز عسلی کنارم گوشیمو برداشتم.
"my love❤️"
حدس زدم کی میتونه پشت در باشه..تماسو وصل کردم:"الو؟"
صدای عصبیش تو گوشم پیچید:"اون در کوفتیو باز میکنی یا دلت میخواد بشکنمش؟!"
دوباره صدای زنگ در اومد و جنا هم قطع کرد
جنا:
دستمو از روی زنگ در بر نمیداشتم
بالاخره صدای باز شدن قفل در رو شنیدم..در باز شد..
جونگ کوک پشت در با موهای بهم ریخته ، چشمای قرمز و لباس بیرونی وایساده بود
با چشمای درشتش جوری که انگار تعجب کرده زل زده بود به من:''اوه..عزیزم! دلم برات تنگ شده بود..بیا تو"
اخمی بین ابرو هام شکل گرفته بود..اروم لب زدم :"دروغگو!"
سریع کفشامو در آوردم و اومدم داخل خونه..کنار رفت و تا راهو باز کنه ولی انگار سرش گیج رفت و تعادلشو از دست داد..داشت می افتاد که سریع بازوشو گرفتم:"هی..حالت خوبه؟"
به چشمای نگرانم نگاهی کرد و با لبخند کمرنگی گفت:"اره عزیزم..مشکلی.."
ولی دوباره زد زیر سرفه..دیگه خیلی داشتم نگران میشدم!
دستمو به سمت صورتش بردم یک دستم رو روی پیشونیش و دست دیگم رو روی لپش گذاشتم..چشمام گرد شد
داغ داغ بود!
عرق کرده بود..عصبی لب زدم:"اها..پس حساسیت فصلیه نه؟"
ادامه دارد..
You:"باشه عشقم❤️"
بیشتر از هشت ساعت از آخرین پیاممون میگذشت..مگه نگفته بود مستقیم میره خونه؟... پس چرا هنوز حتی یه پیام هم نداده؟
مسخرست!
اولش با خودم گفتم شاید خستست و خوابیده ولی جواب هیچکدوم از زنگ هامو نمیده..اون معمولا گوشیشو سایلنت نمیکنه
یکبار دیگه بهش پیام دادم..آخرین بازدید دیشب همون ساعتی که بهم پیام داد
شروع به تایپ کردن کردم:
You:"نمیخوای جوابمو بدی نه؟"
"جونگ کوک؟؟ کجایی؟؟"
"جونگ کوک؟"
گوشی رو روی مبل انداختم با داد گفتم:"لعنت بهت جئون جونگ کوک!"
دستمو داخل موهام فرو بردم.. هوففففف یعنی چرا جوابمو نمیده؟!..صدای پیام از گوشیم اومد. نا امید بودم فکرنمیکردم کوک باشه پس اهمیتی ندادم..ولی دو تا صدای نوتیف دیگه هم اومد..با نا امیدی گوشیمو برداشتم.
نفسم تو سینم حبس شد
فرستنده:
Bunny 🐰
سریع قفل گوشیمو باز کردم ، اسمش رو صفحه ظاهر شد
"سلام عزیزم"
_"ببخشید دیر جواب دادم"
همین؟دو تا جمله؟ چیکار باید میکردم؟میپرسیدم چرا جواب نمیده؟ یا مثل خودش ساعت ها جواب نمیدادم؟ نمیدونم!
تا خواستم تایپ کنم خودش زنگ زد ..قلبم تند تر تپید
سریع تماسو وصل کردم با اعصبانیت جواب دادم:"الو؟"
چند لحظه هیچ صدایی به جز سکوت نمیشنیدم..بعد از چند لحظه با همون لحن مهربونش گفت:"سلام عشقم..حالت چطوره؟"
یه چیزی تو صداش فرق میکرد..لحنش مثل قبل بود ولی صداش نه ! انگار گرفته بود..اعصبانیتم با شنیدن صدای گرفتش کلا از بین رفت !
نگران پرسیدم:"کجایی؟؟صدات؟؟صدات چرا اینجوریه؟! چرا جوابمو نمیدادی؟"
چند لحظه ساکت شد انگار برای شنیدن سوال هام آماده نبود..اروم خندید:"تازه بیدار شدم..خوابیده بودم چاگیا معذرت میخوام"
اون خیلی سحر خیز بود ، چجوری تا الان خواب بوده؟!
سوالمو دوباره پرسیدم:"صدات چرا اینجوریه؟"
صدای سرفشو شنیدم از پشت تلفن :"گفتم که..اخه تازه بیدار شدم اینجوریه چیزی نیست نگران نباش!"
لبمو گزیدم..داشت دروغ میگفت و این خیلی ضایع بود . ادمی که تازه از خواب بیدار شده باشه صداش این شکلی نمیگیره!
نفسمو عصبی دادم بیرون:"تب داری ، نه؟!"
دوباره صدای سرفشو شنیدم ولی ایندفعه قوی تر! دیگه خیلی نگران شدم!
_"نه بابا حالم خوبه نگران نباش..حساسیت فصلیه!"
_"خونه ای؟"
+ " اره دیگه!چطو.."
نذاشتم ادامه حرفشو بزنه قطع کردم..گوشی رو روی مبل پرت کردم:"احمق..دروغگو!"
جونگکوک:
روی میل وسط پذیرایی دراز کشیده بودم.. دیشب به قدری خسته بودم که با همون لباسای بیرونی خوابیده بودم.
به طرز عجیبی بدنم درد میکرد..و این وسط جنا هم ازم ناراحت بود...تلفتشو قطع کرد و بعدش زنگامو جواب نمیداد
شاید حق داشت..نه؟ نمیدونم ! معلوم بود خیلی از دستم عصبانیه ولی منم به طرز عجیبی خسته بودم...تمام بدنم درد میکرد..حتی نمیتونستم از جام بلند شم
دور و برم و روی مبل پرت از دستمال کاغذی بود..دلم میخواست کل روز روی این مبل خواب باشم
از زمانی که بیدار شدم سوزش ته گلوم باعث میشد به سختی آب دهنمو قورت بدم..چشمام دوباره داشت گرم میشد
چند لحظه واقعا خوابم برد..
دینگ دینگ!
این صدای لعنتی صدای چی بود؟ این وقت از روز کی میاد خونه ی من؟! تو جام غلت خوردم و اهمیتی ندادم..بار دیگه صدای زنگ در اومد!
"هوفففففف کیههه؟؟"
اینو با صدای بلند و البته عصبی گفتم..دیگه صدای زنگ در نیومد..تعجب کردم:"فکر کنم اشتباه اومده بود"
دوباره چشمامو بستم و پتو رو تا سرم کشیدم..ایندفعه صدای زنگ گوشیم اومد..کم کم داشتم عصبی میشدم..هوفی از سر کلافگی کشیدم و با کلافگی گوشیمو از روی میز عسلی کنارم گوشیمو برداشتم.
"my love❤️"
حدس زدم کی میتونه پشت در باشه..تماسو وصل کردم:"الو؟"
صدای عصبیش تو گوشم پیچید:"اون در کوفتیو باز میکنی یا دلت میخواد بشکنمش؟!"
دوباره صدای زنگ در اومد و جنا هم قطع کرد
جنا:
دستمو از روی زنگ در بر نمیداشتم
بالاخره صدای باز شدن قفل در رو شنیدم..در باز شد..
جونگ کوک پشت در با موهای بهم ریخته ، چشمای قرمز و لباس بیرونی وایساده بود
با چشمای درشتش جوری که انگار تعجب کرده زل زده بود به من:''اوه..عزیزم! دلم برات تنگ شده بود..بیا تو"
اخمی بین ابرو هام شکل گرفته بود..اروم لب زدم :"دروغگو!"
سریع کفشامو در آوردم و اومدم داخل خونه..کنار رفت و تا راهو باز کنه ولی انگار سرش گیج رفت و تعادلشو از دست داد..داشت می افتاد که سریع بازوشو گرفتم:"هی..حالت خوبه؟"
به چشمای نگرانم نگاهی کرد و با لبخند کمرنگی گفت:"اره عزیزم..مشکلی.."
ولی دوباره زد زیر سرفه..دیگه خیلی داشتم نگران میشدم!
دستمو به سمت صورتش بردم یک دستم رو روی پیشونیش و دست دیگم رو روی لپش گذاشتم..چشمام گرد شد
داغ داغ بود!
عرق کرده بود..عصبی لب زدم:"اها..پس حساسیت فصلیه نه؟"
ادامه دارد..
- ۲.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط